سعید غفارزاده، نویسنده کتاب «رازهای رستاخیز» و پژوهشگر دینی در مقاله ای که در اختیار شفقنا قرار داد، به دیدگاه «قرآن، رویاهای رسول» پاسخ داده و آن را مورد نقد قرار داده است. به گزارش شفقنا، متن مقاله سعید غفارزاده به این شرح است: مناظره استاد جناب آقای دکتر عبدالکریم سروش با جناب آقای عبدالعلی بازرگان فرصتی را فراهم کرد که بار دیگر مطالبی در مورد پاره ای از باورهای مختلف در مورد وحی و القاء قرآن به پیامبر اکرم مورد مداقه و بحث قرار گیرند چون ممکن است اظهار پاره ای برداشت ها باعث القاء سوء ظنهایی در افرادی شود که دارای باورهای عمیق نیستند و آنها را به انحراف باورهاشان یا انکار بدیهیاتی از حقایق عالم هستی بکشاند. اولین مساله که در اذهان عمومی بازتاب وسیعی داشت ادعای آقای دکتر سروش بود اینکه قرآن به صورت رؤیاهایی به پیامبر اکرم (ص) در عالم خواب القاء یا نشان داده می شد. در این مورد سؤالهای زیادی در ذهن ظهور می کنند که ابتدائاً لازم است چند سؤال ساده مطرح وجواب داده شده سپس به مطالب دیگر پرداخته شود. الف – اگر پیامبر اکرم این پیام ها را در رؤیا گرفته باشد خارج از تمام اشکالات، باید پرسید این پیامها حین خوابهای عادی پیامبر بر ایشان القاء شده اند یا در رؤیاهائی که خداوند بر وی مسلط می کرد؟ چون می دانیم که آن بزرگوار هم مانند هر انسان دیگری چون از نظر جسمی در عالم ماده و عنصر زندگی می کرده مسلماً دچار خستگی شده و به خواب طبیعی می رفته اند. در این صورت آیا خداوند برای رساندن آن پیامها منتظر خواب رفتن پیامبر می شده است. آیا عمل خداوند منوط، تابع و محکوم به عمل یک انسان یا آن وجود شریف بوده است؟ این خود مورد اشکال است چون در آن صورت، مطلق بودن عمل خداوند مقید به عمل یک انسان می شده و اگر آن بزرگوار مثلاً مدت طولانی نمی خوابید در آن صورت مدت طولانی بایستی وحی (هرچه بوده) معطل می مانده است. ب – اگر خداوند خود هر وقت که می خواست او را به خواب می برد تا پیام های لازم در آن زمان و موقعیت به او برساند در این صورت نمی بایست وحی در موقعیت های بسیار، در زندگی عادی، به پیامبر نازل می شده است. در حالی که می دانیم ایشان در حالات  مختلف و  در مکانهای متفاوت، وحی را می گرفته اند. همانطور که در تاریخ زندگی ایشان نوشته اند زمانی وحی وقتی که ایشان بر اسب سوار بودند بر آن بزرگوار نازل شد و ایشان سر مبارکش را روی یالهای اسب گذاشت و بعد از مدت کوتاهی طبق معمول سر برداشت و آنچه آمده بود را ابلاغ فرمود. یک روز یا شب (تردید از نگارنده است) وقتی عایشه در کنارشان بود وحی نازل شد و آن بزرگوار سر مبارک را روی زانوی عایشه گذاشت و بعد از گرفتن آنچه گرفته بود سر را برداشت و محتوای وحی را باز گو کرد. وقتی امیرالمؤمنین(ع) در خدمت ایشان بود وحی نازل شد و ایشان سر بر زانوی امیرالمؤمنین گذاشته وحی را گرفت. گذشته از این پرسش های ابتدایی، باید گفت در تعامل وحی که یک جانب آن خداوند (با واسطه یا بی واسطه که توضیح خواهیم داد)، و طرف دیگر پیامبر بوده، ما باید شناختی از این دو عامل داشته باشیم و ببنیم که آن دو کی بوده اند تا بتوانیم تشخیص بدهیم این تعامل چگونه صورت گرفته است. آنچه کاملا مورد قبول همه است، اینکه ما نمی توانیم به هیچ وجه ذات مقدس خداوند را بشناسیم وتوصیف کنیم بلکه آثار و اسماء او همیشه در معرض بحث و شناخت ما می توانند باشند ولی درباره طرف دیگر تعامل یعنی پیامبر (ص) باید این سؤالات را مطرح و بررسی کنیم که ایشان که بود؟ چه خصوصیت و مزیتی بر دیگران داشت که به افتخار این تعامل نایل شد؟ چرا مورد این گزینش قرار گرفت؟ آیا دیگران هم می توانستند در این مقام قرار گیرند؟ آیا خداوند صرف اینکه او را دوست داشت و فعال ما یشاء بود، مشیتش بر این قرار گرفت که او را به این مقام و افتخار برگزیند یا خود او توانست این قابلیت را کسب نموده و لایق این افتخار شود؟ اینکه می گوئیم او قرآن را در خواب دریافت می کرد، معتقدیم به این علت است که او نمی توانست در بیداری آنها را دریافت کند یا خداوند – نعوذبالله – نمی توانست در بیداری قرآن را به او تفهیم نماید؟ آیا حالت رؤیا که می تواند بیش از بیداری خارج از کنترل انسان و مورد حمله و القائات شری قرار گیرد می تواند حالت مناسبی برای دریافت عالیترین حقایق هستی باشد؟ و سؤالات بسیار دیگری که احتیاج به موشکافی های دقیق دارد چون اینکه بگوییم به این علت بوده که او در عالم رؤیا قرآن را دریافت می کرد که القاء آنها در بیداری ممکن نبود و انسانهای مخاطب نمی توانستند نهفته ها و تعابیر بسیاری را از قرآن را دریابند و سؤالات دیگری از این دست. همانطور که در بالا گفته شده شناختن ذات مقدس خداوندی برای ما ابداً ممکن نیست پس باید طرف دوم تعامل را با پاسخ به پرسشهای بالا بشناسیم. در پاسخ به پرسشهای فوق، نگارنده سعی خواهد کرد که مطالب حسی در کوتاهترین جملات بیان کند و بعد از بیان هر مطلبی امکانا و الزاما استنادهایی هم به منابعی نموده از هر گونه بحثهای کلامی متداول پرهیز کند. ۱ – اولین پرسش که در بالا مطرح کردیم این بود که پیامبر اکرم (ص) کی بود؟ همه می دانیم که او یک انسان بود اما: انسان کیست؟ برای شناخت انسان که پایه ای ترین شناخت در حقایق هستی است و بالاترین شناخت یعنی شناخت خداوند هم منوط بر آن شناخت است که: من عرف نفسه عرف ربه (هرکس خود را بشناسد خدای خدا هم خواهد شناخت) باید گفت: الف- همه ما به یقین می دانیم که خداوند متعالِ علیم حکیم را مطمئناً قصدی و هدفی از خلق بوده وهست و الا خلق عالم – نعوذبالله – بیهوده خواهد بود. ب-  هدف خداوندی از خلقت چیست؟ سؤالی که در تاریخ بشری در اذهان پیوسته مطرح بوده است. هدف هر صانع و هنرمندی از خلق یک اثر هنری مسلماً نمایاندن آثار و هنرهای خود است اول به خود، و بعد به دیگران. [۱] پس هدف از آفرینش کل عالم و در بالاترین مرتبه انسان، نمود آثار و اسماء خداوند است. ج – تحقق این هدف صد در صد قطعی است چون در غیر این صورت – نعوذ بالله – خالق متعال از اجراء هدف های خود از خلق ناکام خواهد ماند. د- پس انسان ذاتاً دارای تمام آثار و اسماء خداوندی است[۲] که با آمدن در این جهان طبیعی، مأمور می شود تا همه این آثار را در وجود خود به فعلیت رسانده و ظاهر نماید. با ظهور هر یک از اسماءِ آن ذات پاک در وجود هر انسانی، او به آثار خدایش مزین و به افتخار خلیفه الهی در همان مرتبه مفتخر می شود تا در کل وجودش این امر تحقق یابد.
