این جستار شامل 0 پاسخ ، و دارای 1 کاربر است ، و آخرین بار توسط  admin در 1 سال، 5 ماه پیش بروز شده است.

  • نویسنده
    نوشته ها
  • #560

    admin
    سرپرست کل

    استاد ارجمند جناب آقاي دكتر حسين نصر

    با سلام و آرزوي موفقيت روز افزون براي شما بعرض مي رسانم كه مقاله جنابعالي تحت عنوان نقد تئوري تكاملي داروين را كه در دو شماره روزنامه اعتماد به تاريخهاي 17 و 18 شهريور چاپ شده بود خواندم. به باور بنده توضيحاتي پيرامون پاره اي از مطالب بنيادي آن ضروري است كه در اين نوشته سعي مي كنم با رعايت اختصار مطالبي عرض كنم.

    گذشته از صحت و سقم نظريه تكاملي داروين، آن استاد محترم اظهار نظرهاي مهمتري از آن تئوري، در مقاله خود آورده اند كه اگر دقت شود ضربه اي به باورهاي توحيدي است. در سطور آغازين مقاله نوشته ايد:” اين نظريه با دريافتي ماده گرايانه بر پيدايي موجوديت از يكديگر تاكيد دارد و در واقع آفرينش دفعي خداوند را كه بيش از خلقت در خرد الهي متمثل بوده نفي مي كند”. در همين جمله مطالب چندي جلب توجه مي كند كه به اسلام و باورهاي اسلامي نسبت داده شده است كه در باره آنها مي توانم بگويم:

    1-    جمله “آفرينش دفعي خداوند پيش از خلقت” نشان از آن دارد كه آن استاد معظم به يك آفرينش دفعي معتقدند يعني آغاز آفرينش را از “زماني” تصور مي كنند. اما همانطور كه در كتاب رازهاي رستاخيز مفصلا توضيح داده ام، اين تصور به علت باور و مقيد بودن بي چون و چرا و مطلق ما به عاملي به نام زمان است. ما معتقديم گرچه – نعوذ بالله – وجود خداوند در “بي زماني” موجود بوده و هيچ مخلوقي نداشته است اما در زماني -كه ما نمي دانيم كي بوده – او اراده مي كند كه خلقي داشته باشد و دفعتاً واحده خلق را مي آفريند. پس از آن زمان به بعد است كه همه آثار و اسماء مقدسش فعال شده و بكار مي افتند. قائلين به اين باور كه تعداد آنها كم هم نيستند مي گويند كه چون ذات مقدس خداوند ازلي است پس خلقت از “زماني” آغاز شده است و پيش از آن هيچ نبوده است و خداوند واحد احد، تنها بوده است و تنها. و معتقدند كه اگر باورها بر اين مدار بچرخد كه خلق هميشه بوده است، پس خلق هم ازلي و قديم است و اين خود به تصور آنها شرك است.

    اما اين مباحث اساسا وقتي مطرح مي شوند كه ما برا ي چيزي به نام “زمان‌” موجوديت و اصالتي قائل باشيم و به گوييم زماني او بوده ولي خلقي نداشته است. از اينجا اشكالات مهمي كه به باورهاي ما لطمات جدي مي زنند نبايد فراموش شوند. زيرا :

    2-    اگر زماني خداوند بوده و خلقي نداشته پس نعوذ بالله وجود او تعطيل بوده است و خلاقيت، رزاقيت، غفاريت و …. او هم كارايي نداشته اند.

    3-    براي اينكه او خلق را آغاز كند، بايد در وجود او حادثه اي اتفاق افتاده و يك محرك خارجي او را به اين كار وادار كرده باشد. در حالي كه به يقين مي دانيم كه ذات مقدس خداوندي ” احد” “واحد” است و اين بدين معنا ست كه هيچ چيزي مثل او نيست شيئي ليس كمثله شيئي كه حداقل ما مسلمانان و كليه باورمندان به اديان الهي ترديدي در آن ندارند و نداريم. اما مطلب ديگر اينكه وحدانيت او هم مانند ساير اسماء مباركش مطلق است. واحد مطلق فقط به اين معنا نيست كه هيچ چيزي مانند او نيست. بلكه به اين معناست كه او در ذات خود هم واحد است. يا به عبارت ديگر به هيچ وجه دو يا چندگانگي در ذات مقدسش نيست. اين معنا در قرآن با لفظ “صمد” تبيين شده است كه امام (ع) فرمود: الصمد الذي لا جوف فيه (صمد آنست كه در خود هيچ جاي خالي ندارد) يا وجودي پر است. وقتي ذات مقدس او پر باشد و جاي خالي نداشته باشد پس هيچ تاثيري از بيرون نمي پذيرد. چون تاثير پذيري ما، يا هر شيئي ديگر از بيرون وجودش، در اثر خلاءهاي موجود در وