این جستار شامل 0 پاسخ ، و دارای 1 کاربر است ، و آخرین بار توسط  admin در 1 سال، 3 ماه پیش بروز شده است.

  • نویسنده
    نوشته ها
  • #557

    admin
    سرپرست کل

    جناب اقای نیما حق پور

    با سلام، مقالة “زمان ، علم خدا و نسبت اراده های الهی وانسانی ” شما را توسط یکی از دوستان گرفتم، با درخواست اینکه چیزی در اطراف آن بنویسم. بنده در پاسخ کل مطلب مرقومه، آن را برای جلو گیری از اطاله کلام در چند بخش خلاصه کرده و توضیحاتی را به عرض می رسانم :

    1-     زمان،

    2-     حدوث عالم،

    3-     علم خداوند،

    4-     اراده خداوند،

    5-     عقل کل یا صادر اول،

    6-      قدیم بودن قرآن،

    7-     ختم کلام،

    1 – زمان :

    در مورد زمان، تعاریف زیادی از خود و دیگران نقل کرده اید که وجه مشترک همه آنها عدم تطابق و هماهنگی در برداشت ها از زمان، طیف برداشت ها از نفی کل، تا بردن آن در حد صفتی برای خدا است. مثلاً نقل کرده اید: خدا در خارج از زمان و محیط برآن نیست بلکه زمان از صفات ذات الهی است و نه مخلوق حرکت. زمان از صفات ذات خداوند است و چون خدا هست ، زمان هم هست، ازلی و ابدی و خدا خارج از زمان نیست ، بلکه زمان ذاتی اوست.

    در توضیح مطلب، عرض می کنم خدا را داخل زمان دانسته و – همانطورکه گفته شد – برای زمان تعاریفِ بسیار زیاد وگاهی متناقض از این وآن آورده اید . در کتاب آقای دکتر دینانی که شما به آن اشاراتی داشته اید تعاریف زیاد دیگری برای زمان آورده شده است. ایشان در موارد زیادی معتقد است که این معانی را که برای زمان برشمرده اند نمی توان فهمید. اصولاً این سؤال بسیار مهم است که برای زمان هر تعریف و توصیفی که پذیرفته باشید، باید به این سؤال جوابی داشته باشیم که در نظام هستی چه جایگاهی دارد ؟ چه کار می کند ؟ به چه دردی می خورد که اگر آن را منکر بشویم یا اگر از میان برداریم کجای چرخ دستگا ه هستی لنگ می شود؟ . اگر کلیه تحولات عالم هستی را به زمان نسبت بدهیم که زمان است که می گذرد و این تحولات را به وجود می آورد پس اگر زمان نباشد باید چه اتفاقی در عالم می افتد، عالم از حرکت و تحول باز می ماند؟ خالق هستی چه می شود و یا چه کار می کند؟.

    همانطور که نگارنده در “کتاب رازهای رستاخیز” ( گرچه کنکاشی نودر باره عالم پس از مرگ است، اما تِم اصلی آن در ارتباط زمان و الهیات می باشد) نوشته، زمان به هر کدام از ده ها مفهوم که شما و دکتر دینانی در” کتاب معمای زمان وحدوث عالم ” و دیگران، آورده اید فرض شود، تصوّری خیالی از سیر کل عالم هستی از نقص به کمال است . توضیح اینکه:

    الف – ما می دانیم که هر صانعی مطمئناً از صنع خود هدفی دارد والا خلق آن بیهوده خواهد بود . و می دانیم که هدف هر هنر مند از آفرینش هنرش قطعاً:

    ب – نشان دادن همة کمالِ خود، در هنر خود است، در غیر این صورت اگر نتواند همة کمال خود را در هنرش نمایان کند، یا ناتوان است یا بخیل

    ب – اگر خالق عالم، خدای احسن الخالقین باشد، او حتماً در مقصود خود کامرواست، چون او قادر مطلق است،

    ج – ظهور یک بارة فاعلیت مطلق خداوند در خلقش ممکن نیست اگر چه او به این کار توانا باشد، چون هر کجای عالم هستی را در نظر بگیرید، پر از هزاران قید است و اگر فاعلیت خالق مطلق باشد قابلیت خلق مقید.

    د- پس هر ذره که از کتم عدم (نه عدم) پا به عرصه وجود می گذارد باید سیری را از نقص و نقطه صفر شروع کند و چون همة عالمِ هستی بی هیچ استثنائی، تابع این قواعد است، پس کل عالم هستی مسیری را از نقص به کمال بی وققه، بی استثناء و با نظمی یک نواخت طی می کند و همه دگرگونیهائی که در خلق دائماً می بینیم در اثر این حرکت است . ما عامل این سیر و دگرگونیهای بی وقفه در کل عالم را “زمان” می نامیم. اما با وجود این حرکت دائمی و بی وقفه، هیچ حرکتی را حس نمی کنیم.

    مثلی که برای تقریب ذهن می توانم بزنم این است که من و شما در هواپیما می نشینیم و در کل مسیر با اینکه آن هواپیما با سرعتی برابر هزار کیلومتر در ساعت حرکت می کند، آن سرعت و حرکت را اصلاً احساس نمی کنیم، به این علت که

    اولاً: کل هواپیما بی هیچ استثنائی در حال حرکت است

    ثانیاً: با یک سرعت ثابت حرکت می کند. اگر یک شییء در مجاورت آن که جزو هواپیما نباشد، دیده شود (مثلاً یک هواپیما ی دیگر یا یک قطعه ابر) یا هواپیما سرعت خود را کم و زیاد کند، در آن صورت ما حرکت و سرعت آن را احساس می کنیم. مَثل دیگر اینکه اگر ما در صندلی آخر یک اتوبوس رو به عقب اتوبوس بایستیم، می بینیم جاده با سرعت رو به عقب در حرکت است که باعث تعجب ما می شود، ولی در حقیقت این اتوبوس است که به جلو حرکت می کند و ما به علت یک خطای دید و حس، جاده را در حال حرکت به عقب احساس می کنیم. همة اجزاء عالم هستی با سرعتی یک نواخت، اما نه سرعت فیزیکی بلکه ذاتی و وجودی به سوی کمال در حرکتند که ما آن را معلول زمان تصور می کنیم . روئیدن یک گیاه و رشدِ برگ، ساقه و میوه با صدها اثری که از محیط اطراف می گیرد، یا تولد یک کودک انسانی یا هر موجو دیگر ، بزرگ شدن، گذران زندگی با تغییر حالتهای زیاد و بعد مردنش که در مورد همه انسانها و موجودات جاری است نشانة این حرکت است،[1] نه وجود چیزی به نام “زمان” که بر عالم بگذرد و باعث این تحولات شود .