  1. او چه مزیتی بر دیگران داشت؟ جواب اینکه خداوند متعال که واحد مطلق است، همه انسان ها را بر یک قوام که زیباترین قوام است آفریده و در ذات خلقت انسانها، هیچ کس را بر دیگری برتری نداده. اگر به قرآن مراجعه کنیم می بینیم که در مقام معرفی انسان در آیات مختلف، فقط به لفظ مطلق «انسان یا آدم یا بنی آدم یا بشر» اشاره می کند:
  • لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِی أَحْسَنِ تَقْوِیمٍ(ما محققاً انسان را در زیباترین قوام آفریدیم)
  • وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى کَثِیرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلًا(ما محققا بنی آدم را بزرگ داشتیم و او را در خشکی و دریا راه بردیم و از پاکیها او را روزی دادیم و بر کثیری از آنچه آفریدیم برتری دادیم)
  • انَّا عَرَضْنَا الْأَمَانَهَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَیْنَ أَن یَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُإِنَّهُ کَانَ ظَلُومًا جَهُولًا ( ما آن امانت (مخصوص) را بر آسمان ها و زمین و کوه ها عرضه کردیم پس آنها، از برداشتن آن ابا کرده و از آن ترسیدند این درحالی بود که انسان آن را برداشت که مظلوم و مجهول «یا ظالم وجاهل بود»)
در آیات فوق که نظائر دیگری در قرآن هست، به وضوح مطلقاً انسان منظور است و هیچ خصوصیت دیگر را شامل نمی شود. خداوندی که واحد مطلق است حتماً خلق واحدی می آفریند. این در حالیست که سایر مخلوقات هم همگی مراحل مقدماتی انسانند و همه در طول یکدیگر. اگر او مخلوقات مختلفی در عرض همدیگر آفریده باشد یا بیافریند مطمنئا برای خلق هر آفریده ای باید انگیزه ای در ذاتش داشته باشد در حالی که نفس مقدس او واحدِ مطلق است. پیامبری چیست و پیامبر کیست؟ سؤال بعدی اینکه او چه خصوصیتی بر دیگران داشت. جواب این که او پیامبر بود ولی سؤال این است که پیامبری چیست و پیامبر کیست؟ همه می دانیم که پیامبری یک مقام انتصابی و مأموریت و پیامبران همگی مأمور بودند.  باز همه به یقین می دانیم که اگر «آمر» علیمِ حکیم باشد، حتما باید برای مأمور خود ویژگیهای خاصی را به مناسبت مأموریتش برای مأمور در نظر گرفته باشد. هیچ نمی توان یک نفر را بی هیچ دلیلی از میان مردم برگزیده و به مأمورتی گسیل داشت. مثلی که در این مورد می توانیم بزنیم اینکه اگر بخواهند مثلا برای سامان دادن به امور بهداشت و درمان یک استان، مأموری را بفرستند، حتما آن مأمور باید یک پزشک مدیر و مدبر باشد والا امور بهداشت و درمان آن استان سامان نمی یابد. من باب مثال اگر حتی یک پروفسور الکترونیک یا هر رشته دیگر را هم بفرستند، چون در امور بهداشت ودرمان تخصصی ندارد، امور بهداشتی ودرمانی آن ستان نا بسامان تر هم خواهد شد. پس این عقیده که پیامبر را خداوند از میان مردم شهر مکه که از هیچ سواد و معلوماتی در حد زمان خود بر خوردار نبود انتخاب کرد، بر داشتی کاملا ناصواب است. بلکه پیامبرکه به رسالت الله انتخاب و منصوب شد، در طول زندگی خود قبل از پیامبری مراتب ترقی را تا سر حد نهائی، خود با کوششی بی حد و حصر و خلوصی غیر قابل توصیف پیموده و به مقام والای «ولایت» نائل شده بود. عنوان ولایت از این نظر به این مقام اطلاق می شود که «ولایت» نزدیکی دو نفر را به حدی گویندکه مابین آنها هیچ فاصله ای نباشد. در کتاب لغت معتبر « مفردات راغب » می نویسد : الولاء و توالی ان یحصل شیئان فصاعدا حصولاً لیس بینهما ما لیس منهما و یُستعار ذلک للقرب ( ولاء و توالی یعنی رسیدن دو چیر و بیشتر، به جائی که بین آنها هیچ چیز جز خودشان نباشد و استعاره ای است از نزدیکی …) . خود آن حضرت (ص) صادق امین هم فرمود: من در اسراء به جائی رسیدم که میان من و خدایم هیچ فاصله ای نماند. این حالت نزدیکی و بی فاصلگی البته حالتی مادی نبود، بلکه وقتی نفسی تجلی گاه تمامّ آثار خدایش می شود البته مابین او و خدایش فاصله ای نمی ماند. پس او انسانی بود که راهی بس دراز از حضیض خاک تا اوج ملکوت و افلاک را عملاً پیموده بود. در چنین حالتی و مقامی است که به خواست و حکمت خداوندِ متعالِ علیمِ حکیم می شود که این چنین فردی به پیامبری منصوب شود. البته به علت اینکه ولایت مقام اکتسابی است پس در انحصار فقط یک نفر هم نیست و هر کس که این راه تعالی را پیموده باشد به مقام ولایت الّلهی می رسد ولی ممکن است به مقام پیامبری بر گزیده بشود یانه. در مثالی که در بالا زدیم می دانیم که ممکن است پزشکان مدیر و مدبر زیادی در یک دانشگاه باشند اما فقط یکی را برای سامان دادن به امور بهداشت ودرمان آن استان مأمور می کنند. پس دراینکه آن وجود مقدس چرا به پیامبری بر گزیده شد باید گفت: اللَّـهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَه (خداوند بهتر می داند کجا رسالتش را قرار دهد. انعام ۱۲۴).  ممکن است گفته شود که إِنَّ اللَّـهَ عَلَى کُلِّ شَیْءٍ قَدِیر (خداوند بر هر چیزی تواناستپس هیچ ملاحظه و قاعده ای در کار او لازم نیست. در جواب باید گفت اگر خداوند در فاعلیت و افاضه خود مطلق باشد – که هست- اما مستفیضین در قبول فیض او مقیدند. مانند اینکه اگر یک استاد والا مقام دانشگاه بتواند در کلاس اول ابتدائی مطالب فراوان و بسیار بالایی تدریس کند اما دانش آموزان آن کلاس نمی توانند آن درسها را فرا گیرند.
  1. سؤال دیگر اینکه آیا دیگران هم می توانستند در این مقام قرار گیرند؟ باید گفت به علت اینکه مقام ولایت مقامی اکتسابی است و خداوند هیچ انسانی را از رسیدن به قرب خود منع نکرده است، پس دیگران هم می توانند به این مقام یعنی ولایت اللهی نائل گردند و در این مقام هر آنچه را که دیگر اولیاء الله احراز کرده بوده اند احراز کنند. از پیامبر اکرم بسیار در توصیف مقام امیر المؤمنین(ع) از منابع شیعه وسنی نقل شده است. مثلاً فرموده است : یا علی انک تری ما اری( یاعلی انچه را که من میبینم تو هم می بینی). یا باز هم از روات فریقین نقل شده که فرموده :یاعلی نفسک نفسی ، دمک دمی، لحمک لحمی الا انه لا نبیُ من بعدی ( یاعلی، جان تو جان من است، خون تو خون من است، گوشت تو گوشت من است، الا اینکه بعد از من هیچ پیامبری نخواهد امد).
