مکاتبات

پرسش:

جناب اقای غفارزاده

با سلام و ادب

احتراماً مقاله ی ویراستاری شده به حضورتان ارسال گردید

ضمناً یادآور می گردم مقاله ی حضرتعالی بسیار گویا و رسا و بیانگر یکی از معضلات اجتماعی این روزها است. از نظر بنده اگر مضرات این رسانه ها در بنیان خانواده نیز مطرح گردد و اثراتی که شبکه های اجتماعی در فروپاشی کانون خانواده ها داشته است عنوان گردد ، مقاله ی فعلی بسیار کامل تر می شود. امیدوار است که کار اینجانب مورد رضایت جنابعالی قرار گیرد.

با سپاس

مریم ترکمان


پاسخ:

سرکار خانم مریم ترکمان

با سلام و تشکر از زحمتی که کشیده و مقاله را ویراستاری کرده اید ، در مورد مطالبی که نوشته اید مایلم عرض کنم که البته ضررهای این نوع شبکه ها و خسارتهای اخلاقی آنها بر اقشار جامعه ، بر کسی پوشیده نیست و هیچ انسان دردمندی نمی تواند از اکنارین آثار منفی با بی تفاوتی بگذرد و صد البته این بنده هم که در همین جامعه زندگی می کنم و عرق دینی هم دارم نمی توانم از احساس درد بر این خسارت های احتمالی به سادگی صرف نظر کنم . اما مطلب بسیار مهم اساسی که اغلب بلکه همیشه حتی برای اندیشمندان و دلسوزان دینی مغفول مانده این است اینکه به موضوعات مطرح در کل عالم هستی ، می توان از دو منظر نگریست و از دو سطح نگاه کرد ، یکی از پایین به بالا و دیگری از بالا به پایین.

آنچه امروز ، بلکه همیشه ، موازین شناخت اکثریت قریب به اتفاق گفته ها و نوشته های حتی دانشمندان را تشکیل می دهد این است که در شناخت هر موضوع از معارف و پدیده های هستی ، نگاهی از پایین به بالا دارند و می خواهند با این موازین ، موقعیت ، رسالت ، اهمیت ، اثرات ، و عواقب آن پدیده را بیابند . در این صورت البته به علت اینکه نگاه از پایین به بالا محدود به حد پایین است و احاطه پایین به بالا بسیار اندک ، اگر نگویک ناممکن حداقل می گویم نمی توانند بالا را ببینند ، لذا قضاوت ها همه در با آن موازین محدود که ذکر کردم ، بسیار ناقص ، بی نتیجه ، مغشوش و بی فایده است . مانند کسی که روی زمین ایستاده و می خواهد پشت بام را ببیند ، در آن حالت البته آنچه بیان می کند جز تصورات چیز دیگری را نمی تواند درک کند و به دیگران بیان نماید.

اما اگر از بالا به پایین نظر کنیم چون احاطه بیننده از بالا به پایین ، کاملاً طبیعی است ، پس آنچه از اسرار عالم خواهیم یافت ، البته هر کس در حد توانائی خود ، درک و یافته ای شفاف ، روشن و با یقین خواهد بود . البته اینکه چگونه می توانیم بالا برویم و عالم و حقایق آن را از بالا ببینیم ، مطلبی است که به وقت دیگری می گذارم به همین دلیل است که در طول تاریخ ، با هر پدیده نو ، مخالفت و مقابله شده بدون اینکه بدانیم چیست و برای چه آمده ، از کجا آمده و چه کاری در برنامه منظم عالم بر عهده دارد.

در آن نوشته سعی کرده ام به دو نمونه نگاه از بالا به پایین درباره شبکه های اجتماعی اشاره کنم . یکی نگاه جد بزرگوار شما به رادیوست که ایشان با وجود مشاهده عکس العمل های دیگران و علماء به این پدیده و آگاهی کامل از اثرهای منفی و مخربی که به واسطه آن ، نوع بشر خواهد داشت و ضرر هایی که احتمالاً از آن متوجه مردم خواهد شد ، به رسالت بسیار مهمی که طبیعت و خداوند علیم حکیم بر عهده آن گذاشته است را با مشاهده آینده آن را یگانه وسیله ایجاد یگانگی در نوع بشر در طول تاریخ و وسیله سعادت دنیا و آخرت دانسته و زمان ظهور این نوظهور را عصر رادیو می نامد.

نمونه دیگر را از خود خداوند نقل کرده ام که با وجود آنچه انسانها بعد از آفریده شده در زمین از هیچ فساد و خونریزی رویگردان نخواهند بود ، با این همه او را به جای ملائکه به خلافت خود در زمین بر می گزیند چون مسیر حرکت ، رسالت ، قوای مودعه و آنچه ممکن است در آینده به عنوان جانشین او انجام دهد را می بیند. هدف خداوند متعال از خلق عالم ، ظهور خود او در این عالم است و او در بطن مادی طبیعت هزاران راز نهفته نهاده است که همگی باید به منصه ظهور و از پشت پرده غیب به صحنه شهود بیایند و هیچ کس و چیزی او را از هدفهایش جلو نمی گیرد. آنچه به یقین و بی تردید می دانیم این است که خداوند رب العالمین اهداف خود را از خلقت عالم هستی حتماً محقق میکند و از انسانها هر آنکس که با این اهداف همراه شود کامیاب می کند . وقتی بادی می اید تا دهقانان گندم درو کرده خود را باد بدهند و از گندم آن منتفع شوند ، ممکن است یک چراغ هم داخل خانه ای خاموش شود ، نمی شود برای حفظ یک چراغ ، خرمن های کوبیده را با گندمهایشان رها کرد. بلی وظیفه خردورزان در جامعه آگاه کردن ناآگاهان است و وظیفه سایرین گوش به هشدار های آنها دادن. مرحوم حاج شیخ ( رضوان الله علیه) در یکی از نامه های می نویسد : گرد خیابانها به چشم اهل کدروت و صفای آنها به چشم اهل صفاست. موفق و پیروز باشید.

سعید غفارزاده

پرسش:
پاسخ:

برادر عزیز جناب آقای مهندس مهدی محبی

با سلام، مسائلی را در ایمیل ارسالی مطرح فرموده بودید که اینک جواب آنها را با تشکر تقدیم می دارم :

سؤال –   در رابطه با اینکه رسول اکرم زمان معراج آنقدر بالا رفتند که جبرئیل به ایشان گفت که نمیتواند بیشتر بالا برود و اگر برود بال و پرش میسوزد و پیامبر به تنهائی تا جائی بالا رفت که دیگر واسطه ای بین او و خدا نبود.

موقعی که حضرت موسی به عبادت خدا رفت به سرزمین مقدس رسید و خدا به او گفت در سرزمین مقدس هستی و اینجا باید کفشهایت را درآوری . حضرت موسی به خدا گفت که میخواهم تو را ببینم ولی خدا جواب داد که هیچکس نمی تواند مرا ببیند ولی اثری از وجود خدا آمد که نور بسیار قوی ای بود که به کوه خورد و کوه منفجر شد. ؟

پاسخ :

الف :‌ سیر تحول وحی و پیامبران در طول تاریخ متناسب با سیر تطور دانش و فرهنگ مردم هر زمان بوده است و این مسئله ای است حسی. برای شاگردان کلاسهای مختلف به نسبت و تناسب سن و سوادشان معلم می فرستند. برای شاگردان دبستان معلمینی با سواد دیپلم و برای محصلین راهنمائی و دبیرستان لیسانس. بعنوان دلیل نقلی، در قرآن می خوانیم : و تلک الرسل فضلنا بعضهم عل بعض، منهم من کلم الله و رفعنا بعضهم  درجات و آتینا عیسی ابن مریم البینات وایدناه بروح القدس ( و این پیامبران بعضی را بر بعضی برتری دادیم ، از آنها کسی بود که با خداوند سخن گفت و در جات بعضی را (از این هم) بالا بردیم و عیسی پسر مریم را روشنیها دادیم و او را با روح پاک تائید نمودیم ) و در آیه دیگر : و ربک اعلم بمن فی السموات والارض و لقد فضلنا بعض النبین علی بعض و آتینا داوود زبورا” . ( و پروردگار تو به آنکه در آسمانها و زمین است آگاهتر است و ما محققا” بعضی از پیامبران را بر بعضی برتری و داوود را زبور دادیم )

ب : بر این اساس شأن و منزلت پیامبران و آگاهی آنها به اسرار عالم هم، مساوی نبوده است. به همین دلیل، هم نحوه ی‌ وحی رسانی متفاوت بوده، و هم مطالب وحی شده به آنها. باز در قرآن می خوانیم که :‌ و ما کان لبشر ان یکلمه الله الا و حیا” او من وراء‌ حجاب او یرسل رسولا” ( هیچ بشری را نسزد که خدا با او سخن بگوید مگر از راه وحی یا از پشت پرده ای یا توسط فرستاده ای (ملکی) که در مورد وراء‌ حجاب گفته شده است که نحوه ارتباط پاره ای از پیامبران در خواب و به صورت رؤیا بوده است. در باره ی حضرت ابراهیم خلیل الله (ع) می خوانیم :‌ قا ل یا بنی انی اری فی المنام ان اذبحک فانظر ما ذا تری ( ای پسر عزیزم من در خواب می بینم که تو را ذبح می کنم تو هم نگاه کن و بنگر که چه می بینی؟ . پاره ای از پیامبران مانند حضرت موسی ( ع ) به کوه می رفتند و بعد از مدتها عبادت در تنهایی و خلوت، مطلبی را می گرفتند.

در مورد وحی به حضرت موسی (ع) می خوانیم : ‌واذا جاء موسی لمیقاتنا و کلمه ربه    (وقتی موسی به قرارگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت ) از آیه هم این بر می آید که پرورش دهند موسی ( ع ) ( که همیشه هم خداوند نیست، گرچه خداوند رب است ولی هر ربی خدا نیست ) با او قرار ملاقات در خلوت و دور از مردم و جامعه می گذاشت و بعد از مدتها (‌40 – 30 روز ) او مطلبی را می گرفت . اصولا” آغاز نزول وحی بصورت کلامی از زمان حضرت موسی (ع) آغاز شد که او را کلیم الله گفته اند .این هم البته به این معنی نیست که خداوند مستقیم با او سخن می گفت چون می خوانیم: کلم الله موسی تکلیما ( خداوند به نحو خاصی با موسی سخن گفت) . باز هم در آیه ای که نقل کردم توجه می کنید که بعد از تکلم با حضرت موسی ارسال گفتگوی توسط فرستاده (ملک) را خداوند مقام بالاتری می شمارد. البته در مورد وحی گفتنی زیاد است تا این مطالب بیشتر روشن شود.

ج : پس میان پیامبران از نظر مقام و نحوه ارتباط و میزان مأ موریت ….. تفاوت های بسیار است. این سیر تطور به این نحو بود ه است که هر چه زمان جلو آمده مقام پیامبران و نحوه ارتباط با خداوند جل جلاله و مطالب القائی تکمیل و تکمیل تر شده است . البته همین طور هم باید باشد. چون اگر شاگردانی در طول تاریخ چندین هزار ساله معلمینی در یک حد از کمال و یک سطح معلومات داشته باشند و یک سطح تعلیمات را هم ابلاغ کنند این کار البته در جا زدن، هم برای آنها و هم برای متعلمین است و نقض غرض خواهد بود. بلکه باید هر معلمی از پس معلم پیشین، با معلومات بیشتری بیاید و تعلیمات بالاتری بدهد تا باعث رشد و تعالی بالاتر و بالاتر در جامعه بشری شود. از رسول الله (ص) نقل شده است که فرمود من در اسراء ( معراج) برادرم موسی را در آسمان چهارم دیدم و برادرم عیسی را در آسمان پنجم . و البته خودش به نقل خود او، از هفت آسمان ، کرسی و عرش گذشت و به آنجا رسید که می بایستی می رسید. همچنین فرمود: علماء امتی خیر من انبیاء بنی اسرائیل ( علماء امت من از انبیاء بنی اسرائیل بالاترند.

د :   مطالبی که در مورد حضرت موسی نوشته اید اصلاحاتی را لازم دارد :‌

1- موضوع درآوردن کفشهای حضرت موسی در سرزمین مقدس، مربوط به نزول اولین وحی به ایشان بوده نه در موقع عبادت و دریافت ده فرمان.

2- سرزمینها به وجود و برگت انسانها مقدس می شوند و برکت پیدا می کنند والا سنگ و خاک در هر کجای کره خالی مقام و منزلت جماد را دارند و مقدس نمی شوند.

3- دستور : کفشهایت را در بیاور به فرموده دانایان بینا، بدین معنی بود که تعلقات دنیوی مخصوصا” مهر و محبت زن و بچه را ( که همراهش بودند و او آنها را برای شنیدن اولین ندای وحی تنها گذاشته بود از دل بیرون کن ). این محاوره این طور ادامه می یابد که:‌ و ما تلک بیمینک یا موسی ( آنچه در دست داری یا موسی چیست ؟) .

اما هر چه می گذشت و پیامبران اولوالعزم دیگری می آمدند ارتباط سریعتر و مطمئن تر و دائمی تر می شد. بطوریکه پیامبر اکرم ( ص ) در هر حالتی – حتی روی اسب – وحی را می گرفت و هیچ تردیدی در درستی آن نمی کرد.

4 – تقاضای دیدن حضرت موسی ( ع )‌ خدا را داستان بلندی است که آنچه در تفاسیر نوشته یا در اذهان متمرکز است کاملا” با اصل مطلب مغایر است . آنچه د ر تفاسیر نوشته و در اذهان متمرکز شده اینست که حضرت موسی از خداوند خواست که او را ببیند و به او گفته شد که نمی توانی مرا ببینی ولی به کوه نگاه کن اگر آن کوه در مقابل عظمت من مقاومت کرد تو هم می توانی مرا ببینی والا نه. سپس خداوند بر کوه تجلی کرد و کوه از هم پاشید و حضرت موسی ( ع ) از این اتفاق بیهوش شد. سپس که بهوش آمد از این تقاضا، عذرخواهی نمود.

ولی به این مطلب که بطور خیلی خلاصه عرض می کنم توجه فرمایید:‌

تقاضای حضرت موسی ( ع ) بینا کردن او از جانب خداوند بود چون می دانست اگر بینا شود او را خواهد دید البته نه با دیده عنصری (‌ارنی انظرالیک – مرا بینا کن تا به تو نظاره کنم ) علت این تقاضا احساس پرده هائی د ر وجودش بود که رفع آنها را از خداوند خواستار شد. آن پرده ها و موانع در وجود او به جبل تعبیر شده است (‌مراجعه کنید به کتاب رازهای رستاخیر نویسنده ) به او خطاب شد که تا این موانع در وجود تو هستند هرگز نمی توانی مرا ببینی و در اثر تجلی من به آنها باید از هم بپاشند اگر باز هم هنوز مقاومت کنند، مدت زیادی طول خواهد کشید تا مرا ببینی . کلمه سوف ( فسوف ترانی ) که در این محاوره بکار رفته، اشاره به آینده دور دارد. مفهوم مخالف این مطلب این است که اگر موانع وجودی تو با تجلی در وجودت دوام نیاورند و از هم بپاشند تو نظاره گر من خواهی بود . آن هنگام که به کوه یا موانع وحی در وجودیش تجلی صورت گرفت حضرت موسی از خود بیخود شد تا، بخود آید و البته بخود آمد . در دو آیه بعد از این      (اعراف 144)‌ می خوانیم :‌ یا موسی من تو را برای رساندن پیامم و کلامم به مردم برگزیدم پس آنچه را که بتو دادم فراگیر و از سپاسگزاران باش – سپس ما الواح را که در آن موعظه ای و تفصیلی از هر چیز، مضبوط است بتو دادیم، تو با توانائی آن را فرا گیر و به قومت هم بگو آن را به زیباترین نحوی فراگیرند و جایگاه فاسقین ( آنانی که از این فرامین ده گانه سرپیچی کنند ) را به شما نشان خواهم داد ….. پس از بر افتادن پرده ها و از میان برخواستن موانع ( جبل ) آنچه را که بایستی به او داده می شد داده شد. تصور تجلی خداوند جل جلاله به کوه سنگی را نمی توان تعبیری درست دانست.

برای فرو ریختن یک کوه، تجلی خداوندی آنهم به آن نحوی که گفته می شود نه ممکن بود و احتیاج به آن بود. اصولا” اگر انسانی توانائی قرب و ملاقات ربش را نداشته باشد توسط خداوند علیم حکیم نباید به پیامبری برگزیده شود. منتها برای فراگیری هر آنچه باید بیاموزد راههای طولانی را باید طی نماید .

شاید بتوانم موانع موجود مذکور در بالا را از خود آیات قرآنی درک و بیان کنم . در آغاز ارسال وحی به آن پیامبر اولوالعزم ( ع ) پس از اینکه خداوند خود را معرفی می کند و این معرفی را بصورت آتشی در جانش می اندازد ( انی آنست نارا” – من با آتشی انس گرفتم و آن را حس می کنم ) به او گفته می شود که کفش هایت را در بیاور (که گفتیم از آن به بر کندن از تعلقات دنیوی و مهر زن و فرزند تعبیر شده است.) از آن پس، از او می پرسند که آنچه در دست داری چیست. او در معرفی عصای خود بارها و بارها خود را در بارگاه قدس مطرح می کند: این عصای ” من “‌ است ” من ” به این عصا تکیه “می کنم “‌( تکیه گاه “من” است ) و ” من ” با آن برای گوسفندان ” خودم ” برگ می ریزم و    “من ” کارهای دیگری با آن انجام ” می دهم ” . در این حال به او گفته شد که این عصا را بیانداز  ( چون با این تعلقات نمی توان مأموریت خدائی به عهده گرفت ) وقتی عصا را انداخت ماهیت آن را که اژدهای وحشت آوری بود دید و پا به فرار گذاشت. به او گفته شد که نترس که پیامبران در نزد من ( قرب من ) از هیچ چیزی نمی ترسند مگر آنانی که به نفسشان ظلم کرده اند.

اگر معنای ظلم قرار دادن چیزی در غیر جایگاه خود باشد ( که هست ) معلوم می شود او خود را در آن مقام مقدس به نحو شایسته ای مطرح نکرده بود. بعد از انداختن عصا به او گفته می شود که عصا را بردار که ما همه خواص آن را برای تو، دوباره در آن قرار می دهیم فال خذها ولا تخف سنعیدها سیرتها الاولی). این مرتبه البته آن عصا را به امر خداوندش برداشت پس بسیار برکت زا و کار ساز شد. اینها به باور نگارنده موانعی بود که برای دریافت فرمانهای خداوند بایستی 30 شب دوره می دید سپس ده شب دیگر به او اضافه می شد تا به وضعیتی برسد که با یک تجلی، آن موانع فرو بریزد و آنچه را که باید دریافت کند ، دریافت نماید.

سؤال : اگر چنین است چطور حضرت رسول به جایی رسید که واسطه ای بین او و خدا نبوده است ؟‌

جواب: در این سئوال مطالب زیادی است که هر کدام جوابهای خود را می طلبد :‌

1-    اینکه پیامبران و ائمه گفته اند ما هم انسانهای مانند شما هستیم نظیر: قل انا بشر مثلکم یوحی الی (‌ بگو من بشری مثل شما هستم که بر من وحی می شود) را می توان به دو گونه تعبیر کرد:

الف : اینکه ما هم مثل شما انسانهایی عادی هستیم فقط به ما وحی می شود.

در توضیح این برداشت باید عرض کنم که : می دانیم که پیامبری یک مقام انتصابی است . به عبارت دیگران خداوند برای رساندن پیامهای خود به انسانها در طول تاریخ بشری انسانهایی را مأمور به این کار کرده است. در عین حال می دانیم که در هر ماموریتی اگر آمر، علیم و حکیم باشد، حتما” و بی تردید برای اجرای آن ماموریت، شرایط و خصوصیاتی را برای مأمور در نظر می گیرد و هر کسی که دارای آن خصوصیات باشد، برای آن ماموریت می گمارد. بطور مثال اگر بخواهند برای دانشکده پزشکی کسی را مأمور نمایند، البته و حتما” باید یک پزشک مدیر و مدبر با سوابق اجرائی انتخاب نمایند و الا اگر مأمور دارای این مشخصات نباشد، کار دانشکده پزشکی مختل و پریشان خواهد شد. باز هم می دانیم که آن خصوصیات مورد نظر آمر، نمی توانند تحمیلی و تکلیفی باشند و حتما” باید اکتسابی باشند . مثلا” نمی توان از میان مردم یک فرد عادی را انتخاب کرده به او بگویند که شما حتما” دکتر در پرشکی، مدیر و مدبر هستی، یا دارای این صفات باش و سپس او را به این مقام منصوب نمایند. بلکه باید کسی به دانشگاه رفته، در علم پزشکی پس از سالها و قبول زحمت های بسیار، دکتر در رشته پزشکی پزشک شده، ذاتا” هم مدیر باشد یا مدیریت بخواند و تجربه اجرائی هم کسب کند و بعد از اینها، بتواند ریاست دانشکده پزشکی را احراز نماید. با شرح بالا که نمی توان در آن تردیدی کرد، انتخاب یک فرد به مقام پیامبری از میان مردم عادی، اصلا” امکان ندارد مگر اینکه شخصی خود را طی سالها ساخته و لایق این مقام عظیم شده باشد. پس اینکه پیامبران می گفتند که ما مردانی مثل شما هستیم با برداشت اول که شرح آن گذشت امکان ندارد.

ٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌٌاما برداشت دوم اینکه آنها خواسته باشند به مردم بگویند که شما هم مثل ما هستید . همه ما که در کلاسهای درسی، هر کدام به میزان تحصیلاتی که کرده ایم، حاضر شده ایم، می دانیم که معلمان وقتی می بینند شاگردانشان از خواندن درس و همراهی با آنها برای ارتقاء سطح علمی خود، کوتاهی می کنند به آنها می گویند که ما هم مانند شماییم. همه مشکلات شما را داشته ایم ولی با تحمل رنج و محرومیت ها و به قول معروف دود چراغ خوردنها، امروز به این جا رسیده ایم، پس شما هم باید مانند ما تحمل رنج و مشقت کنید و به قول علما موانع را مفقود و اقتضائات را موجود نمایید. لذا در قرآن کریم در جواب آنهایی که به پیامبرمی گفتند در گوشهای ما سنگینی هست و قلب های ما قفل شده است و بین ما و تو حجابی است، تو کار خود کن و ما هم کار خود می کنیم. به پیامبرامر می شود بگوید: قل انا بشر مثلکم یوحی الی انما الهکم اله واحد فاستقیموا الیه و استغفروه ( بگو من بشری مثل شما هستم که بر من وحی می شود، خدای شما خدایی واحد است (پس اگر می خواهید بالا بیایید ) پس استقامت کنید و از گناهانتان که موانع حرکت شما بسوی بالا هستند از خداوند طلب آمرزش نمایید.

پس در این نوع برداشت منظور انبیاء عظام تذکر این حقیقت به انسانهاست که خداوند همه را یک گونه آفریده و همه اسماء خود را در همه انسانها به ودیعت گذاشته است. از نظر برنامه خلقت هیچ فرقی بین انسانها نیست. اگر انسانهایی نقص و کمال را می پذیرند – که حتما” می پذیرند – و طالب کمال هستند راه باید آنچنان بروند که رهروان رفتند.

اگر در قرآن مجید توجه کنیم هر کجا که خداوند منان انسان را معرفی نموده همواره و در تمام موارد او را بطور مطلق مطرح می کند مثلا” : لقد خلقنا الانسان فی احسن لقوم ( ما محققا” انسان را در زیباترین قوام آفریدیم ) یا :‌ و لقد کرمنا بنی آدم و حملناهم فی البر و البحر و فضلناهم علی کثیر ممن خلقنا تفضیلا” (‌ما پسران آدم را تکریم کردیم و آنها را در آب و خشکی راه بردیم و بر کثیری از آنچه آفریده ایم برتری دادیم ). د ر این آیات که نظایر زیادی دارند انسانها را به هیچ قیدی مقید ننموده و مطلق انسانها را مورد نظر داشته است.