    ما نمود زمان را با هر تعریفی که از آن داشته باشیم، گذشت و آمدن و رفتن شب و روز در پی هم، می شماریم. در حالی که آمدن و رفتن شب و روز که در اثر روشنائی خورشید و ماه حاصل می شود را قرآن فقط برای احتساب سالهای عمر و شمارش اعداد می شمارد که اصولاً مبنای کشف ریاضیات هم از همین آمد و رفت شب است. إِلَيْهِ مَرْجِعُكُمْ جَمِيعًاوَعْدَ اللَّـهِ حَقًّاإِنَّهُ يَبْدَأُ الْخَلْقَ ثُمَّ يُعِيدُهُ لِيَجْزِيَ الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ بِالْقِسْطِوَالَّذِينَ كَفَرُوا لَهُمْ شَرَابٌ مِّنْ حَمِيمٍ وَعَذَابٌ أَلِيمٌ بِمَا كَانُوا يَكْفُرُونَ ﴿٤﴾هُوَ الَّذِي جَعَلَ الشَّمْسَ ضِيَاءً وَالْقَمَرَ نُورًا وَقَدَّرَهُ مَنَازِلَ لِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَمَا خَلَقَ اللَّـهُ ذَلِكَ إِلَّا بِالْحَقِّ يُفَصِّلُ الْآيَاتِ لِقَوْمٍ يَعْلَمُونَ[2] در اینآیات نکات بسیار قابل دقتی وجود دارند که نگارنده به طور مفصل در کتاب رازهای رستاخیز توضیح داده ام ولی در اینجاهم بطور فهرست وار اشاره ای می کنم.

    1-     همانطور که آیه در اول اشاره می کند برگشت همه به سوی اوست پس حرکتی برای خلق موجود است به سوی او.

    2-     این وعده حتماً عملی خواهد شد چون وعده های خدا حق است.

    3-     او خلق را آغاز می کند و بر می گرداند پس اولاً: آنچه اول و بر گشتی دارد خلق است ثانیاً: این آغاز و انجام دائمی است چون با صیغة حال بیان شده است

    4-     مقصود از این آغاز وانجام، جدا کردن نیک وبد است گرچه بد ها هم باید بعد از رفع موانع خوب شوند.

    5-     خدای علیم حکیم خورشید را ضیاء وماه را نور داده و آن دو را در سیر فلکی خودشان سیر داده تا انسانها سالهای عمر خود را برای ادا تکالیف خود دانسته و ریاضیات را از آن کشف و در زندگی اقصادی خود به کار ببرند.

    6-      همه اینها را آن خدای علیم حکیم به حق و استوار آفریده تا چرخ هستی با نظام و هوشمندی غیر قابل تصور همیشه بی هیچ انقطاعی در چرخش باشد.

    7-     این حقایق را برای آنانی که عالمند تفصیل داده است.

    و در آیه دیگر همین مفاهیم عیناً بیان می شود: وَجَعَلْنَا اللَّيْلَ وَالنَّهَارَ آيَتَيْنِفَمَحَوْنَا آيَةَ اللَّيْلِ وَجَعَلْنَا آيَةَ النَّهَارِ مُبْصِرَةً لِّتَبْتَغُوا فَضْلًا مِّن رَّبِّكُمْ وَلِتَعْلَمُوا عَدَدَ السِّنِينَ وَالْحِسَابَوَكُلَّ شَيْءٍ فَصَّلْنَاهُ تَفْصِيلًا[3].

    نوشته اید زمان از صفات الهی است . اما باید دقت کنید که خداوند اساساً صفتی ندارد که زمان هم جزوی از آنها باشد، بلکه او را اسماء و آثاری نا متناهی است که ولله الاسماء الحسنی. میان اسم و صفت صرفاً اختلاف یا دعوای لفظی نیست، بلکه همانطوری که امیر المؤمنین (ع) در نهچ البلاغه دارند، صفت گرچه موصوف را توصیف می کند اما خود، غیر موصوف است:و کمال توحيده الاخلاص له و کمال الاخلاص له نفى الصفات عنه لشَهادَةِ كُلِّ صِفَة اَنَّها غَيْرُ الْمَوْصُوفِ وَ شَهادَةِ كُلِّ مَوْصُوف َاَنَّهُ غَيْرُ الصِّفَةِ[4]. در قرآنکه بهترین معرف خداوند است در هیچ آیه و سوره ای لفظ صفت برای خداوند ذکر نشده است. حضرت سجاد (ع) هم در دعای بعد از نماز شب دارند: ضَلّتْ فِيكَ الصّفَاتُ، وَ تَفَسّخَتْ دُونَكَ النّعُوتُ، وَ حَارَتْ فِي كِبْرِيَائِكَ لَطَائِفُ الْأَوْهَامِ‏ كَذَلِكَ أَنْتَ اللّهُ الْأَوّلُ فِي أَوّلِيّتِكَ، وَ عَلَى ذَلِكَ أَنْتَ دَائِمٌ لَا تَزُولُ‏[5]همانطور که امیر المؤمنین (ع) می فرماید صفت غیر موصوف است پس خدای مطلق را نمی توان به چیزی جز آثار خودش ستود چون آن چیز دیگر (صفت ) می تواند عوض شود. مثلی که می توانم بزنم اینکه : ظاهر یک مداد را می توان به رنگهای مختلف رنگ کرد، اما ماهیت آن مداد هیچ وقت در اثر رنگ کردن با رنگ های مختلف عوض نمی شود و اگر ما بخواهیم بفهمیم که این مداد چه رنگ است، فقط کافی است آن را روی کاغذ سفید بکشیم. هر رنگی که روی صفحه کاغذ نمایان شود همان، رنگ آن مداد است که هیچ وقت عوض نمی شود اگر چه ظاهر آن را به الوان مختلف رنگ کنیم . لذا خداوند را اسمائی است که به آن شناخته می شود . چون بازهم آن حضرت فر مود : الاسم ما یُنبیء عن المسمّی [6]پس زمان نه از صفات خداست و نه مخلوق حرکت. با تعریفی که کرده اید اگر خداوند به قول شما محیط بر زمان نیست پس محاط در آن است، در این صورت چگونه خدای مطلق، محاط در زمان که تصوری بیش نیست، می تواند باشد و اگر، نه محیط است ونه محاط پس اولاً: چه ربط و ارتباطی بین خدا و زمان موجود است، ثانیاً وقتی با خدای “هست” هیچ ارتباطی ندارد جزو “هستی” نیست بلکه عدم است وعدم اولاً وجود ندارد، ثانیاً اینهمه بحث وجدل بر سرِ “هیچ و نیست”، بیهوده نیست؟.