اشعار ذیل هم از استاد مر حوم حاج شیخ عبدالرحیم صاحب الفصول (ره) حاوی حقایق بسیاری است : زانبیاء تا اولیاء   بس  فرقهاست          بسته وحی است آن واین رهاست انبیاء را پرده داری درخور است          اولیاء  را دأب و قانون دیگر است انبیاء  دوزند و ایشان  می درند         اولیاء مستند  و   آنها    هوشمند انبیاء   از   وحی  آگاهی دهند          اولیاء  بی   واسطه   وحی آگهند انبیاء را دم  بجز دستور نیست          اولیاء را  هیچ سِر مستور  نیست انبیاء از  وحیِ ظاهر    ناطقند          اولیاء  معنیّ   وحی و    مطلقند از  نبوت تا  ولایت   راههاست         از حضیض ارض تا اوج السماء ست بی ولایت چون نبیّی هیچ نیست    اشرف و افضل از این رو از ولی است اشرف است او از ولیّ همچوخویش    نی    ولیّی   کو    قدم بنهاده پیش همچو ذات   پاک   بی چون علی     کاشرف است از هر نبّی و هر  ولی بُرده    گوی  اشرفیت  در  سبق       هست نورش ریخته   از  نور حق اشرف است از ما سوای مصطفی      کو سبق بُرده   به   کوی  اصطفی[۳] پس قرار گرفتن در مقام ولایت برای همه ممکن است، منتها مانند صعود بر قله اورست، سهل ممتنع است، سهل است از حیث راه و ممتنع است از حیث راهرو. اما مقام رسالت مقامی انتصابی است که از جانب خداوند متعال از اولیاءالله هر کس را که آن ذات مقدس بخواهد در هر زمانی که صلاح بداند به مقام رسالت منصوب می کند. ۵ – سؤال بعدی اینکه او چرا در عالم رؤیا باید وحی را بگیرد و نه در عالم بیداری؟ جواب اینکه این برداشت اشتباهی بزرگ است. وقتی کسی به مقام ولایت رسیده از همه عوالم گذشته و به مظهریت تام تجلیات حق دست می یابد، در این حال او خواب و بیداری، سمت و سو، جهت، مکان و زمان و هیچ قید دیگری ندارد که مانع دیدن، شنیدن درک کردن او باشد از امام صادق علیه السلام روایت کرده اند: روزی ابوذر در جست و جوی پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم بود. به او گفتند پیامبر در باغی استراحت می‌کند. به آن جا رفت و دید چشمان پیامبر بسته است، شاخه نازکی را گرفت و نزدیک صورت پیامبر شکست تا ببیند پیامبر خواب است یا بیدار، رسول خدا چشمان خویش را گشود و فرمود:«ای ابوذر، چه می‌کنی؟ مگر نمی دانی که من شما را همان گونه که در بیداری می بینم، در خواب هم مشاهده می‌کنم و در روایتی دیگر: مگر نمی دانی که من اعمال شما را همان گونه که در بیداری می بینم، در خواب نیز مشاهده می‌کنم. بنا به دیگر روایتی در ادامه فرمود:«چشمان من خواب می‌رود ولی قلبم نه. در روایتی دیگر از امام باقر علیه السلام نقل شده است پیامبر اکرم(ص) فرمود: ما پیامبران چشمانمان به خواب می رود ولی قلب‌هایمان نمی‌خوابد، و همان گونه که مقابل خود را می‌بینیم، پشت سر خویش را نیز مشاهده می‌کنیم. بحار الانوار جلد ۱۶ صفحه ۱۷۲و ۱۷۳. حالا چرا ما تصور می کنیم که او چیزی را که در خواب می توانست بگیرد در بیداری نمی توانست دریافت کند. در زمان اقامت رسول الله(ص) در مدینه که جمعیت زیادی در نماز به ایشان اقتدا می کردند، عده ای برای فریب کاری، در نماز حاضر می شدند و در صفهای آخر، نماز را با آن حصرت شروع می کردند ولی در حین نماز، خود با عجله رکوع وسجده ها را انجام می دادند و نماز را تمام کرده و پی کار خود می رفتند. پیانر اکرم (ص) روزی خطاب به نماز گزاران فرمود: «زودتر از من سر به سجده نگذارید و زودتر از من سر از سجده بر ندارید، من از پشت سر می بینم همانطور که از جلو رو می بینم». در چنین حالی وحی که به آن بزرگوار می رسید خواب و بیداری نداشت. البته تن خاکی و عنصری او در اثر خستگی روز، در شب یا هر موقع دیگر، می خوابید ولی در خوابِ مادی هم، او کاملاً بیدار بود چون برای او خواب و بیداری مفهوم مادی نداشت آنچنان که ما تصور می کنیم. مسئله بسیار مهم اینکه وحی اصولاً چیست که او در خواب یا بیداری آن را بگیرد ؟ وحی چیست؟ مساله وحی معمولا در معارف ادیان بسیار ساده گرفته شده و حقایق بسیاری از آن مغفول مانده است. معمولا وحی را پیامی می دانیم که از جانب خداوند متعال با میانجیگری یک ملک امین بنام «جبرئبل» به پیامبران القاء می شود تا پیامبران آنها را به مردم ابلاغ نمایند. اما در این برداشت کاستی های زیادی است که به بررسی و موشکافی محتاج اند. در اینجا برای بررسی بیشتر در باره وحی چند سؤال را مطرح می کنیم:  سوال اول : وحی چیست ؟ : برا ی جواب به این پرسش باید به این حقیقت توجه کنیم که عالم هستی را – البته تحت تربیت و سر پرستی خداوند رب العالمین – چهار رکن اداره می کنند: ۱ – رکن آموزش و پیام رسانی ۲  –  رکن روزی رسانی ۳   – رکن حیا ت بخشی ۴    – رکن انتقال و تداوم زندگی (یا مرگ) نگارنده در کتاب “رازهای رستاخیز” ضمن طرح این موضوع به مناسبت توضیحاتی پیرامون ” رکن انتقال و تداوم زندگی یا مرگ ” مفصلا به مطالبی اشاره کرده و تشریح نموده است. در اینجا می خواهد رکن «آموزش و پیام رسانی» را مورد مداقه قرار دهد : ۱ – در قرآن کریم از گرداننده این رکن صریحاً بنام جبرئیل یا جبریل چندین بار نام برده شده است. قل من کان عدوا لجبریل فانه نزّله علی قلبک باذن الله مصدقا لما بین یدیه و هدی و بشری للمؤمنین( بگو کیست که دشمن جبریل باشد که او محققاً قرآن را به تدریج به قلب تو فرود می آورد که تصدیق کننده هر آنچه از کتابهای پیشین بوده و هدایت و بشارتی است برای مؤمنین) –  من کان عدوا لله وملائکته و رسله و جبریل و میکال فان الله عدو للکافرین( هر کس دشمن خدا و ملائکه او و پیامبران او و جبریل و میکال باشد محققا خدا(هم) دشمن کافران است.) در آیات دیگری هم از جبرئیل نام برده شده است که به همین دو مورد اکتفا می شود. وجود و عمل کرد هر کدام از این چهار رکن لازم و ملزوم یک دیگرند تا نظام عالم بر طبق اراده مقدس خداوند متعال و برای اجرای هدف او از خلقت، در جریان باشد. به عبارت دیگر برای بقای عالم هستی و نظام آن هرکدام از آنها عمل کرد خود را دارند ، درعین حال تکمیل کننده عمل کرد دیگران هم هستند و بدون وجود هر کدام از آنها و پیوستگی کامل آنها، این نظام و نظم وخیره کننده و هوشمند آن و در نتیجه بقای عالم هستی غیر ممکن است. برای درک بیشتر از این مسئله به وزارت خانه های مختلف در یک مملکت توجه فرمائید تا هماهنگی آنها را ببینید. ۲ – هر کدام از این ارکان چهار گانه به نام اداره کننده آن یا چهار ملک مقرب نامیده شده است . اما بر خلاف تصور عامه این چهار ملک مقرب وظائف محوله را انفراداً انجام نمی دهند. علت این کار این است که ا گرچه آن چهار ملک دارای قدرت هایی که خداوند بر آنها تفویض فرموده است می باشند،  اما زیر مجموعه های آنها نمی توانند بدون داشتن ارتباطی منظم از آنها کسب فیض نمایند. به عبارت دیگر هر فاعل گرچه مانند ذات مقدس خداوندی دارای فاعلیت تامه