2-    در پاسخ به این قسمت سئوال که نوشته اید :‌ولی از هر چه در تصور ماست بالاتر هستند …؟

باید عرض کنم با شرحی که دادم اگر انسانی به بالاترین مرتبه غیر قابل تصور دیگران می رسد در حقیقت خود، راه می رود و همه مراتب کمال را تجربه می کند و یک یک آن مقامات را لمس می کند، بلکه یک یک آن مقامات می شود. برای تشریح واضح تر مطلب دقت فرمایید که:

الف : مطمئنا”‌هر خالق و صانعی از خلق و صنع خود هدفی دارد والا خلق او بی برنامه خواهد بود.

ب   : هدف هر هنرمندی از خلق هر پدیده هنری، مطمئنا” ظهور خود آن خالق در خلق و صانع در صنع خود و هنرمند در هنرش است والا اولا”: خلق بیهوده است و ثانیا” هیچ کس خارج از محدوده کمال خود نمی تواند کمالی را بیافریند . مثلا” یک استاد کار نجار نمی تواند یک پدیده هنری دیگر مانند یک روبات بسازد.

ج   : پس مطمئنا” خالق علیم حکیم از خلق عالم هستی و کاینات، هدفی داشته است و هدفش ظهور کمال خود اوست در تمام آنها. ولی حصول کمال، تدریجی است. همانطور که تکمیل یک محصول کارخانه ای در هر کارخانه   تدریجی است .

د   : انسان بعنوان آخرین مهرۀ حلقۀ هستی، یعنی جما د، نبات و حیوان است که دارای پیچیده ترین ترکیب است از جمله اینکه تعداد کروموزومهای او 24 جفت یا بالاترین عدد است.

ه   : انسانها که همگی و بدون استثنا دارای قابلیت های مساوی و دارای همه اسماء الهی اند (‌علم آدم الاسماء کلها – و خداوند همه اسماء را به آدم آموخت ) البته دارای اقتضائات و استعدادات مختلفی هستند ( مراجعه کنید به کتاب رازهای رستاخیز ) عده ای خود را در این دنیا می توانند به کمال کامل برسانند و یک شبه ره صد ساله بروند و همۀ قوای مودعه در وجود خود را به فعلیت رسانده و احراز بالاترین مقام قرب الهی را بنماید.

و   : این انسانها ( و همه همینطور ) هر چه به طرف او یا قرب او نزدیک تر می شوند آثار خدایی در وجودشان ظاهر و ظاهر تر می شوند تا به بجایی برسند که میان آنها و خدایشان هیچ فاصله ای نباشد. استاد بزرگ مرحوم صاحب الفصول ( ره ) مثال این حقیقت را اینطور بیان کرده بودند که : اگر شما یک قطعه آهن سرد و سیاه را در آتش بیاندازید، آن آهن گرم می شود و هر چه می گذرد گرمتر می گردد، تا کاملا” داغ و به رنگ قرمز و بعد به رنگ زرد در آید. در آن حال هیچ فاصله ای بین آتش و آهن نیست. آهن، همان قدر گرم است که آتش گرم است. آهن همان قدر می سوزاند که آتش می سوزاند. ولی در عین حال اگر آهن از آتش بیرون بیافتد، همان آهن سرد و سیاه می شود و خودهیچ استقلالی ندارد. لذا حدیثی به این مضمون که شما فارسی آن را نقل کرده اید از ائمه هدی ( ع ) داریم . نحن مع الله حالات نحن فیها هو و هو فیها نحن و لکن هو هو و نحن نحن  (ما را با خدا، حالاتی است که در آن حال، او ما است، و ما اوییم ولی او اوست و ما هم ما ئیم ) اگر دقت شود این حدیث که شاید به نظر بعضی بسیار بعید وغلو آمیز بیاید، با مثل آهن و آتش مطابق است. فراموش نکنیم که در صفحات گذشته گفتیم که رسالت انبیاء ( که انتصابی است ) مبتنی بر مقام ولایت آنهاست ( که اکتسابی است ) و گفتیم که مقام اکتسابی، مختص هیچکس خاصی نیست و همه می توانند مانند صعود به قله اورست – اگر بتوانند – از آن بالا بروند و به قله برسند.

سؤال:در مورد پیامبران و ائمه گفته شده که آنها انسانهایی شبیه ما هستند ولی از هر چه که در تصور ما است بالاتر هستند و تنها صفت خدایی نمیتوان به آنها داد. طبق اعتقادات اسلامی ما بعد از مرگ در این دنیا جسم، دیگر هیچ مسئولیتی ندارد و روح مسئول است و روح هم در جای ثابتی نیست. پس چطور ممکن است که روح ائمه و پیامبران تنها در جایی باشد که به خاک سپرده شده اند و به این دلیل بسیاری از مردم ما برای استجابت دعاها و حاجت هایشان و واسطه قرار دادن ائمه اطهار، به حرم آنها می روند درحالی که روح آنها میتواند در هر جایی باشد ؟

جواب :

الف : در اینکه بعد از مرگ روح انسانی ( در حقیقت نفس انسان ) بدن را گذاشته و به عالم ملکوت می رود تردیدی نیست .

ب   : اما نفس انسانی وقتی سوار بدن انسانی بوده در طول سالهای عمر، اعمالی انجام داده که خیری یا شری یا مخلوطی از هر دوی آنهاست .

ج   : ‌ علماء علوم تجربی ثابت کرده اند که هر عملی که از انسانی سر میزند دارای امواج مثبت یا منفی است ( انرژی مثبت یا منفی) که از آن عمل ساطع می شود و به هر کجا که می رسد اثر گذار است.

د : این امواج چون محصول نفس انسانی اند، به این لحاظ که انسان موجودی زنده است، پس آن آثار هم، زنده و اثر گذاراند و در بدن خود ما و محیط اطراف حتی در محیط زیست کره زمین اثر می گذارند و باعث وقایع و تحولات مثبت یا منفی می شوند. بر این موضوع در قرآن بسیار زیاد چه درمورد آثار اعمال بهشتی ها و چه دوزخی ها، تاکید فراوان شده است. اثر این اعمال فقط درآن دنیا نیست، بلکه در این دنیای عنصری ما هم   اثرهای بسیار آبادگر یا ویرانگر می گذارند . این آیه قرآن یکی از صدها آیه در این باره است : ولو ان اهل القری آمنوا و اتقوا لفتحنا علیهم برکات من السماء‌ والارض ولکن کذبوا تولوافاخذناهم بما کانوا یکذبون ” و اگر ساکنین شهر ها ایمان می اوردند وتقوا پیشه می کردند درهای برکت را از آسمان ( باران های احیاء گر مفید – آفتاب حیاب بخش و …) و زمین ( چشمه سارهای پر آب و زمینهای حاصلخیز با بهره دهی بالا ) به رویشان باز می کردیم ولی تکذیب نموده و پشت کردند پس ما هم بعلت آنکه تکذیب می نمودند عذابشان کردیم.” اگر به آیات متعدد در مورد عذاب اقوام مختلف در طول تاریخ که بعنوان نشانه های عبرت در قرآن آمده اند نگاه کنید تقریبا” در تمام آنها به مردمان زمان نزول این آیات و البته بعدها در طول تاریخ تذکر می دهد که این عذابها بواسطه عمل کرد شما نازل شده است . در بعضی حتی دارد ذوقوا ما کنتم تعملون ( آنچه را که می کردید بچشید ) . در دعا هم فراوان از عکس العمل اعمال ما   در نزول انواع بلایا مانند   مریضی ها ، گرفتاریها ، بلایای آسمانی ، افکار پراکنده و کوتاهی عمرها، به خدا پناه می جویند و آمرزش گناهانی را که باعث این گرفتاریها شده است یا ممکن است بشود، التماس می نمایند. جملات اول دعای کمیل یکی از هزاران نمونه آنهاست .

ه   : اگر اثر این امواج مثبت و منفی سریع الامحاء بودند و زود از بین می رفتند غصه و نگرانی چندانی نداشت ولی هم امواج مثبت و هم منفی، دارای آثار بسیار پایدارند که بعضی از آنها سالها و قرن ها در روی زمین می مانند و مرتبا” اثر می گذارند.

و : بزرگترین و مهمترین اثر اعمال انسانها نزدیکی و یا دوری آنها از خداوند است . البته این را هم فراموش نمی کنیم که همه انسانها با هر عملکردی به مصداق : کل الینا راجعون     ( همه شما در راه برگشت به سوی ما هستید ) و اناالله و انا علیه راجعون (‌ما مال خدائیم و بسوی او در حال بازگشتیم ) بسوی خدا ره می سپارند عده ای از راه بسیار سهل و آسان و نزدیک بهشتی و عده ای از راه بسیار دور و پر شکنجه و سخت جهنمی .

نشانه ی اینکه کسی به یک عامل اثر گذار نزدیک می شود ( قرب خدا ) اینست که آثار او را با هر قدمی که بسوی او بر می دارد بتواند در خود کرده ونشان دهد و آن آثار را خود و دیگران در حد توانائی در او ببینند. قرآن به این مسئله تصریح دارد :‌افمن وعدنا ه وعدا” حسنا” فهولا فیه کمن متضاه الحیوه الدنیا ( آیا کسی که ما وعده های زیبا باو دادیم و او مرتبا”    در حال ملاقات و تحقق آن وعده هاست، مانند کسی است که ما فقط در زندگی دنیا بهره مندش کردم ؟‌…)‌ پس وقتی ما بسوی خدا می رویم و هر عملی را هم برای تقرب باو ( قربه الی الله) انجام می دهیم پس آثار خدایی باید در ما ظهور نماید. نزدیک شدن به خداوند و دریافت آثاری که دارای انرژی های بسیار قوی و فوق تصور ماست و اثر گذاری این آثار در روح و بدن ما و همه محیط اطرافمان حتی در پهنه جهان هستی، بعلت انرژی هایی که در اثر این نزدیکی ایجاد و مرتبا” اضافه می شود و قوی تر می گردد چیزی نیست که بتوان انکار کرد. باز هم نمی توان انکار کرد که هر چه انسانها به خدا نزدیکتر شوند اثر گیری از آن ذات مقدس و اثر گذاری به بیرون قوی تر است. در روایات چندی آمده است که وقتی مؤمنی در نیمه های شب به درگاه حق متعال عبادت و ناله می کند به نسبت شأن و مقام آن مومن، خداوند محله و شهر او را از عذاب ها مصون نگه می دارد. این همان اثر بخشی عمل آنهاست .

در انبیاء و اولیاء ‌به علت قربشان از خداوند که در فصول گذشته همین نوشته توضیح داده شد آثار بسیار قوی، سنگین و موثری که آثار خدایی در روح و جسمشان می گذارد و این اثرها به علت قوت فوق تصور انرژی های متصاعده، حتی بعد از رحلت و پرواز روحشان به عالم ملکوت در بدنشان که مرکب روحشان و نزدیکترین به آنها بوده، همچنان باقی می ماند و بی هیچ وقفه ای اثر خود را می گذارد و نیروها و انرژی های مثبت را در افرادی که به آنجا با خلوص و معرفت می روند می گذارد. زائر با نزدیکی به آن مقام و قبر مطهر تحت تاثیر این انرژی ها قرار می گیرد و او را در عمل تقویت می کند. اینطور نیست که بعد از مفارقت روح، بدن تکه گوشتی و بعد خاکی بی خاصیت شود . نمی شود که کسی عطر به بدنش بزند و لباسش بوی عطر نگیرد. عطر در روی لباسی که از بدن معطر شده می نشیند و هر چه اصیل تر باشد، مطمئنا” دوامش بیشتر و در انسانهایی که در تاریخ ابدی شده اند این ماندگی بوی عطر و اثر بخشی حتی قبورشان ابدی است .

اینکه به روایت شیعه و سنی از خود پیامبر نقل شده است که: هر نمازی در مسجد الحرام یا مسجد النبی یکصد هزار برابر ثواب دارد به این معنی است که انرژی هایی که در آن محل ذخیره شده، میتواند نماز هر نمازگزار را – البته به شرط خلوص و سایر شرایط لازم – باندازه یکصد هزار برابر بیشتر بالا ببرد.

در اینکه ارواح پاک انبیاء و اولیاء‌ همه جا هست و آنها به حد بی مکانی رسیده و محدود به قبور طبیعی و عنصری نیستند تردیدی نیست ولی در عین حال مانعة الجمع با تاثیرات طاهره آنها به شرحی که داده شد نیست . از رسول الله نقل شده است که: هر کس به زیارت خانه خدا بیاید و به زیارت قبر من در مدینه نیاید، به من جفا کرده است . اگر آن چنان بود که رفتن بر سر قبر آنها بی خاصیت بود این توصیه و دهها توصیه بیشتر توسط ائمه معصومین ( ع ) نسبت به زیارت قبر پیامبر اکرم ( ص ) و یا قبور ائمه ( ع )‌ نشان از این می دهد که علاوه بر آنچه گفته شد این عمل دلیل های نقلی هم دارند.

با عذرخواهی از تاخیر در جواب امیدوارم که مفید بوده باشد. استدعا دارم اگر مواردی خوب تبیین نشده اند اطلاع دهید که بیشتر و روشنتر هر آنچه را که در ام مورد می دانم توضیح دهم. السلام علینا وعلی عبادالله الصالحین

ارادتمند :   سعید غفارزاده

پرسش:
پاسخ:

جناب آقای سعید الیف

با سلام وآرزوی موفقیت روز افزون برای جنابعالی عرض می کنم که بخش اعظم مجموعة “مباحث قرآنی ” را که لطفا ارسال داشته بودید را خواندم. در ار سال این نوشته اگر تأخیر صورت گرفته عذر خواهی می کنم . خداوند را باید سپاسگزار باشیم که در این روزگار وانفسا افرادی مانند جنابعالی در کشف و ابراز حقایقی ازمعارف هستی – که همه آنهار معارف دینی می دانند و بنده معارف هستی- کوشا بوده اید و هستید. امروز متأسفانه آنهائی که خود را متصدیان انحصاری دین می دانند، در حالی که بکلی از آن بی اطلاعند، هیچ به این سر نیستند که یک بازنگری در باورهای خود که کلاً قابل قبول برای مخصوصاً جوانان وتحصیل کرده ها نمی باشند، بکنند شاید خداوند ترحمی کرده و آنها را از خوابی به طول قرنها بیدار کند. در عوض هر آنچه می توانند از یافته، بلکه باقته های خود مرتباً در گوش این خلق الله بی پناه فرو می کنند و می بینیم که هر روز یخرجون من دین الله افواجاً . به هر حال هرکس در توانائی خود هر چه دارد باید در راه تنویر افکار منجمد مردم – نه آنهائی که هیچ تغییری در آنها ممکن بنظر نمی آید- بکوشد و به امداد های خداوند منان امیدوار باشد که :والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا ان الله لمع المحسنین .

اینک با امداد خداوند متعالی در پاره ای از موارد که نظر دیگری دارم سعی می کنم با شهود مطالبی عرضه دارم:

1 – در بحث “هدف از خلقت” که نوشته اید، آن هدف اصلی از خلقت عبارت از عبادت انسانها مر او راست. عرض می کنم این معنا را البته دیگران هم به همین مضمون و از آیة مبارکه ای که شما هم آن را نقل فرموده اید استفاده کرده اند و گفته اند. ولی باید توجه کرد که عبادت نمی تواند هدف اصلی خلقت باشد بلکه وسیلة احراز مقام قرب است و وصول له آن هدف اصلی است. مثلاً فرمودند الصلاه معراج المؤمن یا: الصلاه قربان کل تقی یا: الصلاه قربان کل نقی . اگر بخواهم مثلی برای تقریب ذهن بزنم عرض می کنم عبادت مانند درس خواندن محصلین است که خود، به راحتی قبول دارید که درس خواندن به خودی خود اصلا منظور اصلی از آن هدف اصلی محصل نیست . محصل درس می خواند تا فضل وکمال اندوزد تا در جامعه منشاء اثر یا آثاری مادی یا معنوی باشد و هیچ نمی توان پذیرفت که یک محصل در تمام عمر خود، دائماً باید درس بخواند، چه اگر این چنین کند از سفه نفس اوست و مایه ملامت دیگران که حالا که درست خواندی و فراون چیزها آموختی کاری برای خود ودیگران بکن، در عین حال مطلبی که نقل کرده اید آیه ای از قرآن است و صد درصد درست. ما در فهم درست معنی و مفهوم این آیه یک وقت بر روی “عبادت” تکیه می کنیم و می گوئیم من جن و انس را نیافریدم مگر اینکه مرا “عبادت” کنند. در آن صورت البته همان معنا و مفهومی به دست می آید که نوشته اید و گفته و نوشته اند. اما یک وقت تکیه بر روی “ی” هست در آن معنا ومفهوم جمله می شود من نیافریدم جن و انس را مگر اینکه ” مرا” عبادت کنند.

اگر توجه شود انسان ذاتاً پرستنده است و همیشه دوست دارد که چیزی را بیابد و بپرستد. به همین علت قبل آنکه که انبیاء الهی هر یک انسان های زمان خود را از وجود خدای واحد انباء کنند، و بدون اینکه کسی به آنها بگوید، چیزهائی از سنگ وکلوخ و چوب و فلز و غیره می ساختند و آنها را بنام خدا می پرستیدند. انبیاء الهی، کاری که در خور شأن والای خود و طبق مأموریت خدائی انجام دادند، این بود که به مردم گفتند و برآن اصرار جدی، که کسی را جز او شایسته پرستش ندانید و عبادت نکنید. نقل شده است، از اولین شعار های رسول اکرم(ص) در مکه این بود که :قولوا لا اله الاالله تفلحوا. چون انحصاراً در اثر پرستیدن”فقط” ذات مقدس اوست که انسان حالت فلاح و رشد پیدا می کند زیرا به سوی قرب او بالا می رود. لذا در قرآن در 4 آیه به این شرطِ قطعیِ اثر بخشیِ درستِ عبادت اشاره می فرماید:

– یا بَنِی إِسْرَائِیلَ اذْکُرُوا نِعْمَتِیَ الَّتِی أَنْعَمْتُ عَلَیْکُمْ وَأَوْفُوا بِعَهْدِی أُوفِ بِعَهْدِکُمْ وَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ بقره -40

– وَآمِنُوا بِمَا أَنزَلْتُ مُصَدِّقًا لِّمَا مَعَکُمْ وَلَا تَکُونُوا أَوَّلَ کَافِرٍ بِهِوَلَا تَشْتَرُوا بِآیَاتِی ثَمَنًا قَلِیلًا وَإِیَّایَ فَاتَّقُونِ بقره 41

– وَقَالَ اللَّـهُ لَا تَتَّخِذُوا إِلَـهَیْنِ اثْنَیْنِإِنَّمَا هُوَ إِلَـهٌ وَاحِدٌفَإِیَّایَ فَارْهَبُونِ51 نحل

– یَا عِبَادِیَ الَّذِینَ آمَنُوا إِنَّ أَرْضِی وَاسِعَةٌ فَإِیَّایَ فَاعْبُدُونِ 56 عنکبوت

ماهم افتخاراً و وجوباً حداقل 17 بار در شبانه روز می گوئیم : ایّاک نعبد وایّاک نستعین. مقصود اصلی خلقت – همانطورکه در کتاب “رازهای رستاخیز” و بارها بیشر در مکتوبات دیگر نوشته و گفته ام- حصول کمال و وصول انسان به مرتبه “کامل مطلق”، برای مظهریت آن خدای “کمال مطلق” است. اگر دقت کنیم هر هنرمندی هم برای نشان دادن هنر خود، دست به خلق هنر می زند. مثلاً یک استاد نقاش برای اینکه اول به خود و بعد به دیگران نشان دهد که دارای چه توانائی هائی در خلق تابلو یا تابلوهای نقاشی است، اقدام به کشیدن تابلو های نقاشی می کند. مطمئنم این روایت را شنیده اید که امام (ع) از قول حضرت داوود (ع) نقل می کند که خداوند فرمود: کنت کنزاً مخفیاً فاحببت ان اُعرف فخلقت الخلق لکی اُعرف.

آن گنج نهان خواست نماید شان را بر پای نمود عالم امکان را

بنمود به خود جلوه در اسماء وصفات کرد آینة جمال خود انسان را

یا:

صورت خود خواست بیند آفرید آدم زخاک قدرت خود خواست بنماید، نمود این دار را

2 – مطلب دیگر در مورد نوع اسمائی که به انسان تعلیم شد. می دانید که این موضوع یعنی تعلیم همه اسماء به انسان، در قرآن کریم فقط یک بار و آنهم در سورة بقره و در داستان خلقت و گزینش انسان مطرح شده است و همانطور که در نوشته خودتان هم آورده اید اراده مقدس خداوند، بر اینکه اراده او همیشه بر جعل جانشینی برای خود در زمین است را به ملائکه اعلام می کند و ملائکه آن را مورد اعتراض قرار می دهند. خداوند همة اسماء را به آدم – که با انسان تفاوت معنائی لطیفی دارد ولی همین موجود دو پاست منتها در مراحل مختلف – تعلیم می دهد. آنچه در باره چیستی این اسماء گفته اند و نوشته اند و شما هم به همین نظر داشته اید بطورخلاصه این است که خداوند اسماء کلیه اشیاء و ماهیت آنها را به انسان آموخت. اما باید دقت کنیم که اگر یک استاد کار مثلاً نجّار بخواهد شاگردی ( البته در مثال مادی) بیاورد که در غیاب او کارگاهش را ادراه کرده و آن کند که استاد می کند، آموختن اسامی همه اشیاء و ابراز آلات و وسائل کار به شاگرد، چه سودی به حال او در اجراء برنامه می کند. بلکه اگر استاد بخواهد شاگردش آن کند که او می کرد، باید همه فوت و فن ودانش نجّاری خود را به او بیاموزد. در این صورت اگر حتی اسامی ابزار آلات را هم به او نیاموخته باشد خود شاگرد با بکار گرفتن آنها کارش را به خوبی انجام و او را در کارگاه، خلافت خواهد کرد.

خداوند آنچه به انسان در موقع خلق هر کدام از آنها می آموزد، در حقیقت همة اسماء و آثار ذات مقدس خود اوبود. چون در کل عالم هستی چیزی جز آثار ذات مقدس او نیست که انسان با آموختن والبته بکار بردن آن بتواند به قرب او برسد. من و شما را هم همان اسماء آموخته و موظفمان کرده تا آن آثار را که در وجودمان به ودیعت و بالقوه گذاشته است به فعلیت برسانیم و در عالم ماده آن کنیم که او می کند. مثلاً در وجود ما “جود” را گذاشته تا ما آنچه را که باید ببخشیم و در راه او بدهیم تا این اسم در نفس ما ملکه شود و در این اثر مظهر خدای “جواد” بشویم و دیگران را هم مانند او از بخششهامان بهره مند کنیم. همانطور است رزاقیت، غفاریت، ستاریت……..که باید از ما، در زندگی مادی و دنیائی ظاهر شود.

3 – در مورد شناختن ابلیس و شیطان عرض می کنم:

اگر آیات سوره مبارکه بقره را در این مورد به عنوان رفرانس مطالعه کنیم موارد ذیل به ترتیب وقوع، جلب نظر می کند. اگر زمان را همانطوری که در “کتاب رازهای رستاخیز” مفصلاً توضیح داده ام از این میان حذف کنیم همه جریانات به جای اینکه یک واقعه باشند یک واقعیت اند و علی الدوام در به دنیا آمدن هر انسانی درجریان:

الف- خدائی که می دانست چه آفریده همه اسماء وآثارخود را در او گذاشت یا به عبارتی به اوتعلیم داد: وعلم آدم الاسماء کلها.