    کثرت نظر و تعدد اقوال علماء – گرچه در طول تاریخ تعدادشان کثیر باشد – که هیچ کدام نتوانسته اند چیزی بگویند که دیگری آن را بپذیرد و دو نفراز آنها بر سر یک قول، تحقیقاً و نه تقلیداً اجتماع نکرده اند، نشانة بیهوده بودن این بحثها نیست؟. این چه کاری است که یک “وجودی” را تصور کنیم و در اثبات آن اینهمه تقلا نمائیم و هیچ نتوانیم ردّی از آن بیابیم که قانع کننده باشد. سؤال دیگر اینکه، زمان با هر توصیفی که داشته باشد آیا در دستگاه هستی عاملی است مؤثر یا موجودی است بلا اثر؟. اگر عاملی مؤثر باشد باید اثرِ آن در دستگاهِ هستی درک و دیده شود. مثلا همه گیاهان در یک زمان معین رشد کنند یا انسانها و یا حیوانات در یک زمان مشخص زاده شوند یا بمیرند، آیا در چرخة هستی این طور است؟ یا نه، هر کجا ، در هر زمانی، اگر شرایط لازم فراهم شود، گیاهی می روید ، موجود زنده ای متولد می شود یا می میرد.  

    نگارنده در همان کتاب در مبحثی به نام “زمان چیست” اقوالی را از فیزیک دانان و فلاسفه آورده است. مثلاً سنت آگوستین می گوید : وقتی هیچ کس در بارة (زمان) سخن نمی گوید، من آن را می شناسم ولی وقتی کسی از آن می پرسد نمی دانم آن چیست؟. انشتین می گوید: اگر بپذیریم که انگاره زمانِ مطلق را کنار بگذاریم، انگاره اِتِر ضرورت ندارد . فیزیک دان بر جسته فرانسوی به نام هانری پوانکاره می گوید فرضیة نسبیت، به زمانِ مطلق پایان داد. به نظر می رسد که هر ناظر، زمان را با زمان سنجی که همراه خود دارد، برای خود اندازه گیری می کند و این زمان سنجهای مشابه که توسط ناظرانِ متفاوت حمل می شوند، الزاماً زمان یکسانی را نشان نخواهند داد[7]. فخر رازی در کتاب “المباحث المشرقیه”می گوید : تاکنون نتوانسته ام در باره ماهیت زمان واقعاً چیزی را کشف کنم. (رک به همان کتاب مبحث بدأ چیست مبدأ کجاست، فصل زمان چیست) .

    2- حدوث عالم

    مسئلة زمان وقتی در اذهان رسوخ کرده و می کند – و هر وقت هم می خواهیم آن را از ذهنمان پاک کنیم نمی توانیم – که موضوع حدوث عالم پیش می آید. این مطلب را هم، نگارنده مفصلاً در همان کتاب توضیح داده است . قریب به اتفاق باورمندان به ادیان به حدوث عالم باور دارند، چون عامل زمان را هر کدام به نحوی، محیط بر همة باورهاشان، در ذهن دارند. ولی اگر زمان را با حدوث عالم باهم در نظر بگیریم – که هر دو امری نا باورانه است- در آن صورت معتقدیم خداوند خالق، در زمانی همة هستی را یک باره، خلق کرده است. در این صورت باید پرسید:

    الف – قبل از اینکه آن ذات مقدس به این کار اقدام کند چه کار می کرده آیا وجودش – نعوذ بالله – تعطیل بوده است؟

    ب- چه عاملی در ذات او از خود او و یا از خاج اثر گذاشته که در یک زمان معین به کار خلق وادار شده است در حالی که این مؤثر، قبل از آن، به کار نبوده است ؟

    ج – آیا او هم منتظر رسیدن آن لحظه و در حقیقت در گیر و اسیر زمان بوده است؟.

    اما باید دقت کرد اثر خالقیتِ آن ذات مقدس مطلق علی الدوام مانند سایر اسمائش، در آفرینش عالم بی هیچ قید زمان یامکان و هیچ قید دیگری، به کار و چرخ ربوبیتش بر قرار است و در هرآن، هزاران هزار ذره از کتم عدم می آفریند و همه را از قوه صِرف راهیِ فعلیت مطلقه و قرب خود می کند. نه منتظر زمانی است و نه در کار خلقتش آغازی و نه تعطیلی قابل تصور . عالم هستی در کلیت خود، البته مطلق است چون خالق و مربی مطلق دارد، اما پدیده های هستی به علت اینکه همه بلا استثنی در حرکت و تغییرِ از نقص به کمالند، همه مقیدند.  

    سؤالی مهم در این باره این است که آیا زمان خود خالق خود است یا مخلوقِ خداوندِ خالق . اگر او را خالق خود بدانیم باورمان شرک است چون دو خالق در عالم تصور کرده ایم و آن با ذات مطلق خداوندی در تضاد است . اگر خداوند او را آفریده باشد باید پرسید :

    اولاً : هنگامی که “زمانی” نبوده کَی آن را آفریده است؟

    ثانیاً: چرا آن را آفریده چون خود ذات مقدس او هم – نعوذ بالله – مقید به آن شده .آیا هیچ حکیمی، چیزی می آفریند که خود در آن حبس شود؟.

    ثالثاً: اگر خداوند آن را آفریده، پس جزو عالم هستی است در این صورت چگونه خودِ خداوند، مقید به قیودِ آن تواند بود که در زمانی خلق را آغاز کند، یا قیامت را برپا نماید و بسیار حوادث دیگر .