باشد، گیرندگان فیض از آنها به علت تقید آنها به قیود مختلف نمی توانند از آنها کسب فیض نمایند . عیب فاعل نیست نقص قابل از ادراک فیض             مور بی توسیط نم، از یم نیابد کام را به همین دلیل و قاعده هر کدام از این ارکان چهار گانه باید به طور«هرمی» اداره شود و کلیه گیرندگان فیض در هر کدام از ارکان، با وسائط مناسب خود درک فیض نمایند. رکن آموزش و پیام رسانی هم از این قاعده مستثنی نیست و آن رکن هم  مانند همه ارکان دیگر، به صورت هرمی و کاملا سیستماتیک اداره می شود . البته معنی این تعبیر این نیست که ملکی به نام جبرئیل یا سایر ملائکه مقرب اصلا وجود ندارند. بلکه به این معناست که هر کدام از این ملائک در رأس یک هرم، اداره کننده یکی از ارکان چهار گانه اند. ۳ – وظیفه این رکن رساندن پیامها و ایجاد ارتباط در دائره تربیت خداوند رب العالمین با همه ذرات عالم است. چون کلیه ذرات عالم هستی در تمام مراحل و عوالم، باید آثار تربیتی و اوامر خداوند رب العالمین را دریافت کرده بیاموزند و بکار برند. ۴ – چون این رکن به صورت هرمی اداره می شود، پس ارتباط هر ذره از پایین ترین  طبقات تا بالاترین نقطه، با مناسبتهایی که هر کدام نسبت به رأس هرم دارند با سیستم بر قرار می شود، گرچه کلیت سیستم با کلیت جهان هستی دائما در ارتباط است. می بینیم که در تمام جهان هستی همه موجودات زنده – حتی یک سلول-، راههای زیست، کسب روزی، مبارزه با دشمن، تولید مثل و یافتن جفت خود ….را می داند و آنها را گم نکرده و در کلیت خطا نمی کند. آیا می توان گفت همه اینها بی پیام رسانی و تعلیم از طرف خدای رب العالمین انجام می شود؟ . اینکه بگوییم این کارها به حکم غریزه انجام می شود، باید پرسید آیا این نیروی غریزی در هر کدام  از موجودات را کی و چطور در آنها گذاشته و بی برنامه ای مدون در آنها چگونه هدایت می شود؟ و هر کدام بدون تعلیم و تایید، در بکار بری آن غریزه چگونه قادر است؟. اگر فرض کنیم  که هر موجودی مستقلا خود را بی برنامه و استمداد اداره کند، آیا می توان تصور کرد که این نظمِ غیر قابل تصور و همبستگی حیرت آور میان موجودات و هوشمندی بی نظیر آنها بوجود آید، کار کند و پایدار بماند؟. بلکه از طرف خداوند رب العالمین با این سیستم به تک تک آنها راه زیستن، روزی گرفتن و روزی رساندن، روزی خوردن، از خود دفاع کردن، جفت گیری، تولید مثل، در بعضی از گونه ها از بچه های خود نگهداری نمودن، در بعضی تخم ریزی یا بچه زائیدن  علی الدوام با این سیستم به آنها القاء می شود و برای انجام وظائف خود از این سیستم مدد می گیرد. البته تنها رکن پیام رسانی نیست که این گونه عمل می کند بلکه سایر ارکان هم در داخل سیستم و هماهنگی هر کدام  با دیگر ارکان، وظیفه خود را انجام می دهند که برای جلو گیری از اطاله کلام از شرح  بیشتر خودداری می کنیم. در این راستا بسیار خوانده و شنیده ایم که در روایاتی وسعت وجودی یک ملک تعریف شده است که مثلا سَری در اعلا علیین و پایی در اسفل سافلین دارد و پهنای وجودی اش همه عالم را پر کرده است. آنانی که با این رمز و رازها  آشنایی ندارند این تعبیرات را نا صواب و اغلب خرافی می دانند. در حالیکه با این توضیحی که داده شد براحتی می توان قبول کرد حتی دید که وسعت عمل کرد یک سیستم (یا همان ملک) از پائین ترین تا بالاترین سطوح هستی را شامل است یا آن رکن و عمل کردش وسعتی به پهنای همه عالم هستی دارد. قرآن به عنوان یک نمونه و برای توجه به چگونگی این پیام رسانی و تعلیم، به زندگی زنبور عسل و عمل کرد سیستم وحی در زندگی این حشره اعجاب انگیز و پر رمز و راز، اشاره می کند:  وَأَوْحَى رَبُّکَ إِلَى النَّحْلِ أَنِ اتَّخِذِی مِنَ الْجِبَالِ بُیُوتًا وَمِنَ الشَّجَرِ وَمِمَّا یَعْرِشُونَ، ثُمَّ کُلِی مِن کُلِّ الثَّمَرَاتِ فَاسْلُکِی سُبُلَ رَبِّکِ ذُلُلًاْیخرُجُ مِن بُطُونِهَا شَرَابٌ مُّخْتَلِفٌ أَلْوَانُهُ فِیهِ شِفَاءٌ لِّلنَّاسِ إِنَّ فِی ذَلِکَ لَآیَهً لِّقَوْمٍ. (و پروردگار تو به زنبور عسل وحی کرد که از کوهها و درختان و خانه ها برای خود خانه هایی بسازد سپس از همه میوه ها بخورد و در راههایی را که پروردگار تو به او آموخته خاضعانه برود ( آن طور که به او یاد داده است عسل بسازد) از داخل آن میوه ها ( و شیره ها) شرابی با رنگها (وخواص) مختلف بیرون می آید که در آن برای مردمان شفایی نهفته است در (بیان) این عملکرد نشانه هایی است برای آنان که تفکر می کنند.) همانطور که خود توجه دارید در این آیه مبارکه به تعلیم ساختن کندوهای عسل، انتخاب محل آنها، آنچه را که باید زنبور عسل بخورد، آنچه که باید در وجود خود پردازش نماید تا عسل مطابق برنامه هستی ساحته شود را به زنبور عسل می اموزد تا آن حشره بتواند شرابی (عسلی) بسازد که دارای ویژگیها و خواص بسیار متفاوتی مربوط به اینکه چه گیاهی و گلی را می خورد برای انسانها و سایر حیواناتی که از عسل استفاده می کنند برای درمان دردهای چندی در بدن شان باشد. این فقط زنبور عسل نیست که این تعلیمات به او داده می شود بلکه همه جمادات، نباتات و موجودات زنده، همه مانند زنبورعسل اند و به همان آموختن ها و امداد ها در هر لحظه نیازمند. باز هم درقرآن اگر دقت شود وحی در موارد  زیادی برای انواع طبقات موجودات و انسانها برای اجراء صحیح آنچه باید بکنند، بکار رفته است.  از پیامبران گرفته تا  زنبورعسل تا مادر موسی، آسمانها، زمین، حواریون، ملائکه، شیاطین، …. که نشان از این حقیقت دارد که تمام این ارتباطات تحت سر پرستی سیستمی منظم و عمومی، بنام “رکن پیام رسانی و تعلیم ” صورت می گیرد. بسیار گفته اند و شنیده ایم که وحی پیامبران با وحی به سایر موجودات و انسانها  متفاوت است. این برداشت به این علت است که: اولاً:  به وجود این سیستم توجه نداشته اند تا ارتباطی بی نظیر در وجود این شبکه  ارتباطی وسیع و بی مانند را ببینند. ثانیاً: نتوانسته اند بدانند که هر آنچه در عالم هستی انجام می شود با فرمان «کن فیکون» خداوند رب العالمین انجام می پذیرد و هیچ موجودی فی نفسه و بدون استفاضه از آن منبع لایزال خداوند مفیض نمی تواند به وجود آید، حرکت خود را در این عالم آغاز کند و ادامه بدهد و به مقصود یا مقاصدی که نظام هستی از خلق آن منظور دارد برسد که :لا مؤثر فی الوجود الاالله ( هیچ عاملی در عالم وجود جز خداوند مؤثر نیست). به علت قیود و محدودیت های بی شماری که مخلوقات دارند نمی توانند بی واسطه و مستقیماً از خداوند مفیظ کسب فیظ کنند و فیض خداوند مفیض را دریافت کنند. تفاوت ما هوی میان وحی به پیامبران و دیگر جانداران و انسانها موجود نیست، بلکه تفاوت در طبقات واسطه وحی و مضمون آنچه در آن جاری می شود است. به عبارت دیگر چون سیستم به صورت هرمی اداره می شود، هر کس و هر موجودی به هر طبقه ای که تعلق دارد، با طبقه مناسب خود، در