ب – انسان با این تعلیماتی که گرفت جامعیتی بی نظیر پیدا کرد که از او به بهشت ( در حقیقت بهشت قوا یا بالقوه) تعبیر شده است پس می تواند همه قوا ونیرو ها را از آنچه در خود دارد انباء نموده، بارور کند.

ج – پس همة این نیرو ها بایستی به او تسلیم شده و به تعبیر قرآنی به او سجده نمایند.

د‌- اما انسان که می رفت تا خلیفه الله در زمین شود، بایستی برای به فعلیت رساندن آن قوا و همه مکنونات وجود خود به دنیا بیاید و چون از “علقه” آفریده شده به انواع تعلقات دنیوی آلوده شود. سپس بتواند خود را با توانائی های که به او داده شده، قوائی را که در وجود دارد به فعلیت رسانده به بالا بکشد و آنچه از خلق او مقصود بود را احراز و ظاهر کند.

ه – برای تحقق این مقصود بایستی یک نیروی قوی او را از آن جامعیت پاک، به این عالم خاکی که قرآن از آن در سورة دیگر به اسفل سافلین تعبیر می کند پائین بکشد و سخت به این دنیا ببندد.

و‌- آن نیرو “ابلیس” نام گرفت که همانطور که در بالا گفتم نام و مأموریت اوفقط در این سناریو مطرح می شود.

ز- پس این نیرو در ردیف ملکات وجودی او، و کاملا در وجودش مانند همه ملکاتش مخفی است، لذا از این وجود به جن تعبیر می گردد و چون نیروی پائین آورنده است ودر جهت عکس حرکت انسان به ملکوت عمل می کند، یک نیروی ناسازگار است و استکبار می کند اما چاره ای از وجود او نیست.

ح – اینکه او می گوید آدم را از خاک ومرا از آتش آفریده ای به این علت است که یک نیروی سرکش وناسازگار – اما لازم – با خمیره انسان است و این چنین موجودی مسلماً خمیره اش از آتش است که در دوزخِ وجودی هر کس موجود و قبل از اینکه هر انسان آفریده شود، در نظام عالم هستی که خداوندِ علیمِ حکیم مقرر فرموده، قبل از اینکه انسان شکل نطفه به خود بگیرد موقعیت ابلیس کاملا معین شده و الا انسان در یک بی برنامگی و معطلی، سرگردان می ماند.

ط – اما این نیرو نبایستی برای همیشه در وجود انسان بماند. تا یک هواپیما نتواند یا نخواهد وزن بسیار سنگین خود را به صفر برساند نمی تواند با وجود آن سنگینی، مانند یک پَر به راحتی از زمین بلند شود.

ی – لذا به او گفته می شود: فاخرج منها انک رجیم ( از وجود انسان خارج شو که تو موجودی رانده شده ای).

1- اما در جواب، نه، گفت، اطاعت می کنم و همین الان بیرون می روم و نه، گفت، اصلاً بیرون نمی روم چون در هر دو حالت نقض غرض خالق حکیم بود. به این علت که اگر:

2 – اگر می گفت همین الان اطاعت کرده و بیرون می روم، در آن صورت انسان نمی توانست به این عالم تعلق پیدا کرده زمینه رشد و فعلیت قوای مندمج در وجودش را فراهم کند .

ک – اگر می گفت من هرگز از وجود انسان خارج نمی شوم در آن صورت این بار سنگین ( یعنی ابلیس) در وجودانسان برای همیشه می ماند و به او اجازه رشد و بالا رفتن را هیچ وقت نمی داد و انسان تا آخر عمر در این دنیا در اسفل سافلین اسیر می شد. لذا به پروردگارش گفت انظرنی الی یوم یُبعثون به من آنقدر مهلت بده تا انسان بتواند به انچه در کمون دارد بر انگیخته شود. البته در آن صورت انسان از زمین کنده شده و دیگر احتیاجی به ابلیس نیست.

ل – وقتی انسان با زوجش در بهشت وجودی خود که هیچ نعمتی، رحمتی، شادمانی ای، عشقی در آن غایب نبود سکونت کرد به او گفتند از هر چه در این بهشت می یابی فراوان بخور اما به درخت تعینات خود که ریشه در وجود تو دارد با شاخه های فراوان نزدیک نشو که ستمکار می شوی.

م‌- از اینجا به بعد پای شیطان به میان می آید که عامل و مأمور اجرائی ابلیس است. چون لازم است برای اجرای برنامه ای که خدایش معین فرموده بود، به مناسبت مقتضیات وجود انسان، عوامل متعدد اجرائی داشته باشد. در روایت آمده است که در این حال شیطان به خداوند عرض کرد من برای اغوای انسان به لشکری مجهز احتیاج دارم و خداوند همه عوامل فریب را که می شد انسان را فریفت و از راه حق دور نمود، به او عرضه کرد ولی او، به هیچ کدام آنها قانع نشد، تا خداوند به او فرمود من “زن” را به تو دادم در این حال شیطان گفت خداوندا این عامل مرا بس است (نقل به مضمون). البته می دانیم که مقصود از زن، انسانهای مخالف جنس مرد نیست بلکه به قول امروزیها “سکس” است که بُرنده ترین حربه برای فریفتن انسان است، چه مرد باشد وچه زن. متاسفانه همه جا شیطان را با ابلیس یکی تصور می کنند در حالی که در تماتم قرآن هیچ عمل و مأموریت اجرائی برای ابلیس دیده نمی شود. بلکه همه اجرائیات شری به شیطان نسبت داده شده است .

2- از کلیه عواملی که در راه انسان برای صعود ببالا، چه در جسم او با همه ابعاد، و جان او با همه ابعاد، اختلال ایجاد نموده و می تواند – نه لزوماً – او را به بیراهه بکشد در قرآن و روایات تعبیر شیطان شده است. در نوشته قبلی عده از آیات را در این باره نوشتم و اینجا برای رعایت از ایجاز و گریز از اطاله از نقل آنها صرف نظر کرده و باز هم فقط به این روایت بسنده می کنم که از پیامبر اکرم (ص) نقل شده است که فرمود: لا تؤوا مندیل اللحم فی البیت فانه مربض للشیطان ( دستمال گوشت را در خانه نگذارید که خوایگاه شیطان است) که می دانید می تواند در تکثیر و اشاعه میکروبها بهترین مکان باشد. باز هم از پیامبر اکرم (ص) نقل شده که فرمود: لکل انسان شیطان ولکن شیطانی اسلم بیدی ( هر انسانی را شیطانی است اما شیطان من به دست خودم تسلیم من شده است) . از این فرمایش معلوم می شود تا انسانها با هر مقام ومنزلتی در دنیا زیست می کنند شیطان با آنها هست.

هرکسی را او به حکمت بهر کاری آفرید هم به او بسپرد در روز ازل آن کار را

آدم و شیطان در اینجا پردة پندار بود کرد سرپوش قضا این پردة پندار را

کلک تقدیرش به حکمت این رقم زد در ازل بر سرِ اسرار آن بنهاد این استار را

از این نظر در آیات قرآنی چه لفظ شیطان آمده باشد، چه شیاطین فرقی نمی کند. ازنظر لغوی شیطان به معنای در عمقق چیزی و جائی فرو رفتن است که اگر این معنی در یک علم وآگاهی به کار رود، به معنای متخصصی که در عمق مطالب غور می کند می باشد. شاید به همین علت کارگرانی که حضرت سلیمان (ع) برای انجام کارهای خود به خدمت می گیرد با تعبیر : والشیاطین کل بناء و غواص که هم در کار خود کاملاً وارد بودند وهم در عمق دریا یا دریاها غواصی می نمودند. در مورد انسان هم به علت اینکه در اعماق جسم و جان انسانها رسوخ و نفوذ می کند لفظ شیطان بهترین می تواند باشد.

از اینکه جنابعالی شیطان را عقل نامیده اید بسیار متعجب شدم چون اگر نگوئیم که این دو در مقابل همدیگر و دائماً با هم در نزاعند، می توانیم بگوئیم که هیچ ربط وارتباطی باهم ندارند. در قرآن کریم عقل با ترکیبات مختلف 20 بار تکرار شده است که در همة آنها بدون استثاء دارندگان عقل و بکار برندگان آن، بسیار ممدوح و ترک کنندگان آن بسیار مذمومند. در روایات به حق، اولین ومحبوبترین خلق خدا خوانده شده است. چون عقل از کلمة عقال به معنای وسیله باز دارنده انسانی است که در مقایسه با عشق می توان گفت، عشق با همه توانش انسان را به جلو می راند و عقل یا خرد، او را کنترل می کند . این مطالب را نگارنده در شرح منظومة مشرق الانوار مرحوم استاد فقید حضرت آیه الله حاج شیخ عبدالرحیم صاحب الفصول ( حائری) در فصل اول کتاب که جنگ عقل وعشق را در آنجا مطرح و به نحو کاملاً بی سابقه ای توضیح می دهد، این دو عامل عشق و عقل را، به موتور و ترمز یک اتوموبیل تشبیه نموده است که موتور، او را با تمام توانش به جلو می راند و ترمز هر کجا که لازم باشد آن از حرکت یا سرعت بی حساب باز می دارد، تا به جای حرکت به جلو و وصول به مقصد و مقصود، به تهِ دره پرت نشود . در قرآن در 20 آیه در ترکیبات مختلف “عقل” مطرح شده است که در اغلب آنها خطابهای توبیخی برای ترک کنندگان آن را می بینیم مانند : افلا تعقلون؟ – افلایعلقون؟ لعلکم تعقلون ، لعلهم یعقلون، صم وبلک وعمی فهم لایعقلون که همگی در مقام ذمند.

در روایات که بنگرید اگر به اولین روایات کتاب “العقل والجهل” کتاب کافی نگاه کنید در تکریم عقل بسیار گفته شده است که در اینجا به اولین روایت به عنوان نمونه اکتفا می کنم: بعد از نقل سندهای روایت، می خوانیم: عن ابی جعفر (ع) قال لما خلق الله العقل استنطقه ثم قال له اقبل فاقبل، ثم قال له ادبر، فادبر ثم قال و عزتی وجلالی ما خلقت خلقاً هواحب الی منک و لا اکملتک الا فیمن اُحب، اما انی ایاک آمر و ایاک انهی و ایاک اُعاقب و ایاک اُثیب. اینجا در پی توضیح در مورد این نوع روایات نیستم و فقط به این عظمتی که خداوند منان به این عامل بزرگ خداوند در عالم خلق، تصریح دارم. در همان کتاب و همان باب روایات زیادتری در تکبیر وتعظیم عقل دیده می شود. اگر آن شور که قرآن و روایات شیطان وعقل را معرفی می نمایند، چگونه می توان این دو را یکی دانسته و او را رقیب انسانیتِ انسان دانست.

غیر از این مطلب در مورد مطالب دیگری نظرهائی دارم که باید در نوشته یا نوشته های دیگر به آنها بپردازم تا مقوله طولانی نشود وخستگی نیاورد.

موفق وپیروز باشید

سعید غفارزاده

25/11/1393

1. این پسران اسرائیل نعمتهای مرا که به شما ارزانی کردم بیاد آورده، به عهد من وفا کنید ، من به عهد شما وفا می کنم پس فقط از من ترس داشته باشید.

2. و به آنچه که تصدیق کنندة کتابهای شما است ایمان آورده ، اولین کافر بر آن نبوده و به نشانه های من کالائی با ارزش کم نخرید و فقط پروای داشته باشید.

3. خدا فرمود دو خدا را برای پرستش نگیرید ، محققاً فقط یک خدا واحد وجود دارد ، پس فقط از من بترسید.

4. ای بندگان من محققا زمین من پهناور است پس فقط مراعبادت کنید.

5- من گنج نهانی بودم ودوست می داشتم که شناخته شوم لذا خلق را آفریدم تا شناخته شوم.

6. نماید (شأن) را.

7. اشعار از استاد فرزانه مرحوم حاج شیخ عبدالرحیم صاحب الفصول .

8. حضرت امام محمد باقر (ع) فرمود وقتی خداوند عقل را آفرید او را به سخت آورده به او گفت پیش بیا و او آمد، سپس گفت برو پس رفت . خداوند فرمود سوگند به عزت و جلال خودم که هیچ خلقی نیافریدم که بر من محبوبتر از تو باشد و تو را در هیچ کس تکمیل نکردم مگر کسی که او را دوست دارم . اما من فقط به تو امر و فقط تو را نهی می کنم و فقط به تو ثواب می دهم و فقط بتو باز خواست می نمایم.

پرسش:
پاسخ:

جناب اقای نیما حق پور

با سلام، مقالة “زمان ، علم خدا و نسبت اراده های الهی وانسانی ” شما را توسط یکی از دوستان گرفتم، با درخواست اینکه چیزی در اطراف آن بنویسم. بنده در پاسخ کل مطلب مرقومه، آن را برای جلو گیری از اطاله کلام در چند بخش خلاصه کرده و توضیحاتی را به عرض می رسانم :

1-     زمان،

2-     حدوث عالم،

3-     علم خداوند،

4-     اراده خداوند،

5-     عقل کل یا صادر اول،

6-      قدیم بودن قرآن،

7-     ختم کلام،

1 – زمان :

در مورد زمان، تعاریف زیادی از خود و دیگران نقل کرده اید که وجه مشترک همه آنها عدم تطابق و هماهنگی در برداشت ها از زمان، طیف برداشت ها از نفی کل، تا بردن آن در حد صفتی برای خدا است. مثلاً نقل کرده اید: خدا در خارج از زمان و محیط برآن نیست بلکه زمان از صفات ذات الهی است و نه مخلوق حرکت. زمان از صفات ذات خداوند است و چون خدا هست ، زمان هم هست، ازلی و ابدی و خدا خارج از زمان نیست ، بلکه زمان ذاتی اوست.

در توضیح مطلب، عرض می کنم خدا را داخل زمان دانسته و – همانطورکه گفته شد – برای زمان تعاریفِ بسیار زیاد وگاهی متناقض از این وآن آورده اید . در کتاب آقای دکتر دینانی که شما به آن اشاراتی داشته اید تعاریف زیاد دیگری برای زمان آورده شده است. ایشان در موارد زیادی معتقد است که این معانی را که برای زمان برشمرده اند نمی توان فهمید. اصولاً این سؤال بسیار مهم است که برای زمان هر تعریف و توصیفی که پذیرفته باشید، باید به این سؤال جوابی داشته باشیم که در نظام هستی چه جایگاهی دارد ؟ چه کار می کند ؟ به چه دردی می خورد که اگر آن را منکر بشویم یا اگر از میان برداریم کجای چرخ دستگا ه هستی لنگ می شود؟ . اگر کلیه تحولات عالم هستی را به زمان نسبت بدهیم که زمان است که می گذرد و این تحولات را به وجود می آورد پس اگر زمان نباشد باید چه اتفاقی در عالم می افتد، عالم از حرکت و تحول باز می ماند؟ خالق هستی چه می شود و یا چه کار می کند؟.

همانطور که نگارنده در “کتاب رازهای رستاخیز” ( گرچه کنکاشی نودر باره عالم پس از مرگ است، اما تِم اصلی آن در ارتباط زمان و الهیات می باشد) نوشته، زمان به هر کدام از ده ها مفهوم که شما و دکتر دینانی در” کتاب معمای زمان وحدوث عالم ” و دیگران، آورده اید فرض شود، تصوّری خیالی از سیر کل عالم هستی از نقص به کمال است . توضیح اینکه:

الف – ما می دانیم که هر صانعی مطمئناً از صنع خود هدفی دارد والا خلق آن بیهوده خواهد بود . و می دانیم که هدف هر هنر مند از آفرینش هنرش قطعاً:

ب – نشان دادن همة کمالِ خود، در هنر خود است، در غیر این صورت اگر نتواند همة کمال خود را در هنرش نمایان کند، یا ناتوان است یا بخیل

ب – اگر خالق عالم، خدای احسن الخالقین باشد، او حتماً در مقصود خود کامرواست، چون او قادر مطلق است،

ج – ظهور یک بارة فاعلیت مطلق خداوند در خلقش ممکن نیست اگر چه او به این کار توانا باشد، چون هر کجای عالم هستی را در نظر بگیرید، پر از هزاران قید است و اگر فاعلیت خالق مطلق باشد قابلیت خلق مقید.

د- پس هر ذره که از کتم عدم (نه عدم) پا به عرصه وجود می گذارد باید سیری را از نقص و نقطه صفر شروع کند و چون همة عالمِ هستی بی هیچ استثنائی، تابع این قواعد است، پس کل عالم هستی مسیری را از نقص به کمال بی وققه، بی استثناء و با نظمی یک نواخت طی می کند و همه دگرگونیهائی که در خلق دائماً می بینیم در اثر این حرکت است . ما عامل این سیر و دگرگونیهای بی وقفه در کل عالم را “زمان” می نامیم. اما با وجود این حرکت دائمی و بی وقفه، هیچ حرکتی را حس نمی کنیم.

مثلی که برای تقریب ذهن می توانم بزنم این است که من و شما در هواپیما می نشینیم و در کل مسیر با اینکه آن هواپیما با سرعتی برابر هزار کیلومتر در ساعت حرکت می کند، آن سرعت و حرکت را اصلاً احساس نمی کنیم، به این علت که

اولاً: کل هواپیما بی هیچ استثنائی در حال حرکت است

ثانیاً: با یک سرعت ثابت حرکت می کند. اگر یک شییء در مجاورت آن که جزو هواپیما نباشد، دیده شود (مثلاً یک هواپیما ی دیگر یا یک قطعه ابر) یا هواپیما سرعت خود را کم و زیاد کند، در آن صورت ما حرکت و سرعت آن را احساس می کنیم. مَثل دیگر اینکه اگر ما در صندلی آخر یک اتوبوس رو به عقب اتوبوس بایستیم، می بینیم جاده با سرعت رو به عقب در حرکت است که باعث تعجب ما می شود، ولی در حقیقت این اتوبوس است که به جلو حرکت می کند و ما به علت یک خطای دید و حس، جاده را در حال حرکت به عقب احساس می کنیم. همة اجزاء عالم هستی با سرعتی یک نواخت، اما نه سرعت فیزیکی بلکه ذاتی و وجودی به سوی کمال در حرکتند که ما آن را معلول زمان تصور می کنیم . روئیدن یک گیاه و رشدِ برگ، ساقه و میوه با صدها اثری که از محیط اطراف می گیرد، یا تولد یک کودک انسانی یا هر موجو دیگر ، بزرگ شدن، گذران زندگی با تغییر حالتهای زیاد و بعد مردنش که در مورد همه انسانها و موجودات جاری است نشانة این حرکت است،[1] نه وجود چیزی به نام “زمان” که بر عالم بگذرد و باعث این تحولات شود .

ما نمود زمان را با هر تعریفی که از آن داشته باشیم، گذشت و آمدن و رفتن شب و روز در پی هم، می شماریم. در حالی که آمدن و رفتن شب و روز که در اثر روشنائی خورشید و ماه حاصل می شود را قرآن فقط برای احتساب سالهای عمر و شمارش اعداد می شمارد که اصولاً مبنای کشف ریاضیات هم از همین آمد و رفت شب است. إِلَیْهِ مَرْجِعُکُمْ جَمِیعًاوَعْدَ اللَّـهِ حَقًّاإِنَّهُ یَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ یُعِیدُهُ لِیَجْزِیَ الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِوَالَّذِینَ کَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِیمٍ وَعَذَابٌ أَلِیمٌ بِمَا کَانُوا یَکْفُرُونَ ﴿٤﴾هُوَ الَّذِی جَعَلَ الشَّمْسَ ضِیَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَمَا خَلَقَ اللَّـهُ ذَلِکَ إِلَّا بِالْحَقِّ یُفَصِّلُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَعْلَمُونَ[2] در اینآیات نکات بسیار قابل دقتی وجود دارند که نگارنده به طور مفصل در کتاب رازهای رستاخیز توضیح داده ام ولی در اینجاهم بطور فهرست وار اشاره ای می کنم.

1-     همانطور که آیه در اول اشاره می کند برگشت همه به سوی اوست پس حرکتی برای خلق موجود است به سوی او.

2-     این وعده حتماً عملی خواهد شد چون وعده های خدا حق است.

3-     او خلق را آغاز می کند و بر می گرداند پس اولاً: آنچه اول و بر گشتی دارد خلق است ثانیاً: این آغاز و انجام دائمی است چون با صیغة حال بیان شده است

4-     مقصود از این آغاز وانجام، جدا کردن نیک وبد است گرچه بد ها هم باید بعد از رفع موانع خوب شوند.

5-     خدای علیم حکیم خورشید را ضیاء وماه را نور داده و آن دو را در سیر فلکی خودشان سیر داده تا انسانها سالهای عمر خود را برای ادا تکالیف خود دانسته و ریاضیات را از آن کشف و در زندگی اقصادی خود به کار ببرند.

6-      همه اینها را آن خدای علیم حکیم به حق و استوار آفریده تا چرخ هستی با نظام و هوشمندی غیر قابل تصور همیشه بی هیچ انقطاعی در چرخش باشد.

7-     این حقایق را برای آنانی که عالمند تفصیل داده است.

و در آیه دیگر همین مفاهیم عیناً بیان می شود: وَجَعَلْنَا اللَّیْلَ وَالنَّهَارَ آیَتَیْنِفَمَحَوْنَا آیَةَ اللَّیْلِ وَجَعَلْنَا آیَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً لِّتَبْتَغُوا فَضْلًا مِّن رَّبِّکُمْ وَلِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِینَ وَالْحِسَابَوَکُلَّ شَیْءٍ فَصَّلْنَاهُ تَفْصِیلًا[3].

نوشته اید زمان از صفات الهی است . اما باید دقت کنید که خداوند اساساً صفتی ندارد که زمان هم جزوی از آنها باشد، بلکه او را اسماء و آثاری نا متناهی است که ولله الاسماء الحسنی. میان اسم و صفت صرفاً اختلاف یا دعوای لفظی نیست، بلکه همانطوری که امیر المؤمنین (ع) در نهچ البلاغه دارند، صفت گرچه موصوف را توصیف می کند اما خود، غیر موصوف است:و کمال توحیده الاخلاص له و کمال الاخلاص له نفى الصفات عنه لشَهادَةِ کُلِّ صِفَة اَنَّها غَیْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهادَةِ کُلِّ مَوْصُوف َاَنَّهُ غَیْرُ الصِّفَةِ[4]. در قرآنکه بهترین معرف خداوند است در هیچ آیه و سوره ای لفظ صفت برای خداوند ذکر نشده است. حضرت سجاد (ع) هم در دعای بعد از نماز شب دارند: ضَلّتْ فِیکَ الصّفَاتُ، وَ تَفَسّخَتْ دُونَکَ النّعُوتُ، وَ حَارَتْ فِی کِبْرِیَائِکَ لَطَائِفُ الْأَوْهَامِ‏ کَذَلِکَ أَنْتَ اللّهُ الْأَوّلُ فِی أَوّلِیّتِکَ، وَ عَلَى ذَلِکَ أَنْتَ دَائِمٌ لَا تَزُولُ‏[5]همانطور که امیر المؤمنین (ع) می فرماید صفت غیر موصوف است پس خدای مطلق را نمی توان به چیزی جز آثار خودش ستود چون آن چیز دیگر (صفت ) می تواند عوض شود. مثلی که می توانم بزنم اینکه : ظاهر یک مداد را می توان به رنگهای مختلف رنگ کرد، اما ماهیت آن مداد هیچ وقت در اثر رنگ کردن با رنگ های مختلف عوض نمی شود و اگر ما بخواهیم بفهمیم که این مداد چه رنگ است، فقط کافی است آن را روی کاغذ سفید بکشیم. هر رنگی که روی صفحه کاغذ نمایان شود همان، رنگ آن مداد است که هیچ وقت عوض نمی شود اگر چه ظاهر آن را به الوان مختلف رنگ کنیم . لذا خداوند را اسمائی است که به آن شناخته می شود . چون بازهم آن حضرت فر مود : الاسم ما یُنبیء عن المسمّی [6]پس زمان نه از صفات خداست و نه مخلوق حرکت. با تعریفی که کرده اید اگر خداوند به قول شما محیط بر زمان نیست پس محاط در آن است، در این صورت چگونه خدای مطلق، محاط در زمان که تصوری بیش نیست، می تواند باشد و اگر، نه محیط است ونه محاط پس اولاً: چه ربط و ارتباطی بین خدا و زمان موجود است، ثانیاً وقتی با خدای “هست” هیچ ارتباطی ندارد جزو “هستی” نیست بلکه عدم است وعدم اولاً وجود ندارد، ثانیاً اینهمه بحث وجدل بر سرِ “هیچ و نیست”، بیهوده نیست؟.