    رابعاً: اگر وجود زمان ، از خدائی خدا باشد (همانطور که شما نوشته اید) در آن صورت از ذات مطلق او جدا شده و این قطعاً مطلق بودن او را نفی می کند که لَمْ يَلِدْ وَلَمْ يُولَدْ وَلَمْ يَكُن لَّهُ كُفُوًا أَحَدٌ .

    خامساً: اگر خداوندِ مطلق، زمان را آفریده باشد چگونه می توان پذیرفت که فعلِ او بدون مخلوقش تحققی داشته باشد . پس او محتاج مخلوق خود است و این نقض غنای مطلقِ بالذات اوست.

    سادساً : در این صورت خدا و زمان هم سن هستند. این برداشت ها را شما چه تلقی می کنید؟ توحید ، شرک یا کفر؟

    3- علم خداوند

    از مطالب بنیادی که مطرح کرده اید یکی علم خداوند است که آیا عین ذات اوست یا نه . چون اگر علم او عین ذات او باشد پس علم او لایتغیر بوده هر آنچه در عالم اتفاق می افتد مخصوصاً در سرنوست انسانها، چیزی محتوم است وتغییری در آن نمی توان داد پس صراحتاً یا تلویحاً “جبر ” را حاکم بر نظام هستی دانسته اید. اما باید توجه کرد که:

    الف: علم خداوند چون ذات مقدسش مطلق و مانند ساید اسمائش عین ذات او و مطلقند . اما توجه به این حقیقت، بسیار مهم است وقتی می گوئیم که او ذات مطلق است و اسماء او هم عین ذات اویند، هنگامی که آن اسماء روبه عالم هستی می کنند هرکدام از آنها دارای اثری خاص خود است. غفاریت کار خود را در عالم می کند و رزاقیت اثر خود را می گذارد و ستاریت اثر خود را اعمال می نماید.

    مثلی که در این باره می توانم بزنم اینکه اگر کسی را فرض کنید که دارای هنرهای چندی مانند: نجاری، نقاشی ، خراطی ، خیاطی وغیره باشد، ما وقتی خود او را خطاب کنیم مثلاً می گوئیم: استاد محمد، او و همه می دانند که یک فرد را مورد خطاب قرار داده ایم . اما وقتی به هریک از هنر های او اشاره کرده می گوئیم، استاد محمد نقّاش، در آن صورت فقط به یک اثر او اشاره داریم که مستقل از سایر هنرهایش می باشد.

    علم خداوند که مطلقاً بر همه چیز عالم هستی احاطه دارد که: رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَّحْمَةً وَعِلْمًا رحمه وعلماً[8]، در مقام اجراء همین اسمخداوندی دخالتی ندارد. مثلاً در مدرسه اگر معلمی صد در صد بداند که فلان دانش آموز شایستگی صعود به کلاس بالا را دارد، اما ممکن نیست این آگاهی خود را به توانائی او دخالت داده و او را به کلاس بالاتر ببرد، مگر اینکه از او امتحان بگیرد و وقتی دانش آموز توانست ورقة قبولی را به معلم خود ارائه دهد آن وقت او را به کلاس بالاتر می برد، در حالی که از اول هم می دانست که او این توانائی را دارد. از این قرار اظهار نظرهائی مانند:

    من مَی خورم و هرکه چو من اهل بود مَی خوردن من بنزد   او سهل بود

    مَی خوردن من حق ز ازل می دانست    گر مَی نخورم علم خدا جهــــل بود

    از روی نا آگاهی به رمز و راز های عالم هستی است .

    در قرآن در مواردی می خوانیم: وَلَقَدْ فَتَنَّا الَّذِينَ مِن قَبْلِهِمْفَلَيَعْلَمَنَّ اللَّـهُ الَّذِينَ صَدَقُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْكَاذِبِينَ[9] یا در آیه دیگر: وَلَيَعْلَمَنَّ اللَّـهُ الَّذِينَ آمَنُوا وَلَيَعْلَمَنَّ الْمُنَافِقِينَ[10] . یا در آیه دیگر: وَمَا كَانَ لَهُ عَلَيْهِم مِّن سُلْطَانٍ إِلَّا لِنَعْلَمَ مَن يُؤْمِنُ بِالْآخِرَةِ مِمَّنْ هُوَ مِنْهَا فِي شَكٍّ وَرَبُّكَ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ حَفِيظٌ[11]پس تعبیر علم برای خدا در مرحله قضاوت واجراء، آن وقتی جلوه می کند که بنده عمل نماید و یکی از مصادیق مؤمن، منافق، صادق یا کاذب و غیره را پیدا کند. دقیقاً مانند همان مثلی که در مورد محصل مدرسه زدیم که بعد از امتحان و معلوم شدن نتیجة آن، معلم به او می گوید من الان می دانم که تو قبولی یا رفوزه، در حالی که از قبل از امتحان هم حال و وضعیت تحصیلی او را کاملاً می دانست. از طرفی می دانیم که انسان مخلوقی مختار است و خود در گزینش راه و سرنوشتش صاحب اختیار. پس علمِ خداوند در مورد اجرا و جزا دهی کار آئی ندارد. این به این معنی نیست که علم یا به کارگیری آن از خداوند ” نعوذ بالله” سلب می شود بلکه او خود، از عدالتش و اینکه بندة خود را مختار آفریده، این انتخاب را دارد.