داخل این هرم ، در تماس و ارتباط است. این موضوع بسیار مهم و اساسی است که بدانیم وحی یک واقعه نیست بلکه یک واقعیت است. نگارنده این حقیقت را در کتاب “رازهای رستاخیز” در مورد قیامت هم مطرح کار برده و گفته وتشریح کرده است  که در یک واقعه می توان بطلان آن واقعه و یا تغییرات فراوانی را حدس زد. در حالیکه در بیا ن یک واقعیت نمی توان هیچ تردید، تغییر و خدشه ای را تصور نمود. مثلا در امور آموزشی، گاهی گفته می شود که امتحانات فلان کلاسِ درس در فلان محل و فلان ساعت بر گذار خواهد شد. براحتی می توان قبول کرد که آن محل ، ساعت و سایر اطلاعاتی که در این باره داه شده است را تغییر داد، چون وقوع این امتحان یک واقعه است. اما وقتی می گوییم هیچ محصلی بدون گذراندن امتحان مربوط به خود نمی تواند به کلاس بالاتر برود، این یک حقیقت و واقعیت است که هیچ چیز در مورد آن را نمی توان تغییر داد. اینکه ما تصور کنیم که وحی مربوط به پیامبران کاملا با وحی به سایر انسانها و حتی موجودات متفاوت است ، در این صورت البته با آمدن و مبعوث شدن یک پیامبر، این سیستم بر قرار شده و با رفتن او از این دنیا -که برای همه امری طبیعی بوده و اتفاق افتاده است – این سیستم تعطیل خواهد شد.  اگر وحی – همانطور که ذهن عامه بر آن است – یک واقعه باشد، می تواند در زمانی بر قرار و در زمانی قطع شود یا با آمدن پیامبری، آغاز و با رفتن او از این دنیا تعطیل گردد. بلکه وحی هم یک واقعیت و یکی از ارکان چهار گانه اداره عالم است، پس وقوع  آن را در هیچ موجودی، زمانی و مکانی  نمی توان انکار کرد. انسانها علاوه بر اینکه جسمشان تابع مقررات نظام هستی است و از همان شاخه وحی که در بالا ذکر شد اثرمی پذیرند، نفسشان هم در هر طبقه و مقامی که باشد، علی الدوام از نفوسی در بالاتر از خود متاثر شده و بر طبق همان ها عمل می کنند، مگر آنچه اختیار انسانیشان چیز دیگری بر گزیند. در قرآن می خوانیم :  وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ  وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ إِذْ یَتَلَقَّى الْمُتَلَقِّیَانِ عَنِ الْیَمِینِ وَعَنِ الشِّمَالِ قَعِیدٌ ( محققا ما انسان را آفریده وآنچه نفسش به او وسوسه می کند را می دانیم این درحالیست که ما بر او از رگ گردن نزدیکتریم ، آن هنگام که دو گیرنده از یمین و شمال با استقامت بگیرند.)  علاوه بر این آیه که بطور نمونه ذکر شد ، وحی به مادر موسی و حواریون، ملائک وغیره از این نوعند. درک و احساس القاء وحی به خود ما نیز در هر آنی با اندکی تأمل و گوش دادن به آنچه که نفوس خیری و یا شری و یا هر دو، به ما القا می کنند کاملا آسان است. قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ النَّاسِ،  مَلِکِ النَّاسِ ، إِلَـهِ النَّاسِ مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ الَّذِی یُوَسْوِسُ فِی صُدُورِ النَّاسِ مِنَ الْجِنَّهِ وَالنَّاسِ  بگو من پناه می برم به پروردگار مردم ، پادشاه مردم، خدای مردم از شر وسوسه کننده ای که در سینه های مردم وسوسه می کنند چه از جنس جن باشد یا از جنس مردم.) البته همانطور که گفتیم ما در عمل به آن دستورات به علت اختیاری که از خدای “مختار” در خود داریم کاملا مستقلیم و به انتخاب خودمان عمل می کنیم. در پاره از اظهار نظرها گفته شده” شیعیان امامان خود را «مُفَهّم و مُحُدّث» می دانند و این اعتقاد به تداوم وحی است و خلاف خاتمیت رسالت”. اما اگر دقتی کرده باشیم ما خود همه، مفهّم و محدّثیم. ما علی الدوام در معرض تفهیم و تحدیث  بالائی ها ( آنها کیانند را در کتاب راز های رستاخیز معرفی شده اند ) هستیم . منتها هرکس به نسبت و تناسب مقامش از طبقه مخصوصی می گیرد. خبیثون از شیاطین و طیبین از ملکوت اعلا. در اینکه ما آنچه را که می گوییم از بالا می گیریم و به ما آن کلام را می رسانند و اینکه هر آنچه در عالم اتفاق می افتد با ربوبیت خداوند رب العالمین است هیچ تردیدی نمی توان کرد، ولی آنچه هر کدام از ما می گیریم مستقیما از خداوند نیست، بلکه در داخل سیستم وحی و با مناسبت های موجود در نفس ما با یک طبقه خاص از این سیستم است، چون هر ارتباطی، مناسبتی مستقیم را می طلبد. همانطور که در صفحات گذشته توضیح دادیم رسالت یک مقام انتصابی است که اللَّـهُ أَعْلَمُ حَیْثُ یَجْعَلُ رِسَالَتَهُ (خداوند خود بهتر می داند که رسالتش را کجا قرار دهد). با این قاعده در هر دوره و زمانی که خداوند رب العالمین اراده فرموده، پیامبری را صد البته با کسب و احراز لیاقت و قابلیتی مخصوصِ این ماموریت عظیم،  به پیامبری منصوب نموده است . اما گفتیم که اساس رسالت بر ولایت است. به عبارت دیگر انسانها  که همگی برای احراز بالاترین کمال منظور خداوندی خلق شده اند، باید با به فعلیت رساندن آنچه در وجود خود دارند به آن مقصود عالی خالق متعال یا مقام ولایت برسند. وقتی به این مقام رسیدند به اراده خداوندی برای ابلاغ آنچه فراگرفته اند و بر اساس مقامی که احراز کرده اند به مقام رسالت نائل می شوند . مقام رسالت یک مقام انتصابی است و به اراده خداوند علیم حکیم به این مأموریت خطیر مأمور می شوند. در مثلی که زدیم،گفتیم که برای سر وسامان دادان امور بهداشت و درمان یک استان اگر بخواهند مأموری گسیل دارند حتما یک پزشک مدیر مدبر را می فرستند. انبیاء هم همگی قبل از اینکه به این مأموریت منصوب شوند باید مقام ولایت الهی را احراز نمایند. اینگه گفته می شود که پیامبر می تواند هرکس که خدایش بر گزیند، باشد که فقط آنچه را که از وحی می گیرد مانند یک بلند گو ابلاغ نماید و لازم نیست که خود هیچ خصوصیت ویژه ای داشته باشد، کاملا غیر واقع است. باز هم تکرار می کنیم که اساس مقام رسالت بر ولایت است. در هر زمانی یا در طول تاریخ بشری مطمئناً اولیاء زیادی، بسیار بیشتر از تعداد انبیاء بوده اند اما از میان آنها در هر زمانی فقط یک نفر مأمور رسالت می شده است.  