کثرت نظر و تعدد اقوال علماء – گرچه در طول تاریخ تعدادشان کثیر باشد – که هیچ کدام نتوانسته اند چیزی بگویند که دیگری آن را بپذیرد و دو نفراز آنها بر سر یک قول، تحقیقاً و نه تقلیداً اجتماع نکرده اند، نشانة بیهوده بودن این بحثها نیست؟. این چه کاری است که یک “وجودی” را تصور کنیم و در اثبات آن اینهمه تقلا نمائیم و هیچ نتوانیم ردّی از آن بیابیم که قانع کننده باشد. سؤال دیگر اینکه، زمان با هر توصیفی که داشته باشد آیا در دستگاه هستی عاملی است مؤثر یا موجودی است بلا اثر؟. اگر عاملی مؤثر باشد باید اثرِ آن در دستگاهِ هستی درک و دیده شود. مثلا همه گیاهان در یک زمان معین رشد کنند یا انسانها و یا حیوانات در یک زمان مشخص زاده شوند یا بمیرند، آیا در چرخة هستی این طور است؟ یا نه، هر کجا ، در هر زمانی، اگر شرایط لازم فراهم شود، گیاهی می روید ، موجود زنده ای متولد می شود یا می میرد.  

نگارنده در همان کتاب در مبحثی به نام “زمان چیست” اقوالی را از فیزیک دانان و فلاسفه آورده است. مثلاً سنت آگوستین می گوید : وقتی هیچ کس در بارة (زمان) سخن نمی گوید، من آن را می شناسم ولی وقتی کسی از آن می پرسد نمی دانم آن چیست؟. انشتین می گوید: اگر بپذیریم که انگاره زمانِ مطلق را کنار بگذاریم، انگاره اِتِر ضرورت ندارد . فیزیک دان بر جسته فرانسوی به نام هانری پوانکاره می گوید فرضیة نسبیت، به زمانِ مطلق پایان داد. به نظر می رسد که هر ناظر، زمان را با زمان سنجی که همراه خود دارد، برای خود اندازه گیری می کند و این زمان سنجهای مشابه که توسط ناظرانِ متفاوت حمل می شوند، الزاماً زمان یکسانی را نشان نخواهند داد[7]. فخر رازی در کتاب “المباحث المشرقیه”می گوید : تاکنون نتوانسته ام در باره ماهیت زمان واقعاً چیزی را کشف کنم. (رک به همان کتاب مبحث بدأ چیست مبدأ کجاست، فصل زمان چیست) .

2- حدوث عالم

مسئلة زمان وقتی در اذهان رسوخ کرده و می کند – و هر وقت هم می خواهیم آن را از ذهنمان پاک کنیم نمی توانیم – که موضوع حدوث عالم پیش می آید. این مطلب را هم، نگارنده مفصلاً در همان کتاب توضیح داده است . قریب به اتفاق باورمندان به ادیان به حدوث عالم باور دارند، چون عامل زمان را هر کدام به نحوی، محیط بر همة باورهاشان، در ذهن دارند. ولی اگر زمان را با حدوث عالم باهم در نظر بگیریم – که هر دو امری نا باورانه است- در آن صورت معتقدیم خداوند خالق، در زمانی همة هستی را یک باره، خلق کرده است. در این صورت باید پرسید:

الف – قبل از اینکه آن ذات مقدس به این کار اقدام کند چه کار می کرده آیا وجودش – نعوذ بالله – تعطیل بوده است؟

ب- چه عاملی در ذات او از خود او و یا از خاج اثر گذاشته که در یک زمان معین به کار خلق وادار شده است در حالی که این مؤثر، قبل از آن، به کار نبوده است ؟

ج – آیا او هم منتظر رسیدن آن لحظه و در حقیقت در گیر و اسیر زمان بوده است؟.

اما باید دقت کرد اثر خالقیتِ آن ذات مقدس مطلق علی الدوام مانند سایر اسمائش، در آفرینش عالم بی هیچ قید زمان یامکان و هیچ قید دیگری، به کار و چرخ ربوبیتش بر قرار است و در هرآن، هزاران هزار ذره از کتم عدم می آفریند و همه را از قوه صِرف راهیِ فعلیت مطلقه و قرب خود می کند. نه منتظر زمانی است و نه در کار خلقتش آغازی و نه تعطیلی قابل تصور . عالم هستی در کلیت خود، البته مطلق است چون خالق و مربی مطلق دارد، اما پدیده های هستی به علت اینکه همه بلا استثنی در حرکت و تغییرِ از نقص به کمالند، همه مقیدند.  

سؤالی مهم در این باره این است که آیا زمان خود خالق خود است یا مخلوقِ خداوندِ خالق . اگر او را خالق خود بدانیم باورمان شرک است چون دو خالق در عالم تصور کرده ایم و آن با ذات مطلق خداوندی در تضاد است . اگر خداوند او را آفریده باشد باید پرسید :

اولاً : هنگامی که “زمانی” نبوده کَی آن را آفریده است؟

ثانیاً: چرا آن را آفریده چون خود ذات مقدس او هم – نعوذ بالله – مقید به آن شده .آیا هیچ حکیمی، چیزی می آفریند که خود در آن حبس شود؟.

ثالثاً: اگر خداوند آن را آفریده، پس جزو عالم هستی است در این صورت چگونه خودِ خداوند، مقید به قیودِ آن تواند بود که در زمانی خلق را آغاز کند، یا قیامت را برپا نماید و بسیار حوادث دیگر .

رابعاً: اگر وجود زمان ، از خدائی خدا باشد (همانطور که شما نوشته اید) در آن صورت از ذات مطلق او جدا شده و این قطعاً مطلق بودن او را نفی می کند که لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُوًا أَحَدٌ .

خامساً: اگر خداوندِ مطلق، زمان را آفریده باشد چگونه می توان پذیرفت که فعلِ او بدون مخلوقش تحققی داشته باشد . پس او محتاج مخلوق خود است و این نقض غنای مطلقِ بالذات اوست.

سادساً : در این صورت خدا و زمان هم سن هستند. این برداشت ها را شما چه تلقی می کنید؟ توحید ، شرک یا کفر؟

3- علم خداوند

از مطالب بنیادی که مطرح کرده اید یکی علم خداوند است که آیا عین ذات اوست یا نه . چون اگر علم او عین ذات او باشد پس علم او لایتغیر بوده هر آنچه در عالم اتفاق می افتد مخصوصاً در سرنوست انسانها، چیزی محتوم است وتغییری در آن نمی توان داد پس صراحتاً یا تلویحاً “جبر ” را حاکم بر نظام هستی دانسته اید. اما باید توجه کرد که:

الف: علم خداوند چون ذات مقدسش مطلق و مانند ساید اسمائش عین ذات او و مطلقند . اما توجه به این حقیقت، بسیار مهم است وقتی می گوئیم که او ذات مطلق است و اسماء او هم عین ذات اویند، هنگامی که آن اسماء روبه عالم هستی می کنند هرکدام از آنها دارای اثری خاص خود است. غفاریت کار خود را در عالم می کند و رزاقیت اثر خود را می گذارد و ستاریت اثر خود را اعمال می نماید.

مثلی که در این باره می توانم بزنم اینکه اگر کسی را فرض کنید که دارای هنرهای چندی مانند: نجاری، نقاشی ، خراطی ، خیاطی وغیره باشد، ما وقتی خود او را خطاب کنیم مثلاً می گوئیم: استاد محمد، او و همه می دانند که یک فرد را مورد خطاب قرار داده ایم . اما وقتی به هریک از هنر های او اشاره کرده می گوئیم، استاد محمد نقّاش، در آن صورت فقط به یک اثر او اشاره داریم که مستقل از سایر هنرهایش می باشد.

علم خداوند که مطلقاً بر همه چیز عالم هستی احاطه دارد که: رَبَّنَا وَسِعْتَ کُلَّ شَیْءٍ رَّحْمَةً وَعِلْمًا رحمه وعلماً[8]، در مقام اجراء همین اسمخداوندی دخالتی ندارد. مثلاً در مدرسه اگر معلمی صد در صد بداند که فلان دانش آموز شایستگی صعود به کلاس بالا را دارد، اما ممکن نیست این آگاهی خود را به توانائی او دخالت داده و او را به کلاس بالاتر ببرد، مگر اینکه از او امتحان بگیرد و وقتی دانش آموز توانست ورقة قبولی را به معلم خود ارائه دهد آن وقت او را به کلاس بالاتر می برد، در حالی که از اول هم می دانست که او این توانائی را دارد. از این قرار اظهار نظرهائی مانند:

من مَی خورم و هرکه چو من اهل بود مَی خوردن من بنزد   او سهل بود

مَی خوردن من حق ز ازل می دانست    گر مَی نخورم علم خدا جهــــل بود

از روی نا آگاهی به رمز و راز های عالم هستی است .

در قرآن در مواردی می خوانیم: وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْفَلَیَعْلَمَنَّ اللَّـهُ الَّذِینَ صَدَقُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْکَاذِبِینَ[9] یا در آیه دیگر: وَلَیَعْلَمَنَّ اللَّـهُ الَّذِینَ آمَنُوا وَلَیَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِینَ[10] . یا در آیه دیگر: وَمَا کَانَ لَهُ عَلَیْهِم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن یُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِی شَکٍّ وَرَبُّکَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ حَفِیظٌ[11]پس تعبیر علم برای خدا در مرحله قضاوت واجراء، آن وقتی جلوه می کند که بنده عمل نماید و یکی از مصادیق مؤمن، منافق، صادق یا کاذب و غیره را پیدا کند. دقیقاً مانند همان مثلی که در مورد محصل مدرسه زدیم که بعد از امتحان و معلوم شدن نتیجة آن، معلم به او می گوید من الان می دانم که تو قبولی یا رفوزه، در حالی که از قبل از امتحان هم حال و وضعیت تحصیلی او را کاملاً می دانست. از طرفی می دانیم که انسان مخلوقی مختار است و خود در گزینش راه و سرنوشتش صاحب اختیار. پس علمِ خداوند در مورد اجرا و جزا دهی کار آئی ندارد. این به این معنی نیست که علم یا به کارگیری آن از خداوند ” نعوذ بالله” سلب می شود بلکه او خود، از عدالتش و اینکه بندة خود را مختار آفریده، این انتخاب را دارد.

4 – ارادة خداوند

مسئلة بعدی ارادة خداوند است که ما در بارة این اسم یا اثر خداوند، برداشت درستی نداریم و توجه نمی کینم که ارادة خداوندی متأخر بر مشیت اوست . به عبارت دیگر در ظهور از ذات مقدس او، اول مشیت است و بعد اراده . در روایتی از امام (ع) نقل شده که فرمود : ما من خلق الا بسبعه : بمشیهٍ و ارادهٍ و قدرٍ وقضاءٍ و اذنٍ وکتابٍ واجلٍ [12]. در نگاه اول ممکن است ما فکر کنیم که خداوندی که ذات مطلق است، اولاً مشیت و ارادة او چه فرقی می کند، ثانیاً تقدّم و تأخّر در ذات مطلق او ممکن نیست. اما اگر در اعمال خودمان هم -که تجلی او در خلقت ماست – دقت کنیم می بینیم در تمام کارها اول در ما، “خواستی” پیدا می شود و ممکن است بعد از پیدایش آن خواست در ذهن ما، بتوانیم یا نتوانیم، بخواهیم یا نخواهیم، ارادة انجام آن عمل را داشته باشیم. مثلاً در خود احساس تشنگی می کنیم، اما به علت اینکه روز ماه مبارک رمضان است، یا می دانیم آبی در اختیار نداریم یا پزشک خوردن آب را برای ما ممنوع کرده یا به علتهای دیگر، اراده انجام آن کار را نمی کنیم. در اینجا لازم است به نکتة بسیار مهم اشاره بکنم که منظور از بیان این مثلها این نیست که چون ما در امور زندگیمان این گونه عمل می کنیم پس خداوند هم همانطور عمل می کند. بلکه بر عکس طبق اصل:صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی و اینکه انسان مجموعة اسماء و آثار خداوند است، چون او این گونه عمل می کند پس در ما هم عمل همانطور ظهور پیدا می کند و ما آن می کنیم که او می کند وآن می خواهیم که او می خواهد وما تشاؤن الا ان یشاء الله رب العالمین[13] . مشیت خداوندی همیشه و در هر امری از امور در عالم هستی، کاملاً ثابت است. الهم انّی اسئلک مِن مشیّتک بامضاها و کُلّ مشیّتک ماضیه[14] . کلیه امور، برای صدورِ امر به اجراء آن، باید از مرحله مشیت خداوی آغاز به اراده برسد تا در ادامه، کلیه مراحل بعدی را طی کرده در صحنه عمل ظاهر شود. اما بر طبق آن روایت که در بالا ذکر کردیم ، ارادة مقدس او ممکن است در اموری از مرحلة مشیت تجاوز نکند و او در اموری با وجود مشیت ماضیة خود، اراده ای به اجراء آن را نداشته باشد . در روایتی از امام (ع) نقل می کنند: ان الله اَمَر و لم یشاء وشاء ولم یأمر[15] سپس امام (ع) مثل می زند که با اینکه پیامبرِ خدا به امام حسین (ع) فرمود: ان الله شاء ان یراک قتیلاً [16] اما قاتل او را، به این کار امر نکرده بود. و بااینکه به ابلیس در زمره ملائکه، امر به سجده بر آدم کرد، اما نمی خواست که این کار صورت گیرد. اگر به مراحل بعدی این سیر توجه کنید (که شرح مفصلی را می طلبد) دو مرحله بعدی، قدر و قضاء است که نگارنده بارها در این باره توضیحات مفصل داده است، من جمله در “کتاب رازهای رستاخیز” در مبحث قدر وقضاء چیست؟ در اینجا همین قدر عرض می کنم که از دو مرحلة اول ( مشیت و اراده) به بعد، عملکرد انسان است که تعیین کننده در مراحل بعدی است نه حتم و اجبار (جبر) از طرف فاعلِ مطلق، به آن معنائی که ما می پنداریم .

5 – عقل کل یا صادر اول

عده ای از عرفا را باور براین است که خدا وند قبل از آفرینش خلق، موجودی برتر را بنام “عقل کل یا اول” یا “صادر اول” یا بقول شما “معلول اول” آفریده که همة خلائق دیگر بعد از آن آفریده شده اند. بعضی هم معتقدند که بقیه موجودات مخلوق اویند و احاطة علم خدا به بقیه موجودات توسط اوست. در این باره باید گفت:

الف – وحدانیت ذات مقدس او مانند سایر اسمائش مطلق است . واحدِ مطلق فقط به این معنی نیست که چیزی مانند او وجود ندارد لیس کمثله شیئ بلکه بدین معنی است که او، هم در ذات یگانه ی بی مانند است ( احد) و هم در ذات خود یگانه است     (واحد) این معنی در قرآن در لفظ (صمد) تجلی پیدا می کند . از امام (ع) پرسیدند “صمد” به چه معنائی است ؟ فرمود: الصمد، الذی لا جوف فیه ( صمد آن است که در وجود خود پر است و جای خالی ندارد) . پس به همین دلیل از هیچ مؤثری اثر نمی پذیرد. چون وقتی چیزی از چیز دیگر اثر می پذیرد که در وجود یاذهنش جای خالی داشته باشد که آن مؤثر، جای خالی را پر کند. در این صورت نمی شود که او دو، یا چند بلکه هزاران خلق در عرض هم دیگر آفریده باشدکه گفته اند: الواحد لا یصدر منه الا الواحد[17]. از این نظر او در کل عالم هستی فقط یک خلق علی الدوام می آفریند که صورتهای مختلف که ملاحظه می کنیم در طول هم قرار دارند. چون اگر قرار باشد که او جز یک خلق، مخلوق یا مخلوقاتی دیگر را در عرض همدیگر، چه همه با هم و چه جدا از هم، بیافریند، باید برای هر کدام از آنها انگیزة خاصی داشته باشد و برای هر انگیزه ای باید از ذات خود، یا بیرون از آن، یک محرک و مؤثر در او اثر بگذارد که بر طبق آنها عمل کند. در این صورت البته مطلق بودن ذاتِ او قطعاً بی معنی است. هدف هر هنرمند از آفرینش هنر خود، فقط نشان دادن توانائی های هنری خود است، اول به خود و بعد به دیگران.

آن گنج نهان خواست نماید شأن را                           بر پای   نمود عالم امکان را

بنمود به خود جلوه در اسماء وصفات                       کرد آینة جمال خود انسان را[18]

در روایت بسیار معروفی که پیامبر اکرم (ص) از قول حضرت دادوود (ع) نقل می کنند، خداوند فرمود : کُنتُ کَنزاً مَخفیّاً فاحببتُ ان اُعرف فخلقت الخلقَ لکی اُعرف [19]

اگر توانائیهای او در نفسش جدا از هم باشند و هر کدام محرکی برای خلقی، در این صورت او نفس “واحد ” نیست. پس نمی شود تصور کرد که او، اول خلقی به نام “عقل اول یا عقل کل ” یا “صادر اول” آفریده باشد و بعد سایر خلق را در عرض او. اگر دقت کنید در قرآن به این معانی به هیچ وجه اشاره ای نشده بلکه قرآن هر جا به توصیف مقام ومنزلت انسان اشاره کرده، مطلقِ انسان را منظور داشته مانند:

–          لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ[20]

–          وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى کَثِیرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلًا[21]

–          إَنا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُإِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا[22]

وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ کُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِکَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِی بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ[23]

وَإِذْ قَالَ رَبُّکَ لِلْمَلَائِکَةِ إِنِّی جَاعِلٌ فِی الْأَرْضِ خَلِیفَةً[24]          

در این آیات و آیات مشابه دیگری، انسان، آدم و بشر(با وجود اختلافاتی که در معنی دارند) بطور مطلق و بدون هیچ خصوصیت دیگری مطرح شده است.

اما در عین حال از این حقیقت هم نباید غفلت نمود که خداوند همة انسانها (بلکه همة خلق) را برای هدفی عالی که ظهور خود در آنهاست خلق فرموده ، حصول این هدف حتمی ولی تدریجی است. این هدفِ بزرگ، مشیت ثابت او است . پس حتماً باید خلق (انسان یا انسانهائی ) به این مرتبه عالیه برسند و تجلیگاه تام و تمام او بشوند. هر انسانی که به این مرتبه رسیده باشد صد البته “صادر اول و عقل کل” است.

مثلی می زنم به اینکه اگر کسی بخواهد یک کارخانه قند تأسیس کند مطمئناً هدف او به دست آوردن محصول قند است . بعد از صرف هزینه های بسیار و سعی وتقلای بی شمار و فراهم آوردن هزاران قطعه دور هم، با یک برنامه بسیار دقیق، آن محصول به دست می آید و کیسه های قند وشکر از کارخانه خارج می شوند. در این حال این کیسه ها گرچه در پایان ساخت پروژه به دست آمده اند اما در حقیقت حصول هدف اولیة او از تأسیس کارخانه است که در پایان دورة تکمیل محصول، به دست آمده است. . انسانهائی که به حدی از کمال رسیده اند یا بر سند – درحالی که خدایشان کمال مطلق است- کامل مطلق می شوند بی تردید صادر اولند چون دقیقاً تحقق هدف اولیة از کل خلقتند.

در سوره مبارکه ” النجم” می خوانیم : …..وهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىفَکَانَ قَابَ قَوْسَیْنِ أَوْ أَدْنَى [25]این تعبیر قرآنی دقیقاً همان مطلبی است گفته شد . پیامبر اکرم(ص) به عنوان یک انسان، بزرگترین هدف خلقت بود که وقتی در اسراء( معراج) به آن در جه از کمال رسید که جبرئیل از رفتار باز ماند و او تنها رفت آنجا که هیچ نتوان ستود، مظهریت تام هدف را احراز کرد. نقل شده است که از رسول الله (ص) پرسیدند در اسراء(معراج) کجا رفتید و چه دیدید( نقل به مضمون) فرمود به قاب قوسین اوادنی رفتم.نگارنده در کتاب راز های رستاخیز سیر این مسیر و مفهوم قاب قوسین او ادنی را مفصل تشریح نموده است.[26]

لذا آن بزرگوار از قول جبرئیل و او از قول خدای تبارک وتعالی نقل کرد که خدای تو فرمود : لو لاک لما خلقت الافلاک ( اگر تو نبودی من افلاک”هستی” را نمی آفریدم). مانند اینکه صاحب کارخانه قند با دیدن کیسه های قند به زبان حال آنها بگوید اگر شما نبودید و از این کارخانه حاصل نمی شدید من هرگز این کارخانه را نمی ساختم. در عین حا ل “صادر اول” را ” مصدر ثانی”هم گفته اند ، چون در حالی که معنائی که در او حاصل شده است علت غائی خلقت بود، ولی خود او مانند سایرین، بعد از سیر در مراحل بسیار، پا به دایره انسانیت نهاده و درآن، سیری صعودی تا بالاترین و آخرین حد نهائیِ سیر یک مخلوق در رسیدن به قرب خالق، نموده و به مقصود نهائی از خلقت نائل شده بود. پس این چنین انسانی، هم، به علت اینکه خلق برای رسیدن به این مقام آفریده شده اند، صادر اولاست و چون خود او بعد از سیر در مراحل فراوان به این مقام نائل شده، مصدر ثانی است. در مثال کارخانه قند گفتیم که صاحب کارخانه، این کارگاه را برای تولید قند وشکر بنا کرده، پس قند و شکر اولین علت بنای کارخانه بوده و بعد از تولید، محصول ساخته شده تجسم آن هدف می باشد. از این نظر وجود مقدس رسول الله(ص) را، هم صادر اول گفته اند و هم مصدر ثانی .

او نبی می بود و آدم بود اندر آب و گِل[27]             نور او بود و نبود آثار، این   اجسام را

صادر اول که نظم ما سوی  در سِرّ اوست               مصدر ثانی از آن سَر گویم این نظام را[28]

باز هم در روایات داریم که پیامبر اکرم (ص) فرمود : اول ما خلق الله نوری[29]. این قول بدین معنی نیست که خلق از نظر زمانی اولی داشته است، بلکه بدین معنی است که اولین هدف از خلقت – که در مورد خلق هر ذره ای متحقق می شود- نور خدائی است که در یک انسان کامل تجلی پیدا می کند که در آن وجود شریف متجلی شده است.