    4 – ارادة خداوند

    مسئلة بعدی ارادة خداوند است که ما در بارة این اسم یا اثر خداوند، برداشت درستی نداریم و توجه نمی کینم که ارادة خداوندی متأخر بر مشیت اوست . به عبارت دیگر در ظهور از ذات مقدس او، اول مشیت است و بعد اراده . در روایتی از امام (ع) نقل شده که فرمود : ما من خلق الا بسبعه : بمشیهٍ و ارادهٍ و قدرٍ وقضاءٍ و اذنٍ وکتابٍ واجلٍ [12]. در نگاه اول ممکن است ما فکر کنیم که خداوندی که ذات مطلق است، اولاً مشیت و ارادة او چه فرقی می کند، ثانیاً تقدّم و تأخّر در ذات مطلق او ممکن نیست. اما اگر در اعمال خودمان هم -که تجلی او در خلقت ماست – دقت کنیم می بینیم در تمام کارها اول در ما، “خواستی” پیدا می شود و ممکن است بعد از پیدایش آن خواست در ذهن ما، بتوانیم یا نتوانیم، بخواهیم یا نخواهیم، ارادة انجام آن عمل را داشته باشیم. مثلاً در خود احساس تشنگی می کنیم، اما به علت اینکه روز ماه مبارک رمضان است، یا می دانیم آبی در اختیار نداریم یا پزشک خوردن آب را برای ما ممنوع کرده یا به علتهای دیگر، اراده انجام آن کار را نمی کنیم. در اینجا لازم است به نکتة بسیار مهم اشاره بکنم که منظور از بیان این مثلها این نیست که چون ما در امور زندگیمان این گونه عمل می کنیم پس خداوند هم همانطور عمل می کند. بلکه بر عکس طبق اصل:صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی و اینکه انسان مجموعة اسماء و آثار خداوند است، چون او این گونه عمل می کند پس در ما هم عمل همانطور ظهور پیدا می کند و ما آن می کنیم که او می کند وآن می خواهیم که او می خواهد وما تشاؤن الا ان یشاء الله رب العالمین[13] . مشیت خداوندی همیشه و در هر امری از امور در عالم هستی، کاملاً ثابت است. الهم انّی اسئلک مِن مشیّتک بامضاها و کُلّ مشیّتک ماضیه[14] . کلیه امور، برای صدورِ امر به اجراء آن، باید از مرحله مشیت خداوی آغاز به اراده برسد تا در ادامه، کلیه مراحل بعدی را طی کرده در صحنه عمل ظاهر شود. اما بر طبق آن روایت که در بالا ذکر کردیم ، ارادة مقدس او ممکن است در اموری از مرحلة مشیت تجاوز نکند و او در اموری با وجود مشیت ماضیة خود، اراده ای به اجراء آن را نداشته باشد . در روایتی از امام (ع) نقل می کنند: ان الله اَمَر و لم یشاء وشاء ولم یأمر[15] سپس امام (ع) مثل می زند که با اینکه پیامبرِ خدا به امام حسین (ع) فرمود: ان الله شاء ان یراک قتیلاً [16] اما قاتل او را، به این کار امر نکرده بود. و بااینکه به ابلیس در زمره ملائکه، امر به سجده بر آدم کرد، اما نمی خواست که این کار صورت گیرد. اگر به مراحل بعدی این سیر توجه کنید (که شرح مفصلی را می طلبد) دو مرحله بعدی، قدر و قضاء است که نگارنده بارها در این باره توضیحات مفصل داده است، من جمله در “کتاب رازهای رستاخیز” در مبحث قدر وقضاء چیست؟ در اینجا همین قدر عرض می کنم که از دو مرحلة اول ( مشیت و اراده) به بعد، عملکرد انسان است که تعیین کننده در مراحل بعدی است نه حتم و اجبار (جبر) از طرف فاعلِ مطلق، به آن معنائی که ما می پنداریم .

    5 – عقل کل یا صادر اول

    عده ای از عرفا را باور براین است که خدا وند قبل از آفرینش خلق، موجودی برتر را بنام “عقل کل یا اول” یا “صادر اول” یا بقول شما “معلول اول” آفریده که همة خلائق دیگر بعد از آن آفریده شده اند. بعضی هم معتقدند که بقیه موجودات مخلوق اویند و احاطة علم خدا به بقیه موجودات توسط اوست. در این باره باید گفت:

    الف – وحدانیت ذات مقدس او مانند سایر اسمائش مطلق است . واحدِ مطلق فقط به این معنی نیست که چیزی مانند او وجود ندارد لیس کمثله شیئ بلکه بدین معنی است که او، هم در ذات یگانه ی بی مانند است ( احد) و هم در ذات خود یگانه است     (واحد) این معنی در قرآن در لفظ (صمد) تجلی پیدا می کند . از امام (ع) پرسیدند “صمد” به چه معنائی است ؟ فرمود: الصمد، الذی لا جوف فیه ( صمد آن است که در وجود خود پر است و جای خالی ندارد) . پس به همین دلیل از هیچ مؤثری اثر نمی پذیرد. چون وقتی چیزی از چیز دیگر اثر می پذیرد که در وجود یاذهنش جای خالی داشته باشد که آن مؤثر، جای خالی را پر کند. در این صورت نمی شود که او دو، یا چند بلکه هزاران خلق در عرض هم دیگر آفریده باشدکه گفته اند: الواحد لا یصدر منه الا الواحد[17]. از این نظر او در کل عالم هستی فقط یک خلق علی الدوام می آفریند که صورتهای مختلف که ملاحظه می کنیم در طول هم قرار دارند. چون اگر قرار باشد که او جز یک خلق، مخلوق یا مخلوقاتی دیگر را در عرض همدیگر، چه همه با هم و چه جدا از هم، بیافریند، باید برای هر کدام از آنها انگیزة خاصی داشته باشد و برای هر انگیزه ای باید از ذات خود، یا بیرون از آن، یک محرک و مؤثر در او اثر بگذارد که بر طبق آنها عمل کند. در این صورت البته مطلق بودن ذاتِ او قطعاً بی معنی است. هدف هر هنرمند از آفرینش هنر خود، فقط نشان دادن توانائی های هنری خود است، اول به خود و بعد به دیگران.