در این جا اگر بپرسیم (خوب دقت شود) مقام ولایت بالاتر است یارسالت جواب این است که البته مقام ولایت بالاتر است، چون پایه واساس رسالت است. اما اگر بپرسیم «ولی» مقام بالاتری دارد یا رسول جواب این است که البته رسول، چون هم مقام ولایت دارد را هم رسالت را و در هر دوره کلیه اولیاءِ آن زمان، تابع پیامبر زمان خود بوده اند. این کلام را از امیرالمؤمنین ر(ع) همه شنیده ایم که ایشان می فرمود : انا عبد من عبید محمد(ص)( من بنده ای از بندگان رسول الله هستم) این سلسله طیبه به وجود پیامبر اکرم اسلام عقلا و نقلا ختم گردید ولی همانطور که توضیح دادم سیستم وحی همچنان باقی و به کار است. وحی ارسالی به پیامبران در داخل همین سیستم اجرا می شده است. منتها همانطور که در سطور بالا توضیح دادیم، چون سیستم بصورت هرمی اداره می شود،  لذا پیامبران به نسبت مقامشان از بالاترین سطوح، آنچه را که باید، دریافت می کردند. مقامات پیامبران هم طبق اصل قرآنی: تلک الرسل فضلنا بعضهم علی( این پیامبران را بعضی بربعض بر تری دادیم) به نسبت تطور وحی و پیامبری در طول تاریخ، از نقص به کمال در تغییر بوده است. به عبارت دیگر همه این بزرگواران و برگزیدگان الهی، همه در یک سطح نبوده اند و هر چه دانش انسانها بالاتر رفته، پیامبران والاتری برایشان از خودشان مبعوث شده اند. این یک امر طبیعی است. هر چه سن و آگاهی دانش آموزان در یک سیستم آموزشی و دوره تحصیلی بالاتر برود، چون می توانند مطالب بهتری را فرا بگیرند – و باید فرا بگیرند – لذا آموزگاران داناتر و آگاهتری را برای آنها می گمارند. این سیر وحی در انبیاء کرام همیشه به صورت گفتگو نبوده است. پاره از آنها در خواب مطالب را مشاهده می کردند . فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْیَ قَالَ یَا بُنَیَّ إِنِّی أَرَىفِی الْمَنَامِ أَنِّی أَذْبَحُکَ فَانظُرْ مَاذَا تَرَى  قَالَ یَا أَبَتِ افْعَلْ مَا تُؤْمَرُ سَتَجِدُنِی إِن شَاءَ اللَّـهُ مِنَ الصَّابِرِینَ (ای فرزند عزیر، من در خواب می بینم که تو را سر می برم، تو ببین چه می بینی، گفت ای پدر به آنچه امر شده ای همان را انجام ده که اگر خدا بخواهد مرا از صبرکنندگان خواهی یافت) که معلوم می شود هر دو آن پدر و پسر بزرگوار در خواب آنچه را که می بایست، بنحوی مشاهده می نمودند. ظاهرا برای اولین بار در تاریخ بشری و نبوت، در مورد حضرت موسی وحی  به صورت گفت وگو مطرح می شود. لذا او را کلیم الله گفته اند و: تِلْکَ الرُّسُلُ فَضَّلْنَا بَعْضَهُمْ عَلَى بَعْضٍ مِّنْهُم مَّن کَلَّمَ اللَّـهُ وَرَفَعَ بَعْضَهُمْ دَرَجَاتٍ وَآتَیْنَا عِیسَى ابْنَ مَرْیَمَ الْبَیِّنَاتِ وَأَیَّدْنَاهُ بِرُوحِ الْقُدُسِ ( واز آن پیامبران بعضی را بر بعضی برتری دادیم از آنها کسی هست که خداوند با او سخن گفت و بعضی را درجاتی بالا برد و عیس پسر مریم را روشنی هایی دادیم و او را به روح القدس تأیید کردیم) البته آنهم نه به این صورت که خداوند مستقیما با حضرت موسی (ع) سخن گفته باشد. در قرآن فقط  یک  بار می خوانیم: کلّم اللُه موسی تکلیماً (خداوند با موسی بنحوی خاص سخن گفت) که البته باید در داخل همین سیستمی که گفته شد، بوده باشد که برای اولین بار، حالت سخن گفتن به خود می گیرد. در مورد حضرت موسی در آیات متعددی  گفتگوی “ربش”  با او، به میان می آید: وَلَمَّا جَاءَ مُوسَى لِمِیقَاتِنَا وَکَلَّمَهُ رَبُّهُ …..(و وقتی موسی به وعده گاه ما آمد و پرورش دهنده اش با او سخن گفت)که مطمئنا به این معناست که  او هم در داخل همین سیستم تحت تربیت عوامل بالاتر و والاتری بوده و با او سخن می گفته است. به همین دلیل وقتی به میقات می رود با واسطه گری ربش ده فرمان را که شامل دستورات عملی بوده دریافت می کند. بعد از او حضرت عیسی مؤید به روح القدس می گردد. این تعبیر برای اولین بار در تاریخ نبوت به کار رفته است. سه بار برای آن حضرت و یک بار در مورد حضرت ختمی مرتبت. (در مورد روح، رجوع کنید به کتاب “راز های رستاخیز” نگارنده که شرح مبسوطی در آن کتاب در این باب داده شده است). در بالا گفتیم که آنچه همه انسانها دریافت می کنند – و این برای ما محسوس است – از القائاتی است که به آنها می شود. در مورد انبیاء و رسل  تفاوت هایی موجود است که : الف – آنها به واسطه والاترین مناسبتهایی که در نفوس خود داشتند از بالاترین سطح، این القائات را دریافت می کردند، البته باز هم به قدر وسعت وجودی هر کدام از آنها.  تا در مورد حضرت مسیح که قرآن وحی او را با  تایید روح القدس معرفی می کند. در مورد پیامبر اسلام به عنوان بالاترین نفس پاک و آخرین مأمور رساندن آخرین پیامهای الهی، از طریق روح الامین. ب- آنها موظف بودند که پاره ای از دریافت های خود را – البته با مشیت و اراده خداوند – به مردم اظهار و دستورات او را ابلاغ نمایند و پاره ای را نه. اینکه چه ها را بگویند و چه ها را نه، باز هم به خواست خداوند متعال بوده است . ج- وقتی آنها آن القائات را می گرفتند البته باید با مناسبتهای طبیعی و به زبان خود مردم به آنها ابلاغ می نمودند، نمی شد عین آن القائات را به اطرافیان در عالم طبیعت که جز به اقتضائات مادی خود و از راه گوش طبیعی نمی توانند دریافت کنند، چیزی گفت و فهماند. د – در اینجا  میان وحی دریافتی و قولی که از زبان انبیاء جاری می گردید یک فاصله واقع می شد که خود پیامبر – صد البته که باز هم با نظارت رب العالمین و عوامل واسط او – آن را پر می کرد . لذا می توان گفت آنچه در بیرون تحقق می یافت کلام رسول بود، به هر لسانی که رسول و قوم او سخن گویند و مسائل مختلف را تبیین کنند اما نه اینکه از خود چیزی گفته باشد بلکه وسیله تحقق وحی از القاء به صورت کلام بوده است. این امر البته کاملا طبیعی است. چون خود ما هم هر آنچه را که از القائات بالا – به نسبت اقتضائات نفس خودمان- پیوسته دریافت می کنیم، اگر بخواهیم آنها را به اطرافیان بیان کنیم آن گرفته ها را تبدیل به گفتار می کنیم و به زبان شنوندگان سخن می گوئیم. در حقیقت خود ما آن القائات را به لفط تبدیل و بیان می کنیم. بسیار بحث شده است که پیامبر(ص) وحی را چگونه دریافت می کرده است. بعضی گفته اند گفتاری می گرفت و بعضی گفته اند نوشتاری . نوشتاری از این نظر گفته شده که در آیات زیادی می خوانیم که ما «کتاب» به تو فرستادیم. در اذهان عمومی «کتاب» به آن متن یا مطالبی گفته می شود که جمع شده و در داخل دو جلد، مجلّد شده باشد. در حالی که کتاب از لفظ «کَتَبَ» یعنی ثابت و قطعی کرد و «کتاب» آن قوانین ثابت عالم هستی است که به پیامبر فرستاده می شد. چون چه در انزال قرآن و چه در تنزیل کسی کتاب در دست پیامبر که توسط جبرئیل آورده شده باشد ندیده بود. اما وحی، شنیداری هم نبود چون استماع یا شنیدن لازمه وجود صدا و صوتی است که از طرف گوینده ایجاد شود و آلت شنوایی (گوشی) که از طرف شنونده شنیده گردد و هر دو اینها از ملزومات عالم ماده است. آن ملک آورنده پیام نمی شود که دهانی و وسیله ایجاد صوتی داشته باشد تا شنونده آن را بشنود چون جزو عالم مادی نیست. بلکه وحی به صورت القائی از طرف القاء کننده به القاء شونده صورت می گرفت. اگر آنچه در باره وحی نوشتیم درست باشد – که هست – خود ما هم که القائاتی را که از بالا می گیریم هیچ وقت نه به صورت نوشته است که بخوانیم و نه به صورت صوتی که با گوش خود بشنویم. آن هنگام که «وسواس خناس» در نفس ما وسوسه می کند، آن وسوسه به صورت یک القاء است که ما اگر با آن فرستنده مناسبتی داشته باشیم آن را می گیریم. که در قرآن می خوانیم: وَإِنَّ الشَّیَاطِینَ لَیُوحُونَ إِلَى أَوْلِیَائِهِمْ لِیُجَادِلُوکُمْ وَإِنْ أَطَعْتُمُوهُمْ إِنَّکُمْ لَمُشْرِکُونَ (محققا شیاطین