6 – قدیم بودن قرآن

این بحث اساساً وقتی مطرح می شود که ما توجهی به اینکه قرآن چیست؟ نمی کنیم . در سورة الرحمن می خوانیم:الرَّحْمَنُ.عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَیَان[30]این جملات دقیقاً این معنی را می رسانند که قرآن – به اصطلاح اهل فن- نقشه فنی انسان است و انسان بر همان اساس آفریده شده است والا آموختن قرآن قبل خلق او – آن طور که در تفاسییر نوشته اند – چه معنی می تواند داشته باشد. دین بر طبق آنچه خود قرآن معرفی می کند:فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًافِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَالَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ[31] . بیان نظام عالم و فطره الله است که براساس این آیة مبارکه، مردم (ناس) بر همان اساس و فطره خدائی آفریده شده اند که هیچ تغییر و تبدیلی هم در آن فطره نیست و امری ثابت است . اما این امر ثابت در موقع اجرا در میان مردم بر اساس اختلافات مردم، از لحاظ زمان و مکان زیست، توانائی ها ، قوت وضعف و خیلی عوامل دیگر – که بسیار متفاوتند – نمی تواند یکسان باشد. لذا بر این اساس خداوند شرع را از دین به عنوان قوانین اجرائی برای دنیا و آخرت مردم، برایشان تشریع کرده است. شَرَعَ لَکُمْ مِنَ الدِّینِ مَا وَصَّىٰ بِهِ نُوحًا وَالَّذِی أَوْحَیْنَا إِلَیْکَ وَمَا وَصَّیْنَا بِهِ إِبْرَاهِیمَ وَمُوسَىٰ وَعِیسَىٰ أَنْ أَقِیمُوا الدِّینَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِیهِکَبُرَ عَلَى الْمُشْرِکِینَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَیْهِاللَّهُ یَجْتَبِی إِلَیْهِ مَنْ یَشَاءُ وَیَهْدِی إِلَیْهِ مَنْ یُنِیبُ[32]. اینکه چرا این قوانین و مقررات را شرع گفته اند مطلبی است که از بیان آن به علت جلوگیری از اطاله کلام، صرف نظر می کنیم. پس اصل قرآن چیزی است کاملاً ثابت ولی شریعت در اغلب موارد بر حسب سؤالاتی که از پیامبر می کردند یا وقایعی که اتفاق می افتاد صادر می گردید که اصل همة انها، بازهم دینِ ثابت است. قوانین شرع با رعایت حال و خصوصیات مردمی که باید آنها را مراعات و به آنها عمل کنند صادر شده است: ولی لَا یُکَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا[33] یا در آیه دیگر : لَا یُکَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا سَیَجْعَلُ اللَّـهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرًا[34] و جز در مواردی که واقعاًسرنوشت دنیا وآخرت انسانها به عمل و یا ترک آنها بستگی دارد و عمل و ترک آنها می تواند اگر طبق دستور انجام نشود باعث غضب خداوندی و بد فرجامی انسان ها شود آنها را وجوباً یا حراماً به چیزی تکلیف نفرموده است. اینکه این دستورات در مقابل سؤالی از کسی یا کسانی و یا وقوع اتفاقی صادر می شد برای این بود که مردم این حس را پیدا بکنند که این دستورات برای آنها و برای بر آوردن حاجتهای آنها صادر شده و می شود. در دوران زندگی رسول الله (ص) امهات آنها به مردم ابلاغ شده و بقیه را به تفریع خود مردم واگذاشته اند که: علینا بالقاء الاصول وعلیکم ان تُفَرِّعوا[35] . پس بر اساس آنچه در همین نوشته گذشت، علم خداوند بر همه چیز مطلقاً بی هیچ قیدی، احاطه مطلق دارد و قرآن و شرع که در پاره ای از آیات آن برای قانونمند کردن زندگی انسانها آمده اموری قطعی است . ولی به علت خصوصیات زیست و احوال انسانها از نظر زمان، مکان، سن، جنسیت و غیره، این اجازه توسط رسول تفویض شده است که خود انسانها با رعایت اصول ثابتة احکام آنها را تفریع کنند و این تفویض در نحوة اجراء پارة ای از آنها برای انسانها مجاز شمرده شده است. اینکه قرآن قدیم است یا حادث وقتی قابل طرح است که پای زمان در میان بیاید که اساساً خود سؤال چندان موجهی نیست.

در موردی نوشته اید : اما سر انجام بشر که تابعی وابسته به تغییر متغیّر اراده های انسانی است، اساساً در حال حاضر عدم است و علم به وجود تعلق می گیرد نه به عدم . علم مطلق خداوند به عدم مانند ضرب عدد بی نهایت است در صفر که حاصل صفر می شود. علم به عدم اصلاً در حوزه امکان نمی گنجد و بعد آیه ای را از قران نقل کرده اید.

موضوع علم خداوند متعال را بطور اطلاق به کل عالم هستی بی هیچ قیدِ زمانی ومکانی، توضیح و ارتباط آن را با عمل انسانها و جزای مترتب بر آنها توضیح دادیم. مطلب قابل دقت در این مورد این است که :

1 – اصولاً در عالم چیزی به نام “عدم” وجود نداردکه حتی معنای ظاهری لفظ آن هم، به همین دلالت دارد.

2 – آیه منقول از قرآن هیچ ارتباطی با موضوع ندارد بلکه:

الف : آن را در مورد خلود در جهنم تعبیر کرده اند که چون شتر نمی تواند از سوراخ سوزن بگذرد، پس انسانهای جهنمی هم به هیچ وجه تا خدا خدائی می کند نمی توانند از جهنم خارج شوند. این برداشت به دلایل مختلفی با حقیقت تطابق ندارد .

اولاً: گرچه “جمل “به معنای شتر هم هست، اما جمل به معنای ریسمان کلفتی است که ناخداها کشتی ها را به وسیلة آن ها به ساحل می بندند تا در دریا رها نشوند، هم هست.

ثانیاً : همانطور که نگارنده در “کتاب رازهای رستاخیز ” مفصلاً توضیح داده است در فهم مسئلة خلود اشتباهات فراوانی صورت گرفته است و اصولاً خلود در “زمان” نیست بلکه در ملکات است چه خیری برای بهشتیان وچه شری برای دوزخیان و هر دو باید از این مراحل بگذرند. حتی فصلی در آن کتاب است به نام ” فراتر از خلود”. این موضوع عیناً در انجیل هم از زبان حضرت عیسی (ع) نقل شده است. به طور خیلی خلاصه عرض می کنم که همانطور که در پایان آیه هم آمده است علت افتادن دوزخیان در دوزخ وجود ملکات شری کُلُفت به مثال همان طنابهاست که آنها را به ساحل بسته که نمی توانند از این قید وبند ها رها شوند که البته باید این طنابهای کلفت در مراحل مختلف (که توضیح داده ام) مرحله به مرحله نازک و نازکتر شوند تا مصداق گذر از سوراخ سوزن را پیدا کنند و این ریسمانها پاره شوند و انسانِ مانده در بند، بتواند در دریای رحمت خداوندی آزاد گردد . هیچ کدام از انسانها که چکیدة عالم هستی و مقصود اصلی و نهائی از خلقتند که هم، راه اند وهم مسافر، نباید در میانة راهِ از قوه صِرف تا فعلیت مطلقه بمانند. بلکه همه باید به قرب او برسند که: کل الینا راجعون[36] یا: الی مرجعکم جمیعاً[37] .

7 – ختم کلام

اجازه می خواهیم در پایان به اصل مهمی در باره روش شناخت به عرض برسانم. ما معمولاً پدیده های مختلف هستی را هرکدام منقطع از سایر پدیده ها دانسته و به طور مستقل هر کدام را مانند : زمان ( اگر پدیده ای باشد) جن، ملک، انسان، آسمان ، زمین، قیامت ، بهشت ، دوزخ ……. مورد بحث قرار داده و نظرهای مختلف در بارة آنها اظهار می کینم که اغلب هم به علت عدم حصول توافقی این اختلاف بر داشتها و نظر ها در اثر تداوم، کم کم فرهنگ می شود، به نحوی که هر وقت از این مسائل در جمعی به بحث گذاشته شود بعد از گفتگوهای کوتاه یا بلندی به اینکه این بحثها هیچ وقت پایان و نتیجه ای ندارند از مطلب صرف نظر کرده یا به اعتباری، صورت مسئله را پاک می کنیم. و به این دلیل در شناخت صحیحی از آنها دچار سر درگمی می شویم . در حالی که کلیه عالم هستی مانند یک صفحه پازل است که هر کدام از این پدیده ها در داخل آن قرار دارند و برای شناختن درست هر کدام از آنها باید به کل صفحه پازل نگاه کرده و جایگاه هر کدام را در مجموعه هستی بیابیم. ما از قطعات پازل اگر یک قطعه را برداشته و ازکسی بپرسیم این قطعه چیست؟ معمولاً هیچ شناخت درستی از آن نمی تواند پیدا و ارائه کند چون بلاستقلال به چیزی نمی ماند. ولی اگر جایگاه آن قطعه را در صفحه پازل یافته و درست در جایگاه خود قرار دهیم، به درستی می توانیم آن را شناخته و تعریف کنیم. همانطور که گفتم – و در پیش گفتار “کتاب رازهای رستاخیز” نوشته ام – کل عالم هستی یک مجموعه بستة به هم پیوسته است. بستگی آن محدودیت جغرافیائی نیست، بلکه نظامی است که بر اساس مشیته الله بر آن حاکم است و پیوستگی آن قواعد و قونین این نظام اند. پس نمی توان بدون این ملاحظات در مورد پدیده های عالم تعریف و قضاوت درست و شهودی کرد. روی همین رویه ای که ما داریم، نگاه ما بر تمام این پدیده ها از پائین ببالاست. به عبارت دیگر چون یک پدیده را مستقلاً دیده و قضاوت می کنیم دید ما بر آن و برداشتمان از آن، بسیار اولیه و کوتاه است چون از پائین آن را می نگریم، به همین دلیل نمی توانیم هر موردی را بر اساس یقینیّاتمان آغاز کنیم و به یقینیات بالاتر و واضحتری برسیم . یقینی ترین یقینیات که هیچ شکی در آن نمی توان کرد، ذات مقدس خداوندی جل جلاله است که همه نظام را به مشیت خود برقرار و بر اساس آن همه خلایق را آفریده است. پس در هر موردی باید ببینیم آیا نگاه ما بر هر مطلبی از مطالب و معرفتی از معارفِ هستی، مطابق با نظام و عمل کرد آن در عالم هست یانه؟ وقتی صحنه ای را بخواهیم از روی زمین نگاه کنیم جز آنچه در میدان دید ما است نمی توانیم ببینیم. ولی اگر از نردبانی بالا برویم به هر پله ای از آن که پا می گذایم صحنه ها را می توانیم وسیعتر و دقیقتر ببینیم .

مطلب دیگری که لازم می دانم تذکر بدهم که رعایت آن بسیار کار ساز است، قاعده : انظر لما قال و لا تنظر لمن قال [38]است . توجه به اشخاص و افراد اولاً ما را بجای محقق، مقلد بار می آورد، چیزی که هیچ وقت خدا و رسول و جانشینانش آن را از هیچ کس نخواسته اند. گرچه وقتی با مسئله ای یقینی بر خورد کرده و آن را شهودی و یقینی بیابیم، برای تأئید آن هر گونه نقلی از بزرگان راه رفتة از راه آگاه، نه تنها بی عیب بلکه بسیار مفید و شاید واجب است.

با آرزوی موفقیت هر چه بیشتر برای شما و عذر خواهی از اطاله کلام با وجود اینکه برای تبیین بسیاری از مطالب شرحی مفصلتر لازم بود.

سعید غفّارزاده

پرسش:
پاسخ:

برادر و سرور گرامی جناب آقای دکتر رضا صدر

با سلام ، امیدوارم که جنابعالی و سرکار خانم و خانواده در کمال صحت و سلامت باشید. در این روزها از خداوند متعال می­خواهم که طاعات و عباداتتان مورد قبول واقع شود و سعادت دنیا و آخرت نصیبتان گردد.

ضمناٌ طبق متنی که به پیوست می­فرستم، به یک دانشمند (یا هیئت) مبلغ ٥ میلیون دلار تخصیص داده­اند که در مورد جهان پس از مرگ تحقیق نماید (نمایند).

می­خواستم از حضورتان بخواهم که اگر برایتان مقدور باشد با این موسسه (یا دانشمند) تماس بگیرید و به نحوی کتاب رازهای رستاخیز را به ایشان عرضه کنید.

برای اطلاع جنابعالی چاپ اول آن ٢ سال است که تمام شده و چاپ دوم با اضافه کردن بیش از ١٥٠ صفحه و مطالب و بخشهای جدید بعد از حدود ٢ سال که در وزارت ارشاد معطل شده بود بالاخره اجازه گرفته و زیر چاپ است که حدوداٌ ٢ ماه دیگر با چهره­ای جدید منتشر خواهد شد.

از زمانی که جنابعالی اولین اظهارنظر را کردید( برای اولین بار در دنیا کار بزرگی کرده­اید) تا امروز صاحب نظران زیادی در داخل و خارج لطف فرموده و تقدیرهای زیادی کرده­اند. به باور من در تحقیقات این هیئت که در بالا ذکر شد نیز می تواند مفید خواهد شود.

بزرگترین عیب این است که به زبان فارسی است و چه باید کرد تا آنها هم بتوانند از آن استفاده کنند ، نمی­دانم.

شاید در میان جمع تحقیگران دانشمندان ایرانی زبان هم باشند. اگر کمکم کنید که چه باید کرد تا مطرح شود موجب قدردانی و انشاالله مورد رضایت خداوند خواهد بود.

با تشکر از مساعی برادرانه جنابعالی و عرض سلام مجددخدمت خانم محترم و التماس دعا

ارادتمند سعید غفار زاده

لطفاٌ وصول این ایمیل را اعلام فرمایید.

پرسش:
پاسخ:

استاد ارجمند جناب آقای دکتر حسین نصر

با سلام و آرزوی موفقیت روز افزون برای شما بعرض می رسانم که مقاله جنابعالی تحت عنوان نقد تئوری تکاملی داروین را که در دو شماره روزنامه اعتماد به تاریخهای 17 و 18 شهریور چاپ شده بود خواندم. به باور بنده توضیحاتی پیرامون پاره ای از مطالب بنیادی آن ضروری است که در این نوشته سعی می کنم با رعایت اختصار مطالبی عرض کنم.

گذشته از صحت و سقم نظریه تکاملی داروین، آن استاد محترم اظهار نظرهای مهمتری از آن تئوری، در مقاله خود آورده اند که اگر دقت شود ضربه ای به باورهای توحیدی است. در سطور آغازین مقاله نوشته اید:” این نظریه با دریافتی ماده گرایانه بر پیدایی موجودیت از یکدیگر تاکید دارد و در واقع آفرینش دفعی خداوند را که بیش از خلقت در خرد الهی متمثل بوده نفی می کند”. در همین جمله مطالب چندی جلب توجه می کند که به اسلام و باورهای اسلامی نسبت داده شده است که در باره آنها می توانم بگویم:

1-    جمله “آفرینش دفعی خداوند پیش از خلقت” نشان از آن دارد که آن استاد معظم به یک آفرینش دفعی معتقدند یعنی آغاز آفرینش را از “زمانی” تصور می کنند. اما همانطور که در کتاب رازهای رستاخیز مفصلا توضیح داده ام، این تصور به علت باور و مقید بودن بی چون و چرا و مطلق ما به عاملی به نام زمان است. ما معتقدیم گرچه – نعوذ بالله – وجود خداوند در “بی زمانی” موجود بوده و هیچ مخلوقی نداشته است اما در زمانی -که ما نمی دانیم کی بوده – او اراده می کند که خلقی داشته باشد و دفعتاً واحده خلق را می آفریند. پس از آن زمان به بعد است که همه آثار و اسماء مقدسش فعال شده و بکار می افتند. قائلین به این باور که تعداد آنها کم هم نیستند می گویند که چون ذات مقدس خداوند ازلی است پس خلقت از “زمانی” آغاز شده است و پیش از آن هیچ نبوده است و خداوند واحد احد، تنها بوده است و تنها. و معتقدند که اگر باورها بر این مدار بچرخد که خلق همیشه بوده است، پس خلق هم ازلی و قدیم است و این خود به تصور آنها شرک است.

اما این مباحث اساسا وقتی مطرح می شوند که ما برا ی چیزی به نام “زمان‌” موجودیت و اصالتی قائل باشیم و به گوییم زمانی او بوده ولی خلقی نداشته است. از اینجا اشکالات مهمی که به باورهای ما لطمات جدی می زنند نباید فراموش شوند. زیرا :

2-    اگر زمانی خداوند بوده و خلقی نداشته پس نعوذ بالله وجود او تعطیل بوده است و خلاقیت، رزاقیت، غفاریت و …. او هم کارایی نداشته اند.

3-    برای اینکه او خلق را آغاز کند، باید در وجود او حادثه ای اتفاق افتاده و یک محرک خارجی او را به این کار وادار کرده باشد. در حالی که به یقین می دانیم که ذات مقدس خداوندی ” احد” “واحد” است و این بدین معنا ست که هیچ چیزی مثل او نیست شیئی لیس کمثله شیئی که حداقل ما مسلمانان و کلیه باورمندان به ادیان الهی تردیدی در آن ندارند و نداریم. اما مطلب دیگر اینکه وحدانیت او هم مانند سایر اسماء مبارکش مطلق است. واحد مطلق فقط به این معنا نیست که هیچ چیزی مانند او نیست. بلکه به این معناست که او در ذات خود هم واحد است. یا به عبارت دیگر به هیچ وجه دو یا چندگانگی در ذات مقدسش نیست. این معنا در قرآن با لفظ “صمد” تبیین شده است که امام (ع) فرمود: الصمد الذی لا جوف فیه (صمد آنست که در خود هیچ جای خالی ندارد) یا وجودی پر است. وقتی ذات مقدس او پر باشد و جای خالی نداشته باشد پس هیچ تاثیری از بیرون نمی پذیرد. چون تاثیر پذیری ما، یا هر شیئی دیگر از بیرون وجودش، در اثر خلاءهای موجود در وجودمان است. در آن صورت نمی شود که خدای واحد مطلق از هیچ عامل بیرونی و درونی اثری بپذیرد و این اثر پذیری باعث اقدامی تازه در وجود او شود یا به عبارت دیگر یک باره خلقی بیافریند.

4-    همانطور که نوشتم این مباحث وقتی در باورهای ما وارد می شود و ریشه می دواند که ما هر مبحثی را در مورد نه تنها خلقت، بلکه قیامت ، حشر، نشر، نفح صور …. همه را منوط به “زمان” بدانیم و بگوییم زمانی قیامت برپا می شود، حشر، نشر، نفح صور .. بوقوع می پیوندد. یا در حقیقت هر کدام از این مطالب را یک واقعه بدانیم. در حالی که همانطور که در کتاب رازهای رستاخیز مفصلاً توضیح داده ام و آیات قرآنی هم – اگر کمی با ذهنی خالی در آنها تدبر نماییم – همگی بر این حقیقت دلالت دارند که این ها همه هرکدام یک واقعیتند که در هر کجا و هر زمان تحقق یابند به یک واقعه تبدیل می شوند.

آنچه ما به نام زمان از آن تعبیر می کنیم در حقیقت تصور ما از حرکت کلی عالم هستی است که تحت تربیت خدای رب العالمین با برنامه رحمانیت و رحیمیت از قوه صرف بسوی قرب کمال مطلق او ره می سپارند. در آن کتاب نوشته و مثال زده ام که اگر در یک هواپیما بنشیند در حالی که با سرعت هزار کیلومتر در ساعت در حال حرکت است – اگر به بیرون نگاه نکنیم – هیچ چیزی از حرکت هواپیما درک نمی کنیم. و چون ما و همه چیز در عالم هستی قرار داریم (مانند آن هواپیما) به همین دلیل حرکت کل عالم هستی را درک نمی کنیم و نمی دانیم که دگرگونیهای اتفاق افتاده در آن – مثل اینکه ما خود پیر و پیرتر می شویم و همه اجزاء عالم در حال تغییرند – را به “زمان” نسبت می دهیم.

اینکه شما زمان را چه بدانید و آغاز آن را از کی تصور کنید فرق نمی کند، به هر حال اگر عامل زمان در شکل گیری و اداره عالم هستی، اصلی مطلق باشد، در آن صورت ندانسته خود خداوند را هم محکوم به آن کرده ایم. چون وقتی می گوئیم خداوند زمانی خلق را آفرید یا روزی قیامت برپا خواهد شد، در حقیقت می گوییم خداوند هم “زمانی” منتظر وصول لحظه خلقت بود و یا الان منتظر وقوع قیامت است.

5 – گذشته از اینها اگر زمان آنطور که ما معتقدیم حاکم بر هستی باشد که سرنوشت هر واقعیت و واقعه را تعیین کند، در آن صورت ما باید جای پای آن را در تک تک حوادث عالم هستی ببینیم. به عبارت دیگر اجزاء هستی در به وجود آمدن، تولید مثل، انتقال از عالمی به عالم دیگر و حالتی به حالت دیگر، باید زمان را رعایت کنند. مثلاً همه گیاهان یا حیوانات باید در یک زمان معین روییدن را آغاز نمایند یا متولد شوند و همگی در لحظه خاص خشک شوند یا بمیرند و مثلا خاک شوند. در حالی که می بینیم اصلاً اینطور نیست و هر موجودی نظامات خود را دارد.

6 – مطلب دیگر اینکه اگر زمان حاکم بر عالم هستی بوده و خود حرکتی داشته باشد، لا محاله باید مبدائی و مقصدی هم داشته باشد.

برای جلوگیری از اطاله کلام از ذکر آیات قرآنی و استدلالات دیگر که در آن کتاب مفصلاً توضیح داده ام خودداری نموده و خوانندگان را به آن کتاب رجوع می دهم.

7 – با این شرح که به اختصار بیان شد، عالم هستی در مجموع و کلیت خود، مطلق است. به عبارت دیگر نمی توان گفت که هستی، کجا هست و کجا نیست؟ کجا کمتر است و کجا بیشتر؟ از کی موجود بوده است و تا کی خواهد بود؟. بلکه ذات مقدس خداوندی چون کل یوم هو فی شأن است پس همیشه، هستی هم بوده و خواهد بود پیش از ازل و بعد از ابد. اما نمی توان انکار کرد که پدیده های هستی مقیدند. بعضی کوچکند و بعضی بزرگ. بعضی زمانی بوده اند و زمانی نبوده اند. تعدادی در جایی هستند و در جایی دیگر نیستند.

با این حساب می توان پذیرفت که پدیده های هستی همه در طول هم آفریده شده اند نه در عرض همدیگر. چون اگر در عرض همدیگر آفریده شده باشند، باید برای هر پدیده ای انگیزه ای و هدفی در خالق بوده باشد. چه، آفریدن یک پدیده بدون هدف، کاری عبث است و داشتن اهدافی مختلف در پدید آوردن مجموعه ای از مخلوقات، مسلماً خلاف وحدانیت مطلق خداوند است. هدف هر هنرمندی از آفرینش یک پدیدة هنری، بی تردید نشان دادن هنر خود او، اول بخود، و ثانیاً به دیگران است. خود این هدف و تحقق آن، اصلی ثابت و لایتغیر است و تحقق آن حتمی است، اگر هنرمند ناتوان و بخیل نباشد. البته اینکه می گوییم در هنر آفرینی همه هنرمندان این قاعده حاکم است منظور این نیست که خواسته باشیم ذات مقدس خداوندی را هم در عرض انسانهای مخلوق قرار دهیم، بلکه برعکس، چون عمل کرد آن ذات مقدس این چنین است، عملکرد انسانها هم همین طور است، صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی. حدیث قدسی : کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لکی اعرف (من گنج نهانی بودم و دوست داشتم که شناخته شوم پس خلق را آفریدم تا شناخه شوم) دلیلی محکم نقلی بر این حقیقت عقلی است.

از این قرار می توان یقین کرد که پدیده های هستی که در طول هم هستند، به مقتضای حکمت خداوند علیم حکیم و برنامه کلی خلقت، از صورتی به صورتی دیگر درآیند و در هر صورت جلوه ای از آن خا لق متعال را نشان دهند تا برسد به انسان که جلوه کل از کل جمال اوست. این حرکت در حقیقت از قوه صرف شروع می شود و به فعلیت تامه می رسد. اگر هدف و خلقت هر مخلوقی جدا از سایر مخلوقات و مستقل – آن طور که گفته اید – صورت گرفته باشد ، ادامه آن خلقت و عمل کرد همه آنها در داخل یک مدار بسته، عملی بیهوده و عبث خواهد بود.