    آن گنج نهان خواست نماید شأن را                           بر پای   نمود عالم امکان را

    بنمود به خود جلوه در اسماء وصفات                       کرد آینة جمال خود انسان را[18]

    در روایت بسیار معروفی که پیامبر اکرم (ص) از قول حضرت دادوود (ع) نقل می کنند، خداوند فرمود : کُنتُ کَنزاً مَخفیّاً فاحببتُ ان اُعرف فخلقت الخلقَ لکی اُعرف [19]

    اگر توانائیهای او در نفسش جدا از هم باشند و هر کدام محرکی برای خلقی، در این صورت او نفس “واحد ” نیست. پس نمی شود تصور کرد که او، اول خلقی به نام “عقل اول یا عقل کل ” یا “صادر اول” آفریده باشد و بعد سایر خلق را در عرض او. اگر دقت کنید در قرآن به این معانی به هیچ وجه اشاره ای نشده بلکه قرآن هر جا به توصیف مقام ومنزلت انسان اشاره کرده، مطلقِ انسان را منظور داشته مانند:

    –          لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسَانَ فِي أَحْسَنِ تَقْوِيمٍ[20]

    –          وَلَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُم مِّنَ الطَّيِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَى كَثِيرٍ مِّمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا[21]

    –          إَنا عَرَضْنَا الْأَمَانَةَ عَلَى السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ وَالْجِبَالِ فَأَبَيْنَ أَن يَحْمِلْنَهَا وَأَشْفَقْنَ مِنْهَا وَحَمَلَهَا الْإِنسَانُإِنَّهُ كَانَ ظَلُومًا جَهُولًا[22]

    وَعَلَّمَ آدَمَ الْأَسْمَاءَ كُلَّهَا ثُمَّ عَرَضَهُمْ عَلَى الْمَلَائِكَةِ فَقَالَ أَنْبِئُونِي بِأَسْمَاءِ هَؤُلَاءِ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ[23]

    وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً[24]          

    در این آیات و آیات مشابه دیگری، انسان، آدم و بشر(با وجود اختلافاتی که در معنی دارند) بطور مطلق و بدون هیچ خصوصیت دیگری مطرح شده است.

    اما در عین حال از این حقیقت هم نباید غفلت نمود که خداوند همة انسانها (بلکه همة خلق) را برای هدفی عالی که ظهور خود در آنهاست خلق فرموده ، حصول این هدف حتمی ولی تدریجی است. این هدفِ بزرگ، مشیت ثابت او است . پس حتماً باید خلق (انسان یا انسانهائی ) به این مرتبه عالیه برسند و تجلیگاه تام و تمام او بشوند. هر انسانی که به این مرتبه رسیده باشد صد البته “صادر اول و عقل کل” است.

    مثلی می زنم به اینکه اگر کسی بخواهد یک کارخانه قند تأسیس کند مطمئناً هدف او به دست آوردن محصول قند است . بعد از صرف هزینه های بسیار و سعی وتقلای بی شمار و فراهم آوردن هزاران قطعه دور هم، با یک برنامه بسیار دقیق، آن محصول به دست می آید و کیسه های قند وشکر از کارخانه خارج می شوند. در این حال این کیسه ها گرچه در پایان ساخت پروژه به دست آمده اند اما در حقیقت حصول هدف اولیة او از تأسیس کارخانه است که در پایان دورة تکمیل محصول، به دست آمده است. . انسانهائی که به حدی از کمال رسیده اند یا بر سند – درحالی که خدایشان کمال مطلق است- کامل مطلق می شوند بی تردید صادر اولند چون دقیقاً تحقق هدف اولیة از کل خلقتند.

    در سوره مبارکه ” النجم” می خوانیم : …..وهُوَ بِالْأُفُقِ الْأَعْلَىثُمَّ دَنَا فَتَدَلَّىفَكَانَ قَابَ قَوْسَيْنِ أَوْ أَدْنَى [25]این تعبیر قرآنی دقیقاً همان مطلبی است گفته شد . پیامبر اکرم(ص) به عنوان یک انسان، بزرگترین هدف خلقت بود که وقتی در اسراء( معراج) به آن در جه از کمال رسید که جبرئیل از رفتار باز ماند و او تنها رفت آنجا که هیچ نتوان ستود، مظهریت تام هدف را احراز کرد. نقل شده است که از رسول الله (ص) پرسیدند در اسراء(معراج) کجا رفتید و چه دیدید( نقل به مضمون) فرمود به قاب قوسین اوادنی رفتم.نگارنده در کتاب راز های رستاخیز سیر این مسیر و مفهوم قاب قوسین او ادنی را مفصل تشریح نموده است.[26]

    لذا آن بزرگوار از قول جبرئیل و او از قول خدای تبارک وتعالی نقل کرد که خدای تو فرمود : لو لاک لما خلقت الافلاک ( اگر تو نبودی من افلاک”هستی” را نمی آفریدم). مانند اینکه صاحب کارخانه قند با دیدن کیسه های قند به زبان حال آنها بگوید اگر شما نبودید و از این کارخانه حاصل نمی شدید من هرگز این کارخانه را نمی ساختم. در عین حا ل “صادر اول” را ” مصدر ثانی”هم گفته اند ، چون در حالی که معنائی که در او حاصل شده است علت غائی خلقت بود، ولی خود او مانند سایرین، بعد از سیر در مراحل بسیار، پا به دایره انسانیت نهاده و درآن، سیری صعودی تا بالاترین و آخرین حد نهائیِ سیر یک مخلوق در رسیدن به قرب خالق، نموده و به مقصود نهائی از خلقت نائل شده بود. پس این چنین انسانی، هم، به علت اینکه خلق برای رسیدن به این مقام آفریده شده اند، صادر اولاست و چون خود او بعد از سیر در مراحل فراوان به این مقام نائل شده، مصدر ثانی است. در مثال کارخانه قند گفتیم که صاحب کارخانه، این کارگاه را برای تولید قند وشکر بنا کرده، پس قند و شکر اولین علت بنای کارخانه بوده و بعد از تولید، محصول ساخته شده تجسم آن هدف می باشد. از این نظر وجود مقدس رسول الله(ص) را، هم صادر اول گفته اند و هم مصدر ثانی .

    او نبی می بود و آدم بود اندر آب و گِل[27]             نور او بود و نبود آثار، این   اجسام را

    صادر اول که نظم ما سوی  در سِرّ اوست               مصدر ثانی از آن سَر گویم این نظام را[28]

    باز هم در روایات داریم که پیامبر اکرم (ص) فرمود : اول ما خلق الله نوری[29]. این قول بدین معنی نیست که خلق از نظر زمانی اولی داشته است، بلکه بدین معنی است که اولین هدف از خلقت – که در مورد خلق هر ذره ای متحقق می شود- نور خدائی است که در یک انسان کامل تجلی پیدا می کند که در آن وجود شریف متجلی شده است.