به دوستان خود وحی می کنند تا باشما دردین مجادله نمایند اگر اطاعت آنها نمائید حتما مشرک شده اید.) در بالا متذکر شدیم که کل قرآن یک باره در شب قدر، در ماه مبارک رمضان به نفس پیامبر القاء شد و آن بزرگوار که قدر و اندازه وجودی اش به اندازه کل عالم هستی وسعت پیدا کرده بود، آن را در یک القاءِ «آنی» گرفت بدون اینکه احتیاجی به سخنی و گوشی برای شنیدن یا قلم وکاغذی برای نوشتن وخواندن باشد. اگر کمی بالاتر را نگاه کنیم، وقتی این القاء صورت گرفت نفس پاکِ خدا نمای پیامبر (ص) کلِ همان شد که به او القاء شده بود . اگر کسی مطلبی را از روش شنیداری یا نوشتاری بگیرد ممکن است و می تواند آن را فراموش کند ، می تواند انکار نماید یا در ذهن خود مخفی کند و اصلاً بروز ندهد، ولی وقتی خودِ آن حقیقت شد، دیگر به هیچ وجهی امکان فراموشی و از دست دادن آن نیست، چون همه وجودش همان، شده است. مگر امیر المؤمنین (ع) در جنگ صفین آن هنگام که لشکریان معاویه به خدعه امروعاص قرآن را برای فریب لشگریان آن حضرت در نیزه کردند، نفرمود «آن قرآن ها را باتیر بزنید که من، خود قر آن ناطقم». در قرآن بارها هم خودِ قرآن، و هم پیامبر اکرم(ص) « ذکر للعلمین» نامیده شده اند. ذکر للعالمین یعنی آنکه یا آنچه در عالم هستی هست در وجود قرآن به صورت تئوریک و در وجود پیامبر به صورت زنده متجسم شد. اما حالا که بحث به اینجا رسیده بسیار مفید بلکه لازم است ببینیم قرآن چیست؟ قرآن چیست؟ این سؤال خیلی ساده لوحانه بنظر می رسد چون اکثریت ساکنین زمین چه آن را قبول داشته باشند یا نه قرآن را می شناسند و نویسندگان، گویندگان، محققین شرقی و غربی در باره آن تحقیق ها کرده و تفسیر ها و کتابها در باره آن نوشته اند، پس پرسیدن اینکه قرآن در جامعه اسلامی و مستمعین مسلمان، چیست شاید بی مورد باشد. آنچه عوام و خواص آنچه از قرآن می دانند، نوشته و گفته اند این است که قرآن کتاب دین اسلام است که توسط پیامبر اسلام از طرف خدای متعال وحی و به آن بزرگوار امر شده است که این کتاب را در اختیار مردم قرار بدهد تا آن را بخوانند و به نوشته های آن عمل نمایند تا سعادت دنیا و آخرت نصیبشان شده و سعادت دنیوی و اخروی از عمرشان حاصل شود. این گفته البته در اصل صحیح است اما همانطور که می دانیم مورد قبول همه شنوندگان آن قرار نگرفته و به دلائل مختلف – بگفته خودشان – حتی اگر بپذیریم که قرآن کتابی است که هزار و اندی سال به پیامبر با تمام امانت وحی شده، اما مقتضیات و شرایط زمان نزول قرآن با این زمان تفاوت های فراوان در اکثر جنبه های زندگی دارد، به زبان عربی است که با زبان امروزی ما و اکثر ساکنین زمین متفاوت است، به قومی با فرهنگهای بسیار متفاوت و پائین تر از فرهنگ امروز دنیای مدرن آمده که اگر آن روز هم فرهنگ روز بود امروز اصلا نیست و از همه مهمتر اینکه با نفس انسانی چه مناسبتهای دارد؟. اگر برداشت ما از قر آن همان باشد که بیان شد اغلب  آنچه گفته می شود بی ربط نیست و آن اشکالات به آنچه ما می دانیم وارد است . اما باید اذعان کنیم که بسیار اندک به آنچه قرآن چیست و با نفس ما چه مناسبتهایی دارد، قبول یا رد آن از طرف انسان ها چه فرقی می کند، قبول و عمل به آن چه تأثیرات مفیدی در زندگی فردی و جمعی مردم دارد و رد آن چه زیان هایی به بار می آورد، اندیشیده شده است. برای جلوگیری از اطاله کلام به طور خیلی خلاصه می گوییم که اگر به خود قرآن مراجعه کنیم، می بینیم این کتاب، آموزش قرآن به انسان را قبل خلق انسان بیان می کند که این موضوع مورد اختلاف و تعابیر مختلف اغلب تفسیر نویسان شده است. الرَّحْمَـنُ، عَلَّمَ الْقُرْآنَ،خَلَقَ الْإِنسَانَ، عَلَّمَهُ الْبَیَانَ (خدای رحمان قرآن را آموخت انسان را آفرید ، او را نیروی تشخیص نیک و بد آموخت) تعلیم قرآن به نوع انسانی قبل از اینکه انسان افریده شود، این معنی را می رساند که قر آن – به قول متخصصین صنعت –  نقشه فنی انسان است. چون همانطور که می دانیم صنعتکاران برای ساخت هر قطعه صنعتی حتما یک نقشه فنی برای آن می کشند که کلیه خصوصیات آن قطعه از حیث شکل ظاهری، انواع فلزات و آلیاژ هر کدام از آنها یا سایر مواد تشکیل دهنده با تمام جزئیات در آن مشخص شده است و بدون این نقشه فنی، که حتما باید قبل از ساخت آن قطعه با دقت فراوان تهیه شود، هیچ قطعه صنعتی ساخته نمی شود. انسان هم که هدف نهایی از خلقت است حتما باید براساس ویژگیهای خاصی ساخته شود که همه آن ویژگیها در قرآن یا کتاب «هستی» هست. هر انسانی باید سیری دور و دراز از خاک، نبات و حیوان را بپیماید تا وارد دروازه انسانیت شود. تا اینجا سیر نزولی یا قوس نزولی او را تشکیل می دهد. از آن پس باید سیر صعودی خود را به سوی قرب خدای رب العالمین آغاز نماید. این مسیر از خاک تا انسانیت و از آن تا قرب خداوند رب العالمین و مقام خلافت او در زمین، هزاران هزار رمز و راز در خود نهفته دارد و انسان باید از هزاران عقبه عبور کند. همه این مراحل و رمز وراز های آنها و اینکه چگونه از هر کدام از این عقبات باید عبور کند در قرآن آمده است. در این صورت البته قرآن مناسبت ناگسستنی و پایدار با همه ابعاد وجودی مادی و معنی انسان دارد که هیچ وقت و به هیج وجه تغییر و تبدیلی نمی پذیرد. با این موقعیت که قرآن با نفس انسان دارد بر خلاف تصور خلاف گویان، هیچ وفت کهنه نمی شود، تغییر نمی کند، آن را با چیزی نمی توان عوض کرد. انسان چه بخواهد یا نخواهد، چه ایمان بیاورد یا نیاورد، در داخل نظام هستی به وجود آمده در داخل همین نظام زندگی کرده و در داخل همان نظام از این دنیا رفته و در عوالم بی شمار بعدی، راه خواهد پیمود. درسوره سوره مبارکه «روم» در قرآن می خوانیم: فَأَقِمْ وَجْهَکَ لِلدِّینِ حَنِیفًا فِطْرَتَ اللَّـهِ الَّتِی فَطَرَ النَّاسَ عَلَیْهَا لَا تَبْدِیلَ لِخَلْقِ اللَّـهِ ذَلِکَ الدِّینُ الْقَیِّمُ وَلَـکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ ( پس وجهه حرکت خود را حق گرا، برای  دین استوار کن (دینی که) فطرت خدائی است (که بر اساس آن) انسان را مفطور کرده است برای خلق خدا هیچ تبدیلی  نیست این است آن دین استوار لیکن اغلب مردم نمی دانند ). اگر بپذیریم که قرآن کتاب، یا دین مکتوب است، طبق این آیه مبارکه آن کتاب بیان فطرت الله است همان فطرتی که انسان را بر همان آفریده.  