توجه به این موضوع می تواند دید ما را به نظام هستی و راز و رمزهای آن بکلی دگرگون کند و بابهای تازه ای از شناخت بروی ما بگشاید.

مطلب بسیار مهم در این مورد، این است که ما در خلقت و عملکرد عالم هستی و کاینات، فقط به “چگونه ها” توجه داریم و اصلاً به “چراها” نمی پردازیم. این مبحث و اینکه انسانها از زمانی که تفکر آموخته اند پیوسته در چگونه ها – که برایشان کاملاً محسوس و ملموس بوده – نقد و بررسی کرده اند و تا کنون وارد مرحله چراها که دانش حقیقی است نشده اند، شرحی مبسوط می طلبد که در اینجا از آن صرف نظرمی کنیم. اما همین مطلب که خداوند خلق دفعی دارد و همه چیز در عرض همدیگر آفریده شده اند، معلول تفکر در “چگونه” هاست. چون اگر کمی توجه به چرایی خلقت نموده و علت و هدف خداوند را از خلقت یافته باشیم در آن صورت با برنامه کلی خلقت آشنا شده و به قول استیون هاوکینگ “فکر خدا” را خواهیم خواند. او در سطور پایانی کتاب “تاریخچه زمان” می نویسد: اما اگر نظریه ای کامل کشف کنیم به موقع، خود، همگان، و نه معدودی از دانشمندان، خطوط اصلی آن را درک خواهند کرد آنگاه همگی ما، فلاسفه، دانشمندان و حتی مردمان عادی، قادر خواهیم بود در بحثی پیرامون این سوال شرکت جوییم که “چرا” ما و جهان وجود داریم؟ اگر پاسخی به این سؤال بیابیم همانا پیروزی فرجامین خرد انسان خواهد بود، چرا که آنگاه بر “ذهن” خداوند آگاهی یافته ایم.

در این صورت بسیار عجب است از استاد مسلمانی که بر مبنای تعلیمات و توحید اسلامی در “خرد” خداوند احد واحد، موجوداتی ذی حیات و بی حیات متعددی تصور کرده اند که پیش از خلقت موجود بوده و تک تک و یا یک باره در عالم هستی موجود شده اند. یا به عبارت دیگر تصور شده که خداوند قبل از اینکه موجودات را بیافریند در ذهن خود از هر موجودی تصور و شکل متمثلی داشته است و براساس آن موجودات را هرکدام با شکل و شمایل و مشخصات خاص خود که بسیار متفاوت باهمند آفریده است. این تصور ناشی از این برداشت است که خرد الهی (به برداشت آن استاد معظم) مانند صفحه ای پر از هزاران شکل و شمایل مختلف و متضاد بوده است. اگر کمی دقت شود این باور مخالف وحدانیت مطلق و صمدی بودن آن ذات واحد است. چون تصور اینکه ذاتی واحد باشد و در عین حال در صفحه خرد یا ذهن او شکل و شمایلهای متفاوت نقش بسته باشند، کاملاً مغایر و خلاف توحید الهی است.

اگر این جانب هم جرأت و جسارت کند و همانند آن استاد برای خرد خداوندی توصیفی نماید با هزار استغفار از آن ذات مقدس، می گویم که در خرد خداوند فقط یک چیز متمثل و آن خود ذات مقدس اوست، چون او صمد است و چیزی غیر از خود در خود ندارد و بر قاعده هنر آفرینی هر هنرمند، همیشه اراده مبارکش بر ظهور خود در خود ذاتش، جاری است.

         آن گنج نهان خواست نماید شأن را                           بر پای نمود عالـم امکان را

         بنمود بخود جلوه در اسماء و صفات                  کرد آینة جمال خود انسان را

این شعر از عارف بزرگ مرحوم حاج شیخ عبدالرحیم صاحب الفصول است. هم چنین او در قطعه دیگری شامل 16 بیت شعر معروف که برای پاسخگویی به 16 سؤال کتاب گلشن راز شیخ محمود شبستری سروده است. در جواب این سوال که:

       قدیم و محدث از هم چون جدا شد                            که این عالم شد، آن دیگر خدا شد

جواب می دهد:

       تو در آئینه بنگر صورت خویش                       که تا مقصود یابی بی کم و بیش

همه عالم هستی با پدیده های جورواجور، آینة جمال بی مثال اوست. هر صورتی جلوه ی خاصی را از او نشان می دهد و مخلوقات گوناگون در طول همدیگر تحت تربیت رب العالمین از صورتی به صورتی در می آیند و چون برنامه کلی هستی حرکت از نقص به کمال است پس همه در این تغییر و تبدیلهای مکرر، رو به کمال دارند.

در طول تاریخ بشری پیوسته این سوال که خلق چگونه آفریده شده مطرح بوده است. پاسخ دانشمندان در رشته های مختلف تجربی و مخصوصا فیزیک فضایی فی الجمله یکی از دو جواب بوده است:

الف – اگر خداوند، عالم را خلق کرده یا به عبارت دیگر، عالم خالقی داشته، پس حتماً زمانی به این کار اقدام نموده است.

ب – اگر زمانی وجود نداشته باشد، پس خلق همیشه بوده و در آن صورت خالقی نداشته است.

اشکال و ترمز عمده در حل این مشکل، همانطور که کاملاً پیداست، وجود زمان است. اگر زمان را از میان برداریم در آن صورت می توانیم بگوییم:

– خداوند متعال هست مطلق و کمال مطلق است

– چون ذات مقدسش مطلق است، پس همه آثار و اسماء او هم مطلقند

– از آن جمله خالقیت او هم مطلق است و هیچ به زمان، مکان، اندازه،‌ قوت و ضعف مقید نیست. او همیشه و قبل از ازل خالق بوده است. و همیشه بعد از ابد هم خالق خواهد بود. او، اول قبل از اول و آخر بعد از آخر است. لذا همیشگی و جاودانگی عالم هستی چیزی است غیر قابل انکار. اگر اولی هست، برای هر ذره هست که قوه صرف است و در طول حرکت خود بسوی کمال راه می سپارد، نه برای کل عالم هستی.

به علت عدم توجه به این واقعیت هاست که بزرگترین خردمندان دچار یک سرگردانی شده اند.

در کتاب تاریخچه زمان نوشته استیون هاوینگ و ترجمه آقای محمدرضا محجوب، طی یک مقاله در پایان کتاب که دکتر فرنیزشفر در دانشگاه کلورادوی آمریکا ایراد کرده، می خوانیم: انیشتن نهایتاً با  بی میلی “ضرورت یک آغاز” و بالاخره “حضور یک نیروی خردمند” را پذیرفت، اما هرگز واقعیت یک آفرینشگر شخصی را نپذیرفت.

به باور نگارنده، همه این تردیدها و سرگردانی ها، معلول عدم شناخت درست از خداوند است که او را در عمل، مطلق نمی دانیم، گرچه ما مسلمانان در لفظ او را به مطلق بودن می ستاییم. نمی شود خداوند مطلق، دارای اسماء و آثار مطلق نباشد و نمی شود که آثار و اسماء مطلق او به زمان مقید شود و      نمی شود زمانی یک یا همه اسماء او تعطیل بردار باشند.

اگر این اساسی ترین باور را بپذیریم، در آن صورت نمی توانیم قبول کنیم که خداوند آفرینشی ذهنی داشته و در خرد او پیش از خلقت، خلقی با صورتهای متفاوت متمثل بوده است.

نگارنده وارد بحث و جزئیات فرضیه داروین و اینکه این فرضیه توسط چه کسانی اثبات و چه کسانی نفی شده است، نمی شود که بسیار بیش از آنچه لازم بوده نوشته و گفته اند. اما دانستن دلایل نفی آن توسط آن استاد ، آنهم از رسوم و معارف اسلامی، را خلاف تعلیمات توحیدی اسلام می دانم. هرکس می تواند فرضیه ای در دنیا ارائه نماید و هر کس هم می تواند دلایل اثبات یا نقی آن را عرضه کند، ولی همه سنجشها باید براساس مسلمات عالم باشد و مسلمترین مسلمات اینکه او خدایی “احد صمد” است. دقت در جملات سوره توحید کمک خوبی برای درک این مدعا است . قال هو الله احد، الله الصمد. تکرار اسم جلاله الله و تاکید بر اینکه او در عین حالی که احد است، صمد هم هست و اینکه این سوره را یک سوم قرآن دانسته اند، معلوم می شود از اساسی ترین باورهای اسلامی است.

این را هم فراموش نمی کنیم که در روایات از معصومین (ع) آمده است که: کان الله و لم یکن معه شیئی و ترجمه می کنیم که: خداوند زمانی بوده و لی هیچ خلقی با او نبوده است. اما همانطور که در کتاب “رازهای رستاخیز” توضیح داده ام معنای این جمله این نیست که خداوند زمانی بوده و خلقی نداشته است . بلکه به این معناست که او هست و هیچ چیزی با او نیست. چون همه مظاهر عالم هستی مقیدند و مقید را با مطلق معیتی نمی باشد. اگر گفته شود که فعل “کان” ماضی است، باید دقت کنیم که در قرآن فقط اسم غفور 19 بار با فعل کان آمده است. کان الله غفوراً رحیماً. و می دانیم این بدین معنی نیست که خداوند زمانی غفور بوده و حالا دیگر نیست.

این اشکال هم می تواند متبادر به ذهن شود که اگر عالم در زمانی خلق نشده باشد پس خالقیت او چه معنایی می تواند داشته باشد یا به عبارت دیگر، عالم خالقی ندارد. چون اگر بگوییم که خلق همیشه بوده است و خواهد بود، پس چه کسی آن را خلق نموده است؟ یا چه احتیاجی به خالق است؟. در پاسخ باید نظرها را به منطق قرآنی جلب نمایم. وقتی در قرآن کریم دقت نماییم خواهیم دید:

اولا – در قرآن کریم، خلق به آن معنایی که ما در ذهن داریم به کار برده نشده است. به عبارت دیگر ما برداشتمان از خلق این است که خالق، چیزی را دفعتا واحده در آنی از نیست به هست بیاورد. در حالیکه در آن همان کتاب لا ریب فیه در هیچ آیه ای، کلمه خلق به آن معنا بکار نرفته است. بلکه کلمه خلق به معنای بر گرداندن خلق از صورتی به صورت دیگر برای حصول جلوه و معنای دیگری بکار رفته است . من باب نمونه:

–   هو الذی خلق لکم ما فی الارض جمیعا ( او همانست که هرچه در زمین است برا ی شما آفریده است). 29/2 و می دانیم که همه آنچه در زمین است بتدریج بوجود آمده اند.

–       هو الذی خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا ( هم اوست که از آب، بشری را از طریق نسبی یا دامادی آفرید.54/ 25 . از این نمونه ها ده ها آیه می توان یافت.

گذشته از اینها در آیات دیگر کلمه خلق را با صیغه حال آورده است:

–       لو اراد الله ان یتخذ ولدا لاصطفی مما یخلق ما یشاء ( اگر خداوند می خواست برای خود فرزندی بگیرد هر آینه از آنچه می آفریند ( زمان حال) کسی را انتخاب می نمود.4/ 39

–       لله ما فی السموات والارض یخلق مایشاء ( آنچه در آسمانها و زمین است از آن خداست و هر آنچه را که می خواهد می آفریند). 49/42

از این نوع آیات هم در قرآن فراوان و رساننده این معنایند که او علی الدوام می آفریند و همیشه و بی تعطیلی آفرینندگی او در کار است .

تصور اینکه زمانی، همه چیز در فضای عدم بوده و خالق متعال یک باره خلق را به وجود آورده خلاف نقل و عقل است .

از دیگر الفاظ و کلماتی که قرآن در این مورد بکار گرفته است کلمه بدأ است که به معنای آغاز کردن و آفریدن است . این کلمه 9 بار در قرآن با ترکیب : هو الذی یبدِیء الخلق ثم یعیده – (هم اوست که خلق را آغاز می کند و بر می گرداند) بکار رفته است. همانطور که ملاحظه می شود، آغاز خلق عالم هستی، با صیغه “مضارع” یا “حال” آمده و گویای این حقیقت است که کار خلق نه یک باره بلکه علی الدوام در کار و خالقیت آن ذات مقدس بی تعطیل و توقف، در آفرینش خلق بکار است. پس این که تصور کنیم خلق توسط خالق مطلق یک باره در زمانی انجام شده است، برداشتی غیر قرآنی است. در سوره عنکبوت می خوانیم : اولم یروا کیف یبدیء الله الخلق ثم یعیده ان ذلک علی الله یسیر – قل سیروا فی الارض فانظروا کیف بدأ الخلق ثم الله ینشیء النشاه الاخره ان الله علی کل شیئی قدیرا ( آیا ندیده اند که خداوند چگونه آفرینش را آغاز می کند سپس آن را بر می گرداند اینکار برای خداوند آسان است – به آنها بگو در زمین بگردید و بنگرید که چگونه آفرینش را آغاز کرد، پس او همان خداست که آخرت را پدید می آورد همانا که خداوند بر هر چیز تواناست). این آیات کاملا گویای حقیقتی است که بیان شد . برای توضیحات مفصل به کتاب راز های رستاخیز رجوع شود.

8 – مطلبی در ارتباط مدرنیته و فرضیه تکاملی داروین نوشته و ضمن آن فرموده اید: نظریه تکامل ستون خیمه مدرنیته است و اگر این ستون سقوط کند کل خیمه بر سر مدرنیته فرو خواهد رخت. در این باره عرض می کنم دقیقا نمی دانم منظور حضرتعالی از مدرنیته چیست؟ اگر منظورتان از آن نواندیشی در عرضه سنت است، باید عرض کنم که دو تعبیر از آن می توان نمود:

الف – یکی اینکه سنتها را به این علت که مایه عقب ماندگی فکری جوامع اند بکلی فراموش کنیم یا منکر سنتهای دینیمان شویم. این کار البته نه عملی است و نه ممکن. چون اگر اعتقاد ما بر این باشد که باور های سنتی ما ریشه در حقیقت عالم دارد، در آن صورت چگونه می توان و چرا بترسیم از این که آن ها را از دست بدهیم . چون حافظ حقیقت با کلیت آن، خدای هو الحق است. خدائی که خود را ان الله هو الحق معرفی می نماید از حفظ و حمایت حقیقت دست بر نمی دارد. پس ما نباید نگران آن باشیم للبیت رب ( این خانه را صاحبی است).

ب – تعبیر دیگر از نو اندیشی این است که ما برداشتهایمان را از سنتهای دینیمان، اصلاح و نو کنیم. به عبارت دیگر اینکه سعی کنیم اگر حقایقی بنام معارف دینی، توسط پیامبر (ص) و بزرگان دین بیان شده و جامعه دینی هزار و اندی سال هیچ در تفهیم و تفاهم آن بازنگری ننموده و پیوسته آنها را به روش تقلیدی گرفته و به روش تقلیدی بیان نموده، باز نگری کنیم و در موازین شناخت خودمان، رفرمی ایجاد نماییم. می بینیم که این برداشتها و عرضه آنها به جوامع مختلف، ثمره مثبتی نداشته و مورد قبول نسل امروز قرار نگرفته است. آن وقت هرکس را که این باورهای ما – یا در حقیقت برداشت ما را از معارف دینی – را قبول نمی کند، با چوب تکفیر می رانیم. و همانطور که کتاب رازهای رستاخیز نوشته ام این حقایق هستی را به باورهای درون گروهی بدل کرده ایم. از این نوع نو اندیشی نباید ترسید و در پی بر انداختن آن برآمد. چون باور اینکه برداشتهای سنتی ما از معارف هستی می تواند چاره ساز باشد اشتباهی فاحش است . از آن گذشته آیا می توان جلو اندیشه را گرفت؟ . آیا خداوند خود، پایداری دین و معارف هستی را که در قرآن کریم تبیین شده، تضمین ننموده است؟ . آیا این ما با برداشتهای سنتی نتوانسته ایم آنها را طوری به دنیا عرضه کنیم که قبول کنند درست است؟. آیا می توان با تحمیل عقیده یا متدولوژی و موازین شناخت، دین را به مردم آموخت و آن را خدمت به دین نامید؟.

سیل اندیشة نو چیزی نیست که بتوان جلوی آن را گرفت یا جریان نواندیشی را در اتاقی محبوس کرد. آگاهان دینی موظفند متدولوژی و موازین درست را عرضه نموده و مسیری درست برای سیر اندیشه در صراط مستقیم هموار نمایند. نگران دین خدا نباشیم سعی کنیم خود را از دست ندهیم، جریان اندیشه را مسدود یا تکفیر نکنیم ، خود را کل حقیقت ندانیم. دین و معارف آن را خدایی است که حفظ آن را برای همیشه تاریخ تضمین نموده است .

سلامت و موفق باشید . و السلام علینا و علی عباد الله الصالحین

تهران – مهر ماه 1387

سعید غفارزاده

پرسش:
پاسخ:

بسم الله وله الحمد

13/12/1384

جناب آقای مهندس علی سلطانزاده

با سلام از اینکه صرف وقت نموده و کتاب رازهای رستاخیز را مطالعه فرموده اید بسیار تشکر می کنم و سپاسگزارتر از اینکه زحمت کشیده و نظرات خودتان را مکتوب کرده اید .

1 – اولین موضوعی که نظرم را جلب کرد اعتراض حضرتعالی به این بود که آیات تاویل شده اند و از آن تعجب فرموده اید . نمی دانم که منظور جنابعالی کدام آیات اند که این مهر بدنامی نعوذبالله بر آنها خورده است. اما تاویل در لغت بمعنای ریشه یابی است که از کلمه “اول” مشتق است . قرآن این لفظ را در موارد زیادی در مورد مردانی وارسته که در علوم رسوخی نموده اند بکار می برد. از جمله وقتی حضرت موسی (ع) از معلم خود می خواهد که او را در سفر برای آموختن همراهی کند اما در عمل نمی تواند عمق ریشه حوادثی را که می افتند در یابد او را ترک می کند به او می گوید: سانبئک بتاویل ما لم تستطع علیه صبرا و بعد از بیان علتها و ریشه های آن عملکردها می گوید: ذلک تاویل ما لم تستطع علیه صبرا . یا حضرت یعقوب (ع) موقعی که فرزندش حضرت یوسف (ع) خوابش را برایش تعریف می کند، ضمن نهی از گفتن آن خواب به برادرانش، به او خبر می دهد که یک دوره آموزش بسیار طولانی و سخت در پیش است که برای برگزیدن او به مقام عالی ” تاویل احادیث ” لازم است . و کذلک یجتبیک ربک و یعلمک من تاویل الاحادیث . بعد از گذشتن از این دوران پر خطر خداوند می فرماید: وکذالک مکنا لیوسف فی الارض ولنعلمعه من تاویل الاحادیث . و وقتی والدین خود را می بیند می گوید: قال یا ابت هذا تاویل رویای من قبلو خدا را حمد و ستایش می کند که: رب قد آتیتنی من الملک وعلمتنی من تاویل الاحادیث .

این حقیر در طول بیش از 45 سال که عمرم را در تحقیق قرآنی گذرانده ام ندانسته ام که اگر این اشکالی که شما گرفته اید ( که حربه ای است که بسیار بکار می رود ) درست باشد پس امر به تدبر در قران برای چیست ؟افلا یتدبرون القران ام علی قلوب اقفالها ؟

این کاملا محسوس ا ست که برای ریشه یابی یک جریان، یک حادثه خیر یا شر، یک موضوع …..باید وسائل و ادوات و دانش ریشه یابی را داشت و الا امکان آن ممکن نیست. در عین حال بدون ریشه یابی دریافت حقایق آن موضوع هم ممکن نیست و مطلب همانطور سطحی می ماند و بی علاج. در عین حال هرچه ریشه یابی ها عمیق تر باشد مطلب بازتر و شناخته تر خواهد بود. آنانی که اینکار کنند البته در آن مطلب رسوخ نموده اند و جزو راسخون فی العلم هستند و چون رسوخ در علم مقامی انتصابی نیست بلکه اکتسابی است، پس نسبی ا ست، ولی انکار آن از داشتن پائین ترین سطح آن هم بدتر است. لذا در آیه ای که جمله ای از آن را ناقص نقل فرموده اید آنانی را که در “علم” رسوخ نموده و حقایقی را در حد خود در یافته اند می گویند آمنا به به آنها ایمان آوردیم ( اگر چیزی را ندانند چه را باور کرده اند ؟) کل من عند ربنا همه از جانب پروردگار ماست ( واگر چیزی در دست نداشته باشند باید بگویند کل عند ربنا در حالیکه می گویند کل من عند ربنا یعنی هر آنچه در یافته ایم همه از جانب پرودگار ما ست) و اینها همه مرحمت و لطف اوست. اینکه فرموده اید این جای تامل دارد البته هرچیز نو را باید با تامل اما نه با طرد فوری مطالعه و در باره اش تفکرکرد.

این خود جای تامل بسیار دارد که اگر قرار بر این است یک سوم آیات ( آنطور که گفته اند ) در کتابی که خود را: فیه تبیان کل شیئی ، لارطب ولا یابس الا فی کتاب مبین ، کافه للناس و خاتم کتب چون رسول (ص) خاتم النبین است ….. معرفی کرده است آورده شود، ولی کسی امکان درک آنها را نداشته باشد، آیا این سؤال بجا نیست که پرسیده شود برای چه این آیات فرستاده شده اند ؟ و چه سودی برای شنوندگان در طول تاریخ دارند؟

در اینجا البته منظور تفسیر این آیات نیست و اینکه این بنده در این باره چه برداشتی دارم هم مطرح نیست چون قسمتی از آیه را نقل فرموده بودید جسارتا این تذکر داده شد.

در عین حال بآن تعبیری که جنابعالی احیانا در ذهن دارید آیات را تآویل نکرده ام بلکه سعی کرده ام در ک خودم از آیات را من جمله معانی پاره ای از لغات را با مراجعه بمعانی لغات در چندین لغتنامه بسیار معتبر عربی ….. بیان نمایم.

نکات تذکر داده را اگر بخواهم تک تک با تفصیل پاسخ دهم باید مقدار زیادی از کتاب را دوباره برایتان باز نویسی نمایم و بیشتراز پیش وقتتان را بگیرم لذا به چند نکته بنیادی که بنظر خودم حائز اهمیت هستند اکتفا می کنم :

1-                هستی و عالم هستی مطلق ا ست چون خدایِ “هست” مطلق است لذا غیر قابل انتزاع است . بهمین جهت مثلا نمی شود که در بخشی از آن “زمان” بگذرد و در بخشی دیگر نه، چون، در این صورت قید پذیرفته است و مطلق مقید نشود .

2-                وقتی می گوئیم که عالم هستی بهم پیوسته است مقصود همین مطلق بودن آن است که قواعد و قوانین محکم لا یتغیری بنام “سنه الله” در آن حاکم است و تحت تربیت نظّام حکیم علیم اداره می شود. البته این سنه در هر عالمی از عوالم جماد ، نبات، حیوان و انسان با همه ابعاد زندگی اش اعمال می شود چون خدای نظّام، حکیم است .

3-                اینکه بگوئیم بر خداوند زمان نمی گذرد البته درست است اما اگر دقت کنیم ما وقوع حوادثی مانند از آغاز خلقت تا قیامت … را منوط بزمان می کنیم و این، یعنی خداوند متعال – نعوذ بالله- خود منتظر رسیدن آنزمان موعود برای اعمال هر برنامه و نقشه خود است. و این اگر درست بیاندیشیم، خود شرک است و ما البته ندانسته گرفتارآن شده ایم.