    6 – قدیم بودن قرآن

    این بحث اساساً وقتی مطرح می شود که ما توجهی به اینکه قرآن چیست؟ نمی کنیم . در سورة الرحمن می خوانیم:الرَّحْمَنُ.عَلَّمَ الْقُرْآنَ خَلَقَ الْإِنْسَانَ عَلَّمَهُ الْبَيَان[30]این جملات دقیقاً این معنی را می رسانند که قرآن – به اصطلاح اهل فن- نقشه فنی انسان است و انسان بر همان اساس آفریده شده است والا آموختن قرآن قبل خلق او – آن طور که در تفاسییر نوشته اند – چه معنی می تواند داشته باشد. دین بر طبق آنچه خود قرآن معرفی می کند:فَأَقِمْ وَجْهَكَ لِلدِّينِ حَنِيفًافِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْهَالَا تَبْدِيلَ لِخَلْقِ اللَّهِ ذَلِكَ الدِّينُ الْقَيِّمُ وَلَكِنَّ أَكْثَرَ النَّاسِ لَا يَعْلَمُونَ[31] . بیان نظام عالم و فطره الله است که براساس این آیة مبارکه، مردم (ناس) بر همان اساس و فطره خدائی آفریده شده اند که هیچ تغییر و تبدیلی هم در آن فطره نیست و امری ثابت است . اما این امر ثابت در موقع اجرا در میان مردم بر اساس اختلافات مردم، از لحاظ زمان و مکان زیست، توانائی ها ، قوت وضعف و خیلی عوامل دیگر – که بسیار متفاوتند – نمی تواند یکسان باشد. لذا بر این اساس خداوند شرع را از دین به عنوان قوانین اجرائی برای دنیا و آخرت مردم، برایشان تشریع کرده است. شَرَعَ لَكُمْ مِنَ الدِّينِ مَا وَصَّىٰ بِهِ نُوحًا وَالَّذِي أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ وَمَا وَصَّيْنَا بِهِ إِبْرَاهِيمَ وَمُوسَىٰ وَعِيسَىٰ أَنْ أَقِيمُوا الدِّينَ وَلَا تَتَفَرَّقُوا فِيهِكَبُرَ عَلَى الْمُشْرِكِينَ مَا تَدْعُوهُمْ إِلَيْهِاللَّهُ يَجْتَبِي إِلَيْهِ مَنْ يَشَاءُ وَيَهْدِي إِلَيْهِ مَنْ يُنِيبُ[32]. اینکه چرا این قوانین و مقررات را شرع گفته اند مطلبی است که از بیان آن به علت جلوگیری از اطاله کلام، صرف نظر می کنیم. پس اصل قرآن چیزی است کاملاً ثابت ولی شریعت در اغلب موارد بر حسب سؤالاتی که از پیامبر می کردند یا وقایعی که اتفاق می افتاد صادر می گردید که اصل همة انها، بازهم دینِ ثابت است. قوانین شرع با رعایت حال و خصوصیات مردمی که باید آنها را مراعات و به آنها عمل کنند صادر شده است: ولی لَا يُكَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا[33] یا در آیه دیگر : لَا يُكَلِّفُ اللَّـهُ نَفْسًا إِلَّا مَا آتَاهَا سَيَجْعَلُ اللَّـهُ بَعْدَ عُسْرٍ يُسْرًا[34] و جز در مواردی که واقعاًسرنوشت دنیا وآخرت انسانها به عمل و یا ترک آنها بستگی دارد و عمل و ترک آنها می تواند اگر طبق دستور انجام نشود باعث غضب خداوندی و بد فرجامی انسان ها شود آنها را وجوباً یا حراماً به چیزی تکلیف نفرموده است. اینکه این دستورات در مقابل سؤالی از کسی یا کسانی و یا وقوع اتفاقی صادر می شد برای این بود که مردم این حس را پیدا بکنند که این دستورات برای آنها و برای بر آوردن حاجتهای آنها صادر شده و می شود. در دوران زندگی رسول الله (ص) امهات آنها به مردم ابلاغ شده و بقیه را به تفریع خود مردم واگذاشته اند که: علینا بالقاء الاصول وعلیکم ان تُفَرِّعوا[35] . پس بر اساس آنچه در همین نوشته گذشت، علم خداوند بر همه چیز مطلقاً بی هیچ قیدی، احاطه مطلق دارد و قرآن و شرع که در پاره ای از آیات آن برای قانونمند کردن زندگی انسانها آمده اموری قطعی است . ولی به علت خصوصیات زیست و احوال انسانها از نظر زمان، مکان، سن، جنسیت و غیره، این اجازه توسط رسول تفویض شده است که خود انسانها با رعایت اصول ثابتة احکام آنها را تفریع کنند و این تفویض در نحوة اجراء پارة ای از آنها برای انسانها مجاز شمرده شده است. اینکه قرآن قدیم است یا حادث وقتی قابل طرح است که پای زمان در میان بیاید که اساساً خود سؤال چندان موجهی نیست.

    در موردی نوشته اید : اما سر انجام بشر که تابعی وابسته به تغییر متغیّر اراده های انسانی است، اساساً در حال حاضر عدم است و علم به وجود تعلق می گیرد نه به عدم . علم مطلق خداوند به عدم مانند ضرب عدد بی نهایت است در صفر که حاصل صفر می شود. علم به عدم اصلاً در حوزه امکان نمی گنجد و بعد آیه ای را از قران نقل کرده اید.

    موضوع علم خداوند متعال را بطور اطلاق به کل عالم هستی بی هیچ قیدِ زمانی ومکانی، توضیح و ارتباط آن را با عمل انسانها و جزای مترتب بر آنها توضیح دادیم. مطلب قابل دقت در این مورد این است که :

    1 – اصولاً در عالم چیزی به نام “عدم” وجود نداردکه حتی معنای ظاهری لفظ آن هم، به همین دلالت دارد.

    2 – آیه منقول از قرآن هیچ ارتباطی با موضوع ندارد بلکه:

    الف : آن را در مورد خلود در جهنم تعبیر کرده اند که چون شتر نمی تواند از سوراخ سوزن بگذرد، پس انسانهای جهنمی هم به هیچ وجه تا خدا خدائی می کند نمی توانند از جهنم خارج شوند. این برداشت به دلایل مختلفی با حقیقت تطابق ندارد .

    اولاً: گرچه “جمل “به معنای شتر هم هست، اما جمل به معنای ریسمان کلفتی است که ناخداها کشتی ها را به وسیلة آن ها به ساحل می بندند تا در دریا رها نشوند، هم هست.