پس قرآن ، نفس انسان و نظام هستی (فطرت الله) هرسه با هم یک مثلث متساوی الاضلاع را تشکیل می دهند که هر سه ضلع آن با هم مساوی است و هیچ تغییر وتبدیلی هم نمی پذیرد چون نظام عالم ثابت است. انزال قرآن به نص صریح، قرآن دارای دو مرحله انزال و تنزیل بوده است. به عبارت دیگر یک بار در یک شب قدر کل قرآن در یک القاء لحظه ای بر پیامبر اکرم(ص) فرستاده می شود این ارسال به تعبیر قرآن به صورت انزال یعنی «یک باره فرستادن» بوده است. در حقیقت وقتی آن انسان والا مقام توانست به مقامی از قرب خداوند متعال برسد که قدر و اندازه وجودی خود را به اندازه کل عالم هستی وسعت ببخشد، توانست دریک شب که خود قرآن آن را «شب قدر» می نامد در یک لحظه، از جانب خداوند رب الارباب، کل عالم هستی در وجود او در داخل همان سیستم که گفتیم القاء شود و خود، کل عالم گردد، در حالی که هنوز به پیامبری مبعوث نشده بود. این شعر امیر المؤمنین (ع) را فراموش نکنیم که فرموده اند: دوائک فیک و  لا تبصر                     و دائک   منک و   لا تشعر اتزعم انک جسم صغیر                     و فیک انطوی العالم الاکبر و انت الکتاب المبین                     الذی با حرفه  یظهر المضمر ( ای انسان همه درمانهای تو در تواست و نمی دانی – و همه دردهای تو از توست و درک نمی کنی- آیا خیال می کنی که جرم کوچکی هستی – در حالی که کل عالم کبیر در تو پیچیده است – و توئی آن کتاب روشنگری که – به حرفهای آن کتاب همه پنهانیهای عالم آشکار شوند) . پس اینکه می گوئیم او همه عالم شد حرف گزافه ای نگفته ایم. این اتفاق به گواهی خود قرآن، در شب قدر، یکی از شبهای ماه رمضان اتفاق افتاد. آن شب را از این منظر شب قدر گفته اند که قدر و اندازه وجودی آن ولی الله به قدر و اندازه عالم شد، البته نه از نظر مادی بلکه از نظر وسعت وجودی. این حالت را در حالی که کل قرآن یا کل عالم هستی در وجود مبارکش تجلی کرده بود، چون هیچ مأموریتی برای افشاء و اظهار آن نداشت و کسی هم آن لیاقت را نداشت که درکی از این مقام داشته باشد به گواهی تاریخ هیچ افشاء  و اظهار نکرد. در کلیه بحثهائی که در مناظره مورد بحث و یا سایر مواردی که در باره قرآن بحث می شود متأسفانه هیچ توجهی به این واقعه و اصل بسیار بنیادی نمی شود. همه آنچه برای زمینه چینی رسالت رسول الله(ص) صورت گرفت در این واقعه بود.     تنزیل قر آن ده ماه بعد یعنی در بیست و هفتم ماه رجب وقتی اراده خداوندی بر این تعلق گرفت که این حقایق را برای بشر و آخرین بار آشکار نماید، به آن انسان با آن ویژگیهایی که گفته شد، در غار حرّا وقتی تنها، فقط خدای خود را می خواند و تنها با او بود، باز هم از طریق همان سیستم به او امر شد «اقرء = بخوان». وقتی شما به کسی می گویید «بخوان» یقیناً یا باید مطلبی را که شما در نظر دارید، از روی نوشته ای بخواند یا از مکنونات ذهنش، و می دانیم که در آن غار و حالتی که آن بزرگوار قرار داشت، کتابی در دست نداشت، پس یقیناً وجود خود را خواند. در این جا بود که او در حالی که مرحله و مقام والای ولایت را دارا بود، به مقام رسالت هم ارتقاء یافته و دارای دو مقام و هویت یعنی «ولایت» و «رسالت» شد. اما این خواندن می بایستی به نحوی باشد که برای کل انسانهای عادی «ناس» قابل فهم باشد لذا  مأمور می شود آن حقایق را به حروف و کلمات در آورد و برای مردم به زبان خودشان که «عربی» بود بخواند. وَمَا أَرْسَلْنَا مِن رَّسُولٍ إِلَّا بِلِسَانِ قَوْمِهِ لِیُبَیِّنَ لَهُمْ فَیُضِلُّ اللَّـهُ مَن یَشَاءُ وَیَهْدِی مَن یَشَاءُ وَهُوَ الْعَزِیزُ الْحَکِیمُ( و ما هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به زبان قومش (سخن بگوید) تا برای آنها (آنچه را که می بایست) روشن کند، پس خداوند است که هر که را که بخواهد گمراه می کند و هر کس را که بخواهد هدایت می نماید و  او عزیر حکیم است).از طرف دیگر چون آنچه در وجودش نهفته داشت می بایستی طوری بیان شود که مردم آن را بفمند و درک کنند، پس همه آن را به صورت «تنزیل» ( فرود آمدن به تدریج)، آیه به آیه و سوره به سوره برای مردم خواند. اما به علت اینکه او با وجود همه عظمت و شأن غیر قابل توصیفش در عالم مادی زندگی می کرد و به علت داشتن احساسات مادی، اما صد درصد پاک، ممکن بود در پاره ای موارد از روی محبت و عشق بیش از حدی که به خلق خدا و اصراری که به هدایت آنها داشت، رفق و مدارای بیش از حد نماید، لذا تحت نظارت دائمی قرار داشت و به این علت گاهگاهی مورد عتاب هم قرار می گرفت: عَفَا اللَّـهُ عَنکَ لِمَ أَذِنتَ لَهُمْ حَتَّى یَتَبَیَّنَ  لَکَ الَّذِینَ صَدَقُوا وَتَعْلَمَ الْکَاذِبِینَ (خداوند از تو درگذشت، چرا به آنها اجازه دادی (تا از جنگ کردن مرخص شوند) قبل از اینکه برای تو آنهائی که در ایمان خود راستگویند روشن شود و تو دروغ گویان را بشناسی). یا به علت شدت انگیزه ای که در هدایت آنها داشت گاهی قصد مصالحه هایی را با آنها را می نمود که دستور می رسید: ولَوْلَا أَن ثَبَّتْنَاکَ لَقَدْ کِدتَّ تَرْکَنُ إِلَیْهِمْ شَیْئًا قَلِیلًا إِذًا لَّأَذَقْنَاکَ ضِعْفَ الْحَیَاهِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَکَ عَلَیْنَا نَصِیرا( اگر ما پای تو را در راه استوار نمی کردیم حتماً تمایل کمی به سوی آنان پیدا می کردی، البته در آن صورت در دنیا وآخرت دو برابر تو را عذاب می چشاندیم سپس برای خود بر علیه ما هیچ یاوری نمی یافتی ). گاهی در خواندن آیه ای در هدایت مردم می خواست عجله نماید که دستور می رسد: فَتَعَالَى اللَّـهُ الْمَلِکُ الْحَقُّ  وَلَا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِن قَبْلِ أَن یُقْضَى إِلَیْکَ وَحْیُهُ وَقُل رَّبِّ زِدْنِی عِلْمًا ( پس بلند مرتبه است خدای مَلِکِ حق، و تو برای خواندن قرآن قبل از اینکه دستوری بر تو قطعی شود شتاب نکن و بگو خداوندا آگاهی مرا زیاد کن). این دلیلی روشن می تواند باشد بر اینکه پیامبر اکرم (ص) همه قر آن را به صورت انزال آن در شب قدر فرا گرفته بود. اما اینحا این سؤال در ذهن متبادر می شود که چرا پیامبر اکرم(ص) در دوران تنزیل قرآن می گفت وحی را من از جبرئیل می گیرم، یا چرا گفت من در اسراء با جبرئیل بالا رفتم او مرا بالا برد، جواب اینست که او قرآن را به صورت «انزال» هم از همان سیستم گرفته بود منتها با اینکه کل قرآن که گرفته بود به کسی چون لیاقت شنیدنش را نداشتند، چیزی از آنچه در وجود خود نهفته داشت اطلاعی نداد و مسلماً از سیستم آورنده آنهم چیزی بیان نکرد. اما در دوران تنزیل چون آیات و سوره ها را برای مردم می خواند البته می باید می گفت «جبرئیل» آنها را برای من از خداوند آورده است که البته کاملاً درست بود چون از همان سیستم «آموزش وپیام رسانی» می گرفت. می دانیم که همه آنچه می بایست در نقد آن مناظره نوشته و می شد در این نوشته گفته نشد و در این مورد البته گفتنی فراوان است و شگفتنی بسیار زیاد که برای اطاله بیش از حد مقاله، آن را به همین جا ختم می کنیم که تا اینجا هم بسیار طولانی شده است.  اما امیدواریم نا گفته ها و نا شنیده هایی داشته باشد و برای تحکیم باورها مفید افتد . السلام علینا وعلی عباد الله الصالحین سعید غفار زاده  خرداد ماه ۱۳۹۵
support
با ما در تماس باشید
درخواست پشتیبانی
Please Wait
Please Wait