4-                مطالبی که در بند 5 مرقومه تان آورده اید جای حرف بسیار دارد . اجازه بدهید جسارتا تقاضا نمایم یک بار دیگر مبحث عالم برزخ را در کتاب، از باب فایده تکرار، مطالعه فرمائید.

5-                در مورد بند 7 باید عرض کنم که حجاره بهمان معنای حجب است بکتب لغت مراجعه فرمائید .

6-               در مورد صیغه مستقبل حشر مراجعه فرمائید به آیات : 172 نساء ومن یستنکف عن عبادته و یستکبر فسیحشرهم الیه جمیعا و همچنین آیه 12 آل عمران : قل للذین کفروا ستغلبون و تحشرون الی جهنم.

7-                در باب آسمان و زمین بقدر کافی از معنی این دو لفظ در کتب بسیار معتبر عربی و مفاهیم آن آورده ام فکر می کنم کافی است .

8-                در مورد زمان و ارتباط آن با باور های ما در مورد کل الهیات، آنچه را می دانم نوشته ام و این را        می پذیرم که قبول آنها بسیار مشکل است دقت می خواهد .

9-                در مورد بند 14 منظور بنده این نبوده که منظومه شمسی تعطیل خواهد شد. این تعبیر از بین رفتن حداقل منظومه شمسی از مرحوم مهندس بازرگان ا ست که بنده بارها بصراحت مخالف بوده ام و اعتراض کرده ام. لطفا در نوشته ها دقت فرمائید.

10-            در مورد فهم اهل آن زمان از آسمان و زمین و ا هل این زمان باید عرض کنم فراوان از این عوضی فهمیدنها موجود است. در عین آسانیِ قرآن برای فهم، شما خود شاهد هستید که هزاران مطلب مورد مناقشه است اگر قرار بود کتابی که ذکر للعالمین است برای هرکس که آن را می خواند بکله قابل درک باشد دریای ژرف از آن تعبیر نمی کردند. هر کتابی برای آنها که با زبان آن آشنا باشند آسان است نه برای همه. باید با زبان قرآن آشنا بود . در عین حال معانی و مصادیق قرآن چون ذکر للعالمین است در تمام عوالم قابل درک است. و این یکی از معجزات قرآن است که وقتی مطلبی بیان می شود همان مطلب در تمام عوالم صدق می کند.

11-            در مورد برزخ و مثالهائی که زده اید هیچ مناسبتی ملاحظه نمی شود . چون عالم برزخ اگر بعد از مرگ است وقتی – به برداشت جنابعالی – کسی می میرد و بعد زنده می شود در عالم برزخ نبوده است .

در مورد اصحاب کهف قرآن تعبیر تحسبهم ایقاض و هم رقود را دارد و از هیچ کدام از آیات، آن برداشت      نمی شود که آنها مردند.

در مورد داستان آن مرد در اول سوره یس، قرآن ندارد که او مرد بلکه دارد وقتی قوم آگاهیهائی را که او داشت نپذیرفتند، او در مقایسه حال خود با دیگران گفت : یا لیت قومی یعلمون بما غفر لی ربی و جعلنی من المکرمین. اینکه گفته اند او مرد و به بهشت رفت و این سخنان را گفت، مال اینست که نمی دانند که بهشت حالت کمال است – نه یک جا و مکان – که هرکس در این عالم و آن عالم     می تواند آن کمال را در یابد . این بحث مهم در کتاب تشریح شده است .

اگر معتقدید که شهدا در عالم برزخ تغذیه می شوند – که همانطور است – و به آنچه پروردگارشان عطا   می کند فرحناکند، چطور می توان قبول کرد که در عالم برزخ همه در عالم سکوت و سکون باشند.

12-            چرا الف و لام “البعث” را الف و لام استغراق نگیریم . چون همانطور که در آیه ای که بارها در کتاب از سوره حج آورده ام، برای اثبات بعث، به خلق انسان از خاک و دوره های مختلف زندگی او در رحم مادر، تولد او، سیر دوره های مختلف زندگی در دنیا تا پیری کامل و فرتوتی، ریزش آب در زمین و رویش سبزیها ……اشراه نموده بعد می فرماید: ذلک بان الله هو الحق و هو یحیی الموتی و هو علی کل شیئی قدیر و ان الساعه آتیه لا ریب فیها و ان الله یبعث من فی القبور . آیا ما باید خود را بقرآن عرضه کنیم و معارف هستی را از آن در یابیم یا دانسته های خود را بقرآن تحمیل نمائیم؟

13-            جمع کردن رسل مانند جمع کردن مردم دیگر است . علت ذکر آیات مفصل در سوره مائده نشان دادن اینست که بر خلاف تصور ما، همه بدون استثناء – و هر کس مقام بالاتری دارد بیشتر – مسؤل اعمال و عملکرد خود است نه اینکه هر کس مقام بالائی دارد از هر مسؤلتی مبرا و فوق قانون و باز خواست باشد.

14-            در مورد معاد جسمانی و روحانی مفصلا توضیح داده ام که اگر بدن عنصری ما به آن عالم برود مسلما تابع قانون پیری خواهد بود و همان سرنوشت را خواهد داشت که اینجا داشت پس چرا می رود تا دچار همان سرنوشت شود؟. بلی بدن ما هم باید بعد از گذا شتن مرکوب خود – چون هیچ چیزی نباید در نیمه را ه بماند – باید در همین زمین که دفن شده است عود نماید .

15-            همانطور که در کتاب آمده است صورت دارای سه نوع جمع است : صُوَر، صِوَر و صْور بلغت مراجعه فرمائید.

16-            در مورد جبل وجبال هم به لغت مراجعه فرمائید گرچه این حقیر از چند کتاب مهم لغت، همه را ذکر کرده ا م. ولی با توجه باینکه همیشه ممکن است که کسی هم برداشتی داشته باشد که نداشته اند . نباید اسیر : نحن وجدنا آبائنا علی ا مه و نحن علی آثارهم مهتدون شد که بزرگترین مانع در راه ترقی و نوآوری بوده ، هست، وخواهد بود .

17-            روایت ابو فاخته را مخصوصا نقل کردم تا آنانی که بادیدن روایاتی که نمی توانند درکشان کنند آنها را، بلکه کل روایات را طرد می کنند کمی دقت نمایند و بخود آیند.

18-            در عالم هستی، همیشه و بی هیچ استثنائی سیر از نقص بکمال است. این یک جاده یک طرفه است . حتی هیچ ذره ای را نمی شود که در این را بعقب برگرداند . چون سیر موجودات بهر صورتی که باشند، با حرکت از نقص بکمال در هر قدمی و مرحله ای حصول حالت دیگر را که با قبل متفاوت است اقتضاء می کند . لذا  نمی شود قبول کرد که حالت حاصل شده در هر مرحله دو باره بعقب بر گردد چه از نظر جسمی، ظا هری و مادی، چه از نظر باطنی و معنوی. در غیر ایصورت البته عملی و سیری بیهوده پیموده و این از عملکرد خدای حکیم علیم بدور است . با در نظر گرفتن این اصل غیر قابل قبول است که بگوئیم کسی از عالمی بعالم دیگر رفت و دو مرتبه به همان عالم اول برگشت ( مگر استثنائی که در پاره ای اشخاص برای مدتهای خیلی کوتاه اتفاق می افتد که در حقیقت نمرده اند و در کتاب هم بآنها اشاره شده است). اگر در قرآن مطالبی می شنویم که ما از آنها این برداشت را می کنیم، باید دقت نموده و مطا لب را با در نظر گرفتن این بدیهیات پیدا کنیم . مگر اینکه همه چیز را باین نحو حل کنیم که ان الله علی کل شیئی قدیر که خودِ این هم یک نوع خود راحت کردن است .

در پایان می خواهم بعرض برسانم که این کتاب هم مانند هر کتابی که در دنیا نوشته شود – حتی کتب الهی که از جانب او بر پیامبرانش فرستاده شده اند – موفق و مخالفان خود را دارد که تردیدی در آن نیست، ولی از اینکه برا ی اولین بار مطالبی را مطرح نموده ا ست که سابقه ندا شته هم حسن و هم عیب آن است. برای اطلاع آن برادر ایمانی شاید مفید با شد بعرض برسانم که وقتی برادرمان آقای دکتر رضا صدر در سفر اخیر شان در تهران بودند قبل از ملاقات اینجانب با ایشان کتاب توسط آقای دکتر یزدی بایشان داده شده بود . وقتی من خدمت ایشان رسیدم فرمودند: آن مقدار که از کتاب را در این مدت کوتاه مطالعه کرده ام باید بگویم که برای اولین بار در دنیا کاری بزرگ کرده ای که باید بر شما از افکار داخله بترسم از اشخاصی مانند مصباح یزدی. بعرضشان رساندم بالاخره کاری است که شده و امید بفضا خدا دارم نه تکذیب و تایید این وآن . البته هر گونه انتقادی را با منت می پذیرم و معتقد هم نیستم که همه را درست تشخیص داده ام. ا میدوارم این نوشته پایه نو نگریهائی در معارف دینی باشد و دیگران که آگا هترند تکمیلترش نمایند.

شاید ذکر این مطلب هم برای اینکه نظر جنابعالی را بامعان بیشتر در مطالب اصولی کتاب مشوق باشد بی فایده بنظر نرسد که در روزهائی که کتاب هنوز در صحافی بود و در ماه سپتامبر گذشته کنفرانسی در دانشگاه آکسفورد انگلستان بواسطه صدمین سال انتشار سه تئوری از ا نیشتین تحت عنوا ن ” خدا – زمان – انیشتین” بر گزار گردید . موضوع کنفرانس عبارت بود از Time and Theology که درست مطابق بود با ساختار اصلی این کتاب . صد البته که هیچ ارتباط فیزیکی بین انتشار این کتاب که از حدود 5 سال پیش شروع شده بود، با آن کنفرانس نبود و نیست . اما براحتی می توان درک وقبول کرد که موجی از نوآوری در توجه به باورهای دینی و نحوه قرا ئت از آنها در دنیا در حال شکل گیری است که شاید بتوان ا میدوار بود که آیندگان با پیوستن این حلقه های کاملا جدا از هم مسیر تفکرات دینی را کمی تغییر دهند و بحقایق هستی نزدیک و نزدیکتر نمایند .

بهر حال این مطالب اگر حق اند خداوند خود ضامن تثبیت آنها در افکار – انشاء الله – خواهد بود و اگر با طلند ان ا لباطل کان ذهوقا .

بهر حال از اینکه دو مرتبه وقتتان را می گیرم عذر خواهی می کنم و برایتان از خداوند متعال سلامت و عزت و عاقبت بخیری آرزو می نمایم. دعا فرمائید که خداوند بهمه ما روشنیهائی با یقین کامل عطا فرماید و این حقیر را هم که هیچ وقت مدعی نبوده ام که آنچه گفته ام همگی درست و بی نقص است بحقایق روشن هدایت فرماید .

دوستدار و ملتمس دعا: سعید غفارزاده

پرسش:

با سلام به شما استاد گرامی و ارجمند جناب آقای غفارزاده و آرزوی تندرستی یک سوال کوتاه دیگری پیش آمده که خواستم با شما مطرح کنم ، امیدوارم که وقت زیادی از شما نگیرد . منظور از ” وکان عرشه علی ال ماء ” در سوره هود چیست؟! خداوند که عرشی که ما فکر می کنیم ندارد که روی آب باشد.

با تشکر فراوان از الطاف بی دریغ شما ، و جزکم الله خیرا فی دنیا و فی الاخره

صادق


پاسخ:

جناب آقای صادق کیانی

با سلام وتشکر، ایمیل شما را دریافت کردم . در مورد سؤالتان راجع به آیه مبارکه : باید به طور خیلی خلاصه عرض کنم که همانطور که می دانید عرش، مقام یک انسان کامل است . ( رجوع کنید به شرح “کتاب دعوت بشر به یگانگی” مبحث: عرش چیست؟) . یک انسان موجودی به تمامه زنده است و زندگی وابسته کامل به وجود آب .وَجَعَلْنَا مِنَالْمَاءِکُلَّ شَیْءٍ حَیٍّ أَفَلَا یُؤْمِنُونَ. اگر قرار باشد موجودی کامل با مظهریت تام خداوند خلق شود و عرش نامیده شود ،پس عرش آن بر آب مستقر است . چون آب به وجود آورنده و بر پا دارندة حیات به معنای مطلق است. از وقتی که یک موجود تک یاخته به وجود آمد تا وقتی که یک انسان کامل با جامعیت تمام و مظهریت کامل حق، متولد شد و بی وقفه حیاتش ادامه دارد، همه و همه اساس وجود و بقایشان آب است. پس اگر در قرآن بخوانیم که عرش خداوند بر آب است نباید تعجب کنیم . اگر آیه را تمام بخوانید خواهید دید که موضوع آیه خلقت انسان است.

امید که مفید بوده باشد.

با آرزوی موفقیت برای شما و دوستان عزیزتان

سعید غفارزاده

25.11/1393

14/2/2015

پرسش:
پاسخ:

جناب آقای حیدری

باسلام وتشکر از ایمیل شما و تعذر از تاخیر در جواب که به علت علاوه بر مشغله ی زیاد، پرسشهای چندی هم همیشه از پاره ای از آشنا و نا آشنا دارم و باید جوابشان دهم اتفاق افتاده است.

1-    در مورد علم ومعرفت پرسیده بودید . اگر بخواهم در یک جمله بگویم، عرض می کنم علم آگاهی است و معرفت شناخت و آگاهی مقدمه­ی شناخت است. و اگر بخواهم توضیحی بدهم عرض می کنم امروزه تعبیرهای مختلفی از علم می کنند . عده ای از روشن فکران دینی و غیر دینی، مظاهر جدید زندگی از قبیل اختراعات و اکتشافات، و بکار گیری وسائل جدید برای راحت زیستن امروزی را علم می نامند. اما علم در حقیقت آن رشته آگاهیهایی است که بتوانند جواب “چرا ها” را بدهند. توضیح بیشتر اینکه انسانها از زمانی که تفکر آموختند برای هر اتفاقی که در اطراف خود می دیدند دو نوع سؤال در ذهنشان خطور می کرد یکی اینکه “چگونه” اتفاق افتاد و دوم اینکه “چرا” اتفاق افتاد ؟ کم کم به علت اینکه چگونگی حوادث و یافتن جواب آن کاملاً محسوس بود و پاسخ چراها بسیار دشوار ، کم کم سؤال چگونه ها و پاسخهاشان همه ذهن انسانها را پر کرد و سؤال و جواب “چرا ها” به فراموشی سپرده شد. تداوم تفکر و تعمق انسان روی چگونه ها باعث پیشرفتهای اعجاب انگیز در انواع واقسام رشته ها و بیرون آمدن هزاران راز از پرده ی غیب به صحنه ی شهود شد. زرق وبرق این تازه مولودها به صورت اختراعات واکتشافات بی شمار آنچنان چشم آدم ها را خیره کرد که خود را گم کردند و همه آنچه را که باید بدانند را همین “چگونه ها” و پاسخ به آنها فرض کردند.

شما ببینید در صدها رشته­ی به اصطلاح علمی تمام سعی وکوششهای روزانه میان هزاران دانشمند و محقق همه بحثها سؤال چطور و پاسخ به چطور است. در علم پزشکی می پرسند فلان بیماری چگونه به وجود می آید ؟. فلان دارو چگونه نه اثر می کند؟ . در رشته ی صنعت می پرسند چطور باید فلان دستگاه را ساخت ؟ چطور باید تعمیر کرد ؟ چطور باید از آن استفاده کرد؟ آیا شما چیزی غیر از اینها سراغ دارید؟ ولی به خوبی می دانیم که همه اینها صنعت یا تکنو لوژی هستند . صنعت یا تکنولوژی همانطور که گفته شد طی هزاران سال، هزاران راز را در رشته های مختلف از پشت پرده ی غیب به صحنه ی شهود آورده است که سعی همه دست اندر کاران که مأموران الهی برای زایاندن این نوزدان از بطن طبیعت بوده اند البته مأجورو مشکور است و قدری بس والا در جاامعه دارند وباید داشته باشند. اما همه می دانیم که همه قضیه آگاهیهای انسان فقط اینها نیستند و به فصل بسیار وسیعی از آنچه انسان باید بداند و آن پرسش و پاسخ “چراها” است اصلا پرداخته نشده است، و اصل آگاهیهایی انسان آنهایند.

دوران چگونه ها از نقطه صفر شروع شده و با یک زاویه ی باز از پایین به بالا آمده است . بدین معنی که اگر مثلا نقطه آغاز آن را اختراع چرخ در چندین هزار سال پیش بدانیم سایر اختراعات وکشفیات یکی بعد از دیگری در تکمیل همدیگر زاده شده اند . و چون سیری از وحدت (مثلا همان چرخ) رو به کثرت ( اینهمه کشف واختراع وابتکار ) داشته است لذا ذاتاً تفرقه بیانداز است و باعث اینهمه اختلاف ، خون ریزی، جنگ وجدال وخرابی گردیده است. اما در عین لازم ومرحله ی مقدماتی دوران و فصل چراهاست ، پس از به وجود آمدنش و ادامه اش هیچ چاره ای نبوده ونیست .

اما برعکس، دوران “چراها” (بطور خیلی خلاصه) سیری از بالا به پائین با یک زاویه ی باز داشته اند. آغاز گر این فصل مکتب وحی بوده یا در اصل برای تبیین این فصل آمده است. پیامبران الهی آمدند تا چرائی اتفاقات و حوادث را در عالم نشان دهند. آمدند به بشر بگویند چرا به این دنیا آمده ای ؟ از کجا آمده ای ؟ چرا در این دنیا زیست می کنی ؟ چرا می میری ؟ کجا می روی و چرا می روی؟. با تبیین این مسائلِ بسیار بنیادی، به بشر بگویند همین زندگی در این دنیا، زمینه ساز یک زندگی در ابدیت است ، پس آگاه زندگی کن، آگاه بمیر تا بتوانی زندگی در آن ابدیتِ بی انتها را برای خودت تأمین کرده باشی والا در ابدیت گم می شوی و تا خود را بیابی و بفهمی چه کاره ای راهی بس طولانی در پیش داری. ولا ترحلن بلا عدة /فان الطریق بعیدُ بعید.

انسان مطیع این مکتب، می تواند در حالی که از خوبیهای دوران چگونه ها بهترین استفاده را ببرد، در عین حال از مزایای بی نظیر مکتب وحی و فصل چراها استفاده کند. آمدن دوران چراها در کل عالم و برای همه بشریت حتمی است اما باید یک سیر طولانی را در دوران چگونه ها طی کند تا آهسته آهسته وارد دوران “چراها” بشود . این دوران بر خلاف چگونه ها، بشریت را از تفرقه ، جنگ ، خونریزی جمع کرده به سوی وحدت خواهد برد. و این همان وعده های وحدتی است که کتب آسمانی –مخصوصا قرآن – به وعده داده اند.

استیفن هاوکینگ فیزیک دان معروف انگلیسی در آخرین پاراگراف کتاب ” تاریخچه زمان” می نویسد: تا به امروز بیشتر دانشمندان سرگرم ابداع تئوری های نو برای توضیح این موضوع بوده اند که کیهان چه است؟، تا این که بپرسند چرا هست ؟. از سوی دیگر آنان که حرفه شان این است که بپرسند چرا، یعنی فیلسوفان ، نتوانستند خود را همگام با پیشرفت تئوری های علمی نگه دارند. …….اما در سده های نوزدهم و بیستم ، دانش برای فیلسوفان و یا هر کس دیگری به جز معدودی، بیش از حد، فنی و ریاضی شد. فیلسوفان دامنه پرسشگری خود را آنقدر کاهش دادند که وینگشتین مشهورترین فیلسوف این سده گفت: تنها وظیفه ای که برای فلسفه باقی مانده ، تحلیل زبان است. چه سقوطی از سنت بزرگ فلسفه از زمان ارسطو تا زمان کانت. که برای فلسفه باقی مانده ، تحلیل زبان است. چه سقوطی از سنت بزرگ فلسفه از زمان ارسطو تا زمان کانت. اما اگر ما یک تئوری کامل کشف کنیم، باید به مرور زمان برای همگان مفهوم شود، نه فقط برای شماری دانشمند. بنابراین همه ما، فیلسوفان، دانشمندان و مردم عادی، خواهیم توانست در بحث این پرسش که: “چرا” ما و کیهان وجود داریم شرکت کنیم. اگر پاسخ آن را پیدا کنیم، پیروزی فرجامین خرد انسان خواهد بود، زیرا آنگاه ما از ذهن خدا آگاه خواهیم شد.

خودایندانشمندبلندپایهاعترافمیکندکهسیردردوران”چگونهها”خردفرجامینانسانها نیست . خرد فرجامین یعنی پی بردن به علت ها و ریشه یابی حوادث. در قرآن این موضوع با تعبیر “تأویل احادیث” آمده است. مثلا در دادستان حضرت یوسف (ع) وقتی پدرش به او می گوید خواب خود را به برادرانت تعریف نکن که شیطان از اول دشمن آشکاری برای انسان بوده است . بعد می فرماید: کذلک یجتبیک ربک و یعلمک من تأویل الاحادیث و یتم نعمته علیک…..در پایان سیر 35تا40 ساله آن حضرت و امتحانات فوق تحمل، وقتی دوره ی تعلیماتش تمام می شود و آنچه باید بشود می شود، به خدای خود عرض می کند : رب آتیتنی من الملک و علمتنی من تأ ویل الاحادیث فاطر السموات والارض انت ولیی فی الدنیا و الاخره توفنی مسلماً و الحقنی بالصالحین. پس علم آگاهی است ، آگاهی حقیقی انسان وقتی حاصل می شود که انسان به علت های آنچه در دنیا اتفاق می افتد آگاه شود. معرفت شناخت است و معرفت حقیقی بعد از آگاهی حقیقی به دست می آید. وقتی بتوانیم ریشه یابی حوادث کنیم در آن صورت می توانیم مؤثر اصلی و عمل کرد او را در عالم هستی دریابیم . و شناخت آن مؤثر جقیقی معرفت حقیقی است. البته گفتیم ورود به دوران چراها به علت اینکه دوران بلوغ انسانهاست پس صبر بسیار بباید تا تحقق یابد اما در عیین حال این راهم باید بدانیم که در انسانهائی که یک شبه ره صد ساله رفته اند بسیار سریع بع بلوغ می رسند پس این حالت بسیار سریع حاصل می شود . یرونه بعیداً ونراه قریباً.

آنچه در مرود سایر سؤالات شما می دانم را خواهم نوشت انشاءالله سریعتر

بالتماس دعا

سعید غفارزاده

پرسش:
پاسخ:

برادر عزیز جناب آقای محمد علی وهاب آقائی

یادداشتی را که به بنده داده بودید بارها خواندم . البته چون عنوان آن معلوم نبود نفهمیدم که خطاب به کسی بوده یا فقط یادداشتهای شخصی است؟ .

بهر حال آنچه را می دانم در اطرفاش هر مطلب را در چند جمله می نویسم با اینکه در چندین جلسه مطالبی را که حق می دانستم بر اساس شواهد معتبر بعرض حضار رساندم . الان بعد از نوشتن این مختصر ترس از آن دارم که بحث به جدل کشیده شود که شرعاً حرام است. بهر حال عرض می کنم : 1- در اینکه قرآن یک باره ( به اعتبار لفظ انزال) به پیامبر نازل شده است هیچ تردیدی نیست ولو هر کس بهر نحوی در آن تشکیک کند یا با انواع تعابیر، معانی و مفاهیم دیگر برای آن بیان کند چون نص صریح قرآن است و نمی توان در آن تردید کرد . حتی به نص فرموده ائمه معصومین (ع)، اگر هم روایتی در مخالفت بر این امر بوده باشد نمی توان پذیرفت.

1-    آنچه پیامبر در آن شب طی یک جرقه به وسعت همه عالم گرفت همه قرآن بود . چون اگر همه قرآن نبود می بایستی ” انا انزلنا منه” می آمد که نشان از آن بود که قسمت و نه همه قرآن در آن شب مبارک بر آن دل مبارک نازل شده است .