    ثانیاً : همانطور که نگارنده در “کتاب رازهای رستاخیز ” مفصلاً توضیح داده است در فهم مسئلة خلود اشتباهات فراوانی صورت گرفته است و اصولاً خلود در “زمان” نیست بلکه در ملکات است چه خیری برای بهشتیان وچه شری برای دوزخیان و هر دو باید از این مراحل بگذرند. حتی فصلی در آن کتاب است به نام ” فراتر از خلود”. این موضوع عیناً در انجیل هم از زبان حضرت عیسی (ع) نقل شده است. به طور خیلی خلاصه عرض می کنم که همانطور که در پایان آیه هم آمده است علت افتادن دوزخیان در دوزخ وجود ملکات شری کُلُفت به مثال همان طنابهاست که آنها را به ساحل بسته که نمی توانند از این قید وبند ها رها شوند که البته باید این طنابهای کلفت در مراحل مختلف (که توضیح داده ام) مرحله به مرحله نازک و نازکتر شوند تا مصداق گذر از سوراخ سوزن را پیدا کنند و این ریسمانها پاره شوند و انسانِ مانده در بند، بتواند در دریای رحمت خداوندی آزاد گردد . هیچ کدام از انسانها که چکیدة عالم هستی و مقصود اصلی و نهائی از خلقتند که هم، راه اند وهم مسافر، نباید در میانة راهِ از قوه صِرف تا فعلیت مطلقه بمانند. بلکه همه باید به قرب او برسند که: کل الینا راجعون[36] یا: الی مرجعکم جمیعاً[37] .

    7 – ختم کلام

    اجازه می خواهیم در پایان به اصل مهمی در باره روش شناخت به عرض برسانم. ما معمولاً پدیده های مختلف هستی را هرکدام منقطع از سایر پدیده ها دانسته و به طور مستقل هر کدام را مانند : زمان ( اگر پدیده ای باشد) جن، ملک، انسان، آسمان ، زمین، قیامت ، بهشت ، دوزخ ……. مورد بحث قرار داده و نظرهای مختلف در بارة آنها اظهار می کینم که اغلب هم به علت عدم حصول توافقی این اختلاف بر داشتها و نظر ها در اثر تداوم، کم کم فرهنگ می شود، به نحوی که هر وقت از این مسائل در جمعی به بحث گذاشته شود بعد از گفتگوهای کوتاه یا بلندی به اینکه این بحثها هیچ وقت پایان و نتیجه ای ندارند از مطلب صرف نظر کرده یا به اعتباری، صورت مسئله را پاک می کنیم. و به این دلیل در شناخت صحیحی از آنها دچار سر درگمی می شویم . در حالی که کلیه عالم هستی مانند یک صفحه پازل است که هر کدام از این پدیده ها در داخل آن قرار دارند و برای شناختن درست هر کدام از آنها باید به کل صفحه پازل نگاه کرده و جایگاه هر کدام را در مجموعه هستی بیابیم. ما از قطعات پازل اگر یک قطعه را برداشته و ازکسی بپرسیم این قطعه چیست؟ معمولاً هیچ شناخت درستی از آن نمی تواند پیدا و ارائه کند چون بلاستقلال به چیزی نمی ماند. ولی اگر جایگاه آن قطعه را در صفحه پازل یافته و درست در جایگاه خود قرار دهیم، به درستی می توانیم آن را شناخته و تعریف کنیم. همانطور که گفتم – و در پیش گفتار “کتاب رازهای رستاخیز” نوشته ام – کل عالم هستی یک مجموعه بستة به هم پیوسته است. بستگی آن محدودیت جغرافیائی نیست، بلکه نظامی است که بر اساس مشیته الله بر آن حاکم است و پیوستگی آن قواعد و قونین این نظام اند. پس نمی توان بدون این ملاحظات در مورد پدیده های عالم تعریف و قضاوت درست و شهودی کرد. روی همین رویه ای که ما داریم، نگاه ما بر تمام این پدیده ها از پائین ببالاست. به عبارت دیگر چون یک پدیده را مستقلاً دیده و قضاوت می کنیم دید ما بر آن و برداشتمان از آن، بسیار اولیه و کوتاه است چون از پائین آن را می نگریم، به همین دلیل نمی توانیم هر موردی را بر اساس یقینیّاتمان آغاز کنیم و به یقینیات بالاتر و واضحتری برسیم . یقینی ترین یقینیات که هیچ شکی در آن نمی توان کرد، ذات مقدس خداوندی جل جلاله است که همه نظام را به مشیت خود برقرار و بر اساس آن همه خلایق را آفریده است. پس در هر موردی باید ببینیم آیا نگاه ما بر هر مطلبی از مطالب و معرفتی از معارفِ هستی، مطابق با نظام و عمل کرد آن در عالم هست یانه؟ وقتی صحنه ای را بخواهیم از روی زمین نگاه کنیم جز آنچه در میدان دید ما است نمی توانیم ببینیم. ولی اگر از نردبانی بالا برویم به هر پله ای از آن که پا می گذایم صحنه ها را می توانیم وسیعتر و دقیقتر ببینیم .

    مطلب دیگری که لازم می دانم تذکر بدهم که رعایت آن بسیار کار ساز است، قاعده : انظر لما قال و لا تنظر لمن قال [38]است . توجه به اشخاص و افراد اولاً ما را بجای محقق، مقلد بار می آورد، چیزی که هیچ وقت خدا و رسول و جانشینانش آن را از هیچ کس نخواسته اند. گرچه وقتی با مسئله ای یقینی بر خورد کرده و آن را شهودی و یقینی بیابیم، برای تأئید آن هر گونه نقلی از بزرگان راه رفتة از راه آگاه، نه تنها بی عیب بلکه بسیار مفید و شاید واجب است.

    با آرزوی موفقیت هر چه بیشتر برای شما و عذر خواهی از اطاله کلام با وجود اینکه برای تبیین بسیاری از مطالب شرحی مفصلتر لازم بود.

    سعید غفّارزاده

شما برای پاسخ به این جستار باید وارد تارنما شوید.

support
با ما در تماس باشید
درخواست پشتیبانی
Please Wait
Please Wait