2-    پیامبر همه آنچه را که گرفته بود نه تنها حفظ کرده بود بلکه خود همه آن حقایق شده بود. چون وقتی یک پزشک علم پزشکی را می آموزد در حقیقت سمبل آن دانش می شود والا لنگ حمام است آخر کندنی است.

3-    آنچه پیامبر درآن شب گرفت در حقیقت ام الکتاب بود چون خود قرآن این متن موجود در دست ما را، مشتق از ام الکتاب می داند .

4-    در آن “ام الکتاب” همه ” لارطب و لایابس الا فی کتاب مبین” آمده بود.

5-    آنچه آمده بود کلیت تمام حقایق عالم بود که “ذکر للعالمین” لقب گرفت که خود پیامبر را هم ذکر للعالمین کرد اما در عین حال آن حقایق می بایستی با مقیدات عالم طبیعت و عنصر، برای استفاده انسانها ی طبیعی و عنصری تنظیم می گردید . ظاهراً به مثالی که زدم توجه نفرموده اید. گفتم وقتی کسی درعلم پزشکی فارغ التحصیل می شود همه آنچه عالم پزشکی اش می نامند را فرا می گیرد. اما باید آنچه را که آموخته بصورت عملی برای بیماران بیان و با تشخیص درد و تعیین دوا و نوشتن نسخه، آنها را درمان کند. بیان کلیت حقایقی که او در دروس دانشگاه آموخته است گرچه همه حقیقت است اما هرگز چاره ساز درد بیماران نیست. لذا وقتی بیمار در مطب به او مراجعه می کند با آنچه را که آموخته است بصورت چند قرص و کیسول به او منتقل کرده و زمان و مقدار آنها را هم دستورداده و عافیت را به او به ارمغان می آورد.

6-     آنچه در شب 27 رجب همان سال، به پیامبر دستور داده شد “اقراء” (بخوان) بود نه (اعلم) یعنی بدان یا بیاموز. و می دانیم که وقتی به کسی می گویند بخوان، منظور خواندن آنچه در یک نوشته در ذهن دارد است. حتی در تمام سوره علق به عنوان اولین سوره هیچ نشانه ای از بدان یا بیاموز به چشم نمی خورد.

7-    به او دستور می رسد تا آنچه را که در نفسش تحقق یافته را بخواند . اما نباید فراموش کرد که وجود مقدس او گرچه ذکر للعالمین شده بود ولی در این عالم خاکی و طبیعی زیست می کرد و محکوم به قیود این عالم بود قیودی که برداشتن آنها از این عالم ممکن نیست. به همین علت او از ناملایمات می رنجید ، از جهل و نادانی و دنیا پرستی مردم زمانه آزرده می شد. بیمار و رنجور می گردید. از بی وفائی یاران قلبش بشدت فشرده می شد. حتی طبق صریح آیه قرآن این امکان هم وجود داشت که ایشان بعضی از آیات را بعلت مخالفتهای مخالفان واگذارد و یا در اجراء آنها در جامعه اصرار ننماید : فلعلک تارک بعض ما یوحی الیک و ضائق به صدرک ان یقولوا لو لا انزل علیه کنزا و جاء معه ملک انما انت نذیر و الله علی کل شیئی وکیل (هود 12)

8-    فلذا سیستم وحی او را با ربوبیت خداوند رب العالمین لا یزال تحت نظرداشت . و اصبر لحکم ربک فانک باعیینا وسبح بحمد ربک حین تقوم (طور52) نزول مکرر جبرئیل امین ( روح الامین) به سا حت مقدس رسول الله، به این علت نبود که او هر چه را که در شب قدر گرفته بود فراموش کرده بود و یا کلیت آنها برای هدایت و انذار مردم کافی و وافی نبود. بلکه به این علت بود که ممکن بود پیامبردر پیاده کردن آنچه آموخته بود بجهت قیود عالم طبیعت که دست و پایش را بشدت می بست دچار احساسات یا عواملی از این دست بشود. و لو لا ان ثبتناک لقد کد ت ترکن الیهم شیئا قلیلا اذا لاذقناک ضعف الحیوه و ضعف الممات ثم لا تجد لک علینا نصیرا- و ان کادوا لیستفزونک من الارض لیخروجک منها و اذا لا یلبسون خلافک الا قلیلا – سنت من قد ارسلنا قبلک من رسلنا و لا تجد لستنا تحویلا (اسرا 74-77). این روشی است که به قرار آیه فوق، در باره همه پیامبران معمول بوده است و به صورت سنتی غیر قابل تعویض در آمده بوده است .

9-    با ترتیباتی که گفته شد آنچه می بایست توسط رسول (ص) در مورد و موقع خود گفته شود خوانده می شد. حضور فرشته وحی برای نظارت در القاء آن به مردم بود. گاهی رسول گرامی به ملاحظاتی می خواست که موضوع را زودتر ابلاغ کند که گفته می شود ولا تعجل بالقران من قبل ان یقضی الیک وحیه و قل رب زدنی علما. در خواست ازدیاد علم هم برای ابن بود که هر چه بیشتر در مناسبت مکان و زمان ابلاغ آنچه می بایست، بینا تر شود.

10-            از مواردی که در این مورد مبهم بوده است اینکه به آن بزرگوار گفته می شد: و قال الذین کفروا لو لا نزل        علیه القرآن جمله واحده کذالک لنثب به فؤادک و رتلناه ترتیلا (فرقان- 32 ) البته گویندگان این قول که کفار بودند، مطمئنا از نزول قرآن ( با لفظ انزال) آگاهی نداشتند و در مرحله اجراء رسالت از رسول (ص) می خواستند که همه را یک باره بیاورد و کار را تمام کند. خداوند علت تنزیل ئ ترتیل خاص قرآن تثبیت قلب پیامبر می خواند .

برای توضیح در این مفوله به مثل آن پزشک بر می گردم . وقتی یک دکترای پزشکی بعد از گرفتن دانشنامه پزشکی در مطب برای مریض نسخه می نویسد ، با اینکه کاملا آن را بر طبق قوانین پزشکی که در دانشگاه خوانده، تنظیم می کند و همه ملاحظات را می نماید، اما واقعا صد درصد نمی داند آیا درد را درست تشخیص داده است ؟ آیا دوا و درمان دقیقا همین است که تجویز کرده ؟ آیا این مریض با این شرایط سنی، جنسیتی، وزن بدن، در این زمان از سا ل (مثلا گرمای تابستان و یا سرمای زمستان) با این نسخه و درمان کاملاً بهبودی خواهد یافت؟ آیا در بدن مریض حساسیت ها و سایر ویژگیهای ژنتیکی هست که مانع تاثیر دارو شود؟ . آیا مدت درمان کم و یا زیاد نشده است و شاید دهها سؤال دیگر. به همین علت همیشه دیده ایم که پزشک به مریض می گوید بعد از چند روز (معمولا مشخص می کند) باز هم بیا و یا تلفنی حالت را بمن بگو. و چه بسا برای همین بیماری در مدت زمان دیگر، داروی دیگر، به مقدار متفاوت یا زمان بیشتر تجویز می کند . البته همه می دانیم که هرچه بر دوره طبابت او می گذرد این تجربیات بیشتر و بیشتر و به اطمینان از عمل طبابتش افزوده می شود که او صد ها مریض را با همین مشخصات داشته و معالجه نموده پس اشتباهش به حد اقل رسیده است. البته نگرانی پیامبر از اشتباهات احتمالی نبود، که او همه حقیقت عالم را یک باره گرفته بود، بلکه نگرانیش از قبول مردم بود که با هم تفاوت های بسیار داشتند هر کدام به مقتضای نفسانیات خود در زمانش خود رسول و مردمی که باید سالها و قرنها بعد بیایند و از نسخه های او استفاده نمایند.

11-            این که نوشته اید پیامبر در هر مورد آنچه را که باید ابلاغ می کرد، آیه به آیه و کلمه به کلمه از ملک وحی می گرفت و می خواند، باید گفت که او در حکم یک بلند گوی بی جان نبود که فقط وظیفه اش انتقال کلام باشد. چون او همه آنچه را که باید بگیرد گرفته بود و این برداشت نه تکریم پیامبر است نه تعظیم خداوند. خداوند متعال بنده ای را آنچنان تربیت کرده و به او کرامت عنایت کرده بود که آیینه تمام نمای او گردد . درقرآن هم می خوانیم : وانه لقول رسول کریم ذی قوه عند ذی العرش مکین مطاع ثم امین و ما صاحبکم بمجنون و لقد راه بلافق المبین و ما هو علی الغیب بضنین و ما هو بقول شیطان رجیم فاین تذهبون ان هو الا ذکر للعالمین لمن شاء منکم ان یستقیم (تکویر19- 28) . در پاره ای تفسیرها، رسول را به جبرئیل تعبیر کرده اند. در حالیکه اگر قرار باشد قرآن کریم قول رسول باشد چه رسولی دارای قوتی بالاتر، در نزد خدای صاحب عرش با مکانت بیشتر، واجب الاطاعه و با امانت تر از رسول اکرم (ص) ؟. مگر او خود نگفت که در اسراء بسوی خداوند، جبرئیل از رفتن ایستاد و من تنها نزد خدایم رفتم و جبرئیل به من گفت که پای هیچ انسانی تا به امروز به اینجا نرسیده، تو تنها برو که : لو دنوت انمله لاحترقت ، اگر یک بند انگشت پا پیش بگذارم حتما خواهم سوخت . مگر او فانی فی الله نشده بود، در آن صورت او حاکم بر وحی بود و وحی بفرمان او، بر عالم در تما م صورتهایش جاری بود و هست. اگر او فانی فی الله شده باشد چه فرقی می کند که کلام مال چه کسی باشد مگر همه چیز از خدا نیست . بزرگی و عظمت او و همه او لیاء و انبیاء در این است که اصلا ” خودی” ندارند ، این تصور ما اینکه او مستقل از خدا شخصیتی داشت کاملا اشتباه است . به علت اینکه ما نمی توانیم این مقام را برای آن بزرگوار بشناسیم دچار این اشتباهها می شویم و او را از مقام و منزلتش پایین می آوریم. د ر قرآن هیچ ملکی را که در احسن تقویم آفریده شده، به مقام خلیفه الهی رسیده ، به ردای کرمنا مخصوص شده ، امانت عظمی به او سپرده شده باشد. اگر فکر می کنیم که این جبرئیل بود که طبق این آیه در افق مبین بود ، مگر در مورد رسول الله (ص) در سوره النجم نمی خوانیم: و هو بالافق اعلی ثم دنی فتدلی فکان قاب قاب قوسین او ادنی . اینها همه وهمه در شان یک انسان کامل اند نه یک ملک .

12-            مطلب دیگر که نوشته اید از سوره قیامت است : لا تحرک به لسانک لتعجل به ان علینا جمعه وقرآنه و فاذا قرئناه فاتبع قرآنه . فقط جنابعالی نیستید که این برداشته را از این آیات کرده اید تفاسیر هم همین برداشت را دارند. در حالیکه اگر سه بارکلمه قرآنه قرئناه و قرآنه در این آیات مبارکات به کار رفته استفاده از معنای خواند است نه کتاب قرآن. به عبارت دیگر این آیات اصلا در مورد قرآن نیست و اشتباه شده است و در آیات پیش و پس آن ها هیچ مطلبی در باره قرآن و وحی و پیامبر نامیده است . بلکه در مورد عمل کرد انسانها در قیامت است که بعد از ذکر اینکه : ینئوالانسان یومئذ بما قدم و اخر- بل الانسان علی نفسه بصیره ولو القی معاذیره به او گفته می شود که خود برای خودت تعیین تکلیف نکن . ما باید عمل تو را جمع و تفریق کنیم و ببینیم که در مجموع کجائی هستی وقتی ما تعیین تکلیف کردیم آن وقت تو تابع همان تکلیف باش . مانند اینکه محصلین بعد از هر جلسه امتحانی همه خود را قبول شده با نمره بالا می دانند و معلم به انها می گوید صبر کنید تا من ورقه ها را تصحیح کنم آن وقت بشما خواهم گفت که کدام قبول و کدام رفوزه اید.

     در این مورد عین نوشته تفسیر مجمع البیان را از جلد 26 صفحه 113 نقل می کنم :

بلخی گفته آن خدائی که او را بر گزیده اراده نکرده قرآن خواندن او را بلکه اراده کرده قرائت بندگان خدا پرونده اعمالشان را در روز قیامت و دلیل این ما قبل و ما بعد آیه است و نیست در آن چیزی که دلالت کتد بر اینکه مقصود، قرآن است و نیست چیزی از احکام دنیا و در این مطلب سرکوبی بنده و سرزنس اوست هنگامیکه می گوید لا تحرک لسانک زبانت را مجنبان به آنچه در پرونده اعمال توست یعنی بخوان کتاب خود را و شتاب هم مکن . پس مسلم اینست آن کسیکه او بینا بر نفس خود است وقتیکه گناهان خود را دید و ناراحت شد و شتاب کرد (وگفت ما لهذا الکتاب….) پس به او از باب توبیخ و سرزنش گفته می شود عجله و شتاب مکن و آرام باش تا بر تو حجتی معلوم شود پس ما آنرا برای تو جمع کردیم پیروی نما آنچه جمع نمودیم به پذیرفتن حکمتهای آن و تسلیم بودن آثاری که در آن است زیرا که ممکن است آنرا انکار کنی .

استدعا می کنم سوره قیامت را با دقت از اول تا آخر قرائت کنید. البته شرح بسیار مفصل را می طلبد که در اینجا به همین بسنده می کنم.

امیدوارم که این مطالب مفید بوده باشد

با التماس دعای فراوان                                                 سعید غفارزاده

پرسش:
پاسخ:

جناب آقای محمود روان سالار

باسلام و عذر خواهی فراوان از تأخیر در ارسال این نوشته عرض می کنم :

1 – در مورد عرفان حلقه پرسیده اید .

البته هرکس در دنیا و در طول تاریخ بشری هر ادعائی در این رمینه داشته یک فاز از حقیقت را در بر دارد . چون انسان هر کس باشد راهی الی الله است و حامل کل اسمائ الهی. لذا نمی تواند ونمی شود که مقام اسم الهی خود را فراموش کند و لو خود بسیار از آن غافل باشد. اما آنچه بما دستور داده اند اینست که : اتبعوا من لا یسئلکم اجرا و هم مهتدون ( قرآن سوره یس). آن را باید اطاعت وپی گرفت که اولا برای اینکارش مزدی نمی خواهد و ثانیا خود هدایت یافته است . از دو میزان اولی خود مبین خوبی (نه همه آن) برای دومی و شناخت انسانهای مهتدی است .

2 – آنچه بنده خود برآنم وتشخیصم آن است، اینکه نوشته های بنده کلا از فلسفه بمعنا و روش کلاسیک آن، کاملا به دور است وخود بنده هم هیچ وقت میانه ای با فلسفه نداشته ام و دراین وادی – خدا را شکر – نیافتاده ام. اگر دقتی در فرم نوشته های بنده بکنید مراجعه و استدلال اول بنده آن چیزی است که در جهان هستی می گذرد . این همان چیزی است که قرآن هم ما را به آن می خواند و در اثبات هر حقیقتی خود به مشهودات عالم، ارجاع می دهد و ما راهم به همین روش می خواند. گرچه این روش مورد پسند صاحب نظران نبوده باشد. بعد از آن به قرآن است که بهترین رهنمون می باشد. بعد ازآن به دعاهای مأثور از پیامبر گرامی(ص) و ائمه گرامی(ع) است که اگر در آنها دقت شود دریاهای مواج از حقیقتند. و بعد به عارفان بزرگ اگر خود آن، ازاین روش پیروی کنند.

3 – برای تبیین بیشتر کتاب رازهای رستاخیز این بنده در کلاسهایی از اول مطالب را چندین باره تشریح کرده ام که در چند سی دی موجود است . حسن اینها آن است که در موقع رانندگی در ماشین یا در هر حال فراغت می توان به آنها گوش داد .اگر می خواهید برای شما هم می توانم بفرستم.

موفق و پیروز باشید.

ملتمس دعا سعید غفارزاده

21.08.1390

پرسش:
پاسخ:

جناب آقای سید مرتضی مرتضوی

با سلام فراوان و تشکر از نامه ای که فرستاده بودید و الطافی که معطوف داشته بودید، این بنده حقیر خود را لایق آنها نمی داند . بقول امیر المومنین (ع) وکم من ثناء جمیل لست اهلا له نشرته.(بار خدایا چه بسیار ثناء زیبایی که من اهل آنها نبودم وتو در باره من میان مردمان منتشر نمودی)

سوالات چندی را مطرح فرموده بودید که در حد توانائی و اقتضاء پاسخ آنها را عرض می کنم:

1-    سوال : تکلیف ناقص الخلقه های مادر زادی و کسانی که بر اثر ضربات و صدمات دچار زوال عقل می شوند چیست آیا مسئولیتی دارند؟ قیام و تکامل آنها چه صورت پیدا می کند؟

پاسخ : آنچه را که به یقین می دانیم این است که لایکلف الله نفسا الا وسعها ( خداوند هیچ کس را جز به اندازه وسعش تکلیف نمی کند) و لایکلف الله نفسا الا ما آتاها ( خداوند هر کسی را به اندازه آنچه به او داده است تکلیف می کند) پس اگر نفسی در اثر دلیلی و به هر علتی – به قول شما زوال عقل – نتواند تکالیفش را تشخیص و انجام دهد مسلما تکلفی نیست تکلیفی ندارد .

اما اینکه قیام و تکامل آنها به چه صورتی می تواند باشد؟ در کتاب “رازهای رستاخیز” قیام و تکامل کودکانی را که قبل از تکلیف از این دنیا می روند را از روی منابع موثق بیان کرده ام که در آن دنیا تحت تربیت بزرگان گذشته از جمله حضرت ابراهیم (ع) که شکننده بتهای کوچک بود قرار می گیرند و نواقص خود را در عالم برزخ رفع می نمایند. این بیان کاملا براساس آنچه در آن کتاب بر شمرده ایم عقلانی و قابل قبول است .

2 – سوال : در مورد قضا وقدر است .

پاسخ : در مورد قضا و قدر هم نسبتا مبسوط در همان کتاب در یک مبحث جداگانه بحث شده است لطفا مراجعه کنید . آنچه در اینجا میتوانم بیان کنم اینکه اگر نگاهی به شان و منزلت انسان بیاندازیم و جایگاه او را در این عالم پیدا کنیم، در آن صورت خواهیم دید که هیچ حادثه ای در عالم بدون دخالت اختیار انسانی – حد اقل آنچه که انسان به آن می تواند مسول و ماخوذ واقع شود – اتفاق نمی افتد. در عین حال اگر این امر کاملا ثابت است که: لا موثر فی الوجود الا الله، پس همه اتفاقات و حوادث در زندگی انسانها به قضای الهی صورت می گیرد، اما عمل خود انسان آن را مقدر می دارد یا بهتر بگویم که خداوند به قدر و اندازه عمل انسان قضا و حکم صادر می کند . نقل کرده اند که امیرالمومنین (ع) در حال عبور از کوچه ای بودند و به نزدیک دیواری که احتمال خراب شدن و فروریختن آن بود رسیدند و راه خود را کج کرده کمی – و آنقدر که از منطقه خطر دور شوند – به راه خود ادامه دادند. یکی از ملتزمین رکاب عرض کرد : افررت یا علی من قضا الله ( یا علی آیا از قضای خداوند فرار کردی ؟) و ایشان در جواب فرمود: فررت من قضاء الله الی قدر الله ( از قضای خداوند به سوی قدر او فرار کردم ) معنای این حرف این است که اگر من به وظیفه خود که اجتناب از هر خطری واجب است، عمل نمی کردم فرمان خداوند براساس عمل من اندازه گیری شده و حکم صدمه دیدن من امکانا به علت ارتکاب آن عمل خلاف صادر می شد. لذا من عمل خود را درست انجام دادم تا خداوند در اثر اندازه گیری این عمل من حکمی مبنی بر صدمه من صادر نکند. و همانطور که شما هم نقل کرده اید سرنوشت انسانها چیزی نیست که از قبل توسط خداوند بر آنها تحمیل شده باشد که در آن صورت البته تکلیف و انذار از گناه بی مورد است.

گرچه آنچه بین مردم شایع است، ترتیب “قضا و قدر ” مورد بحث است ولی در روایات بر ترتیب قدر و قضا اصرار شده است. چون اول عمل انسان اندازه گیری می شود سپس قضا و حکم بر مبنای آن صدر می گردد.

3 – در مورد بداء سوال فرموده بودید: باید عرض کنم که خود شما مطالبی در این مورد مرقوم فرموده اید. بداء هم مانند مسائل بسیار دیکر از معارف دینی مخالفین و موافقین جدی خود را دارد .

البته تا جائی که بنده می دانم سر فصلی بنام بداء در معارف دینی نیست ولی در پاره ای از موارد و طی پاره ای جوابها، امام (ع) فرموده اند که: ذلک من البداء (علت این امر بداء است ).

موافقین می گویند که ان الله علی کل شیئی قدیر پس نمی توان عمل او را محدود به هیچ حدی کرد . به عبارت دیگر در هر موردی که خداوند حکمی و امری صادر کرده باشد، خود می تواند بی هیچ مسئولیتی آن را تغییر دهد . لا یسئل عما یفعل وهم یسئلون .

مخالفین می گویند: خداوند حکیم وعلیم است اگر در امری اراده مقدسش به اجراء آن تعلق گیرد هرگز او را نسزد که از اراده اولیه برگردد، چون در این صورت او با علم و حکمت عمل ننموده است و ان الله علی کل شیئی قدیر در مورد نقض اراده او معنی ندارد.

اما هر دو این گروه از درک معنی بداء دور افتاده اند . استاد بزرگ ما، مرحوم صاحب الفصول (ره) می فرمود : بداء ظهور بعدالخفاء نیست بلکه اظهار بعد الاخفات است. به عبارت دیگر بداء آن نیست که امری، برای خداوند در اتخاذ اراده اش معلوم نبوده ولی بعدآ برایش آشکار شود، بلکه او خود اموری را به حکمت بالغه اش مخفی می کند و به حکمت بالغه اش آشکار می نماید. مانند یک پزشک که بر بالین مریضی حاضر می شود و به فراخور حال او دستورات و پرهیزهای سخت و شدیدی مقرر می دارد اما پس از یک یا چند روز حال مریض را رو به بهبودی دیده و دستورات غلاظ و شداد خود را ملغی و دستورات خیلی بهتر و آسانتری را صادر می کند. در سومین ویزیت او را کاملا مریض زا از آنها رها نموده و امر به آزادی از بیمارستان می دهد . این عمل پزشک که از سنخ بداء است هرگز دلیل بر غافلگیری او در درمان مریض نیست. بلکه او خود همه این صحنه ها را چیده واداره کرده است.

با آرزوی سلامتی و توفیق هرچه بیشتر برای جنابعالی التماس دعای عاجزانه دارم . موفق و پیروز باشید.

ارادتمند سعید غفارزاده

پرسش:
پاسخ:

جناب آقای کیوان مهرگان

با تشکر از محبت جنابعالی، مقاله را که در حداکثرتوانائی خلاصه شده است خدمتتان ایمیل می کنم اما شیر بی دم سر و اشکم شده است . چون مطالبی که نوشته شده اگر کمی دقت شود مطالب نگفته و ننوشته ای هستند که به استدلال هایی احتیاج دارد و بدون آنها شاید مباحثی بی معنی جلوه کنند. سؤال این است که آیا ممکن است مقاله اصلی که 12 صفحه است در دو شماره چاپ شود.

به هر حال متن خلاصه شده را ارسال کردم .

باتشکر مجدد،   سعید غفارزاده

تهران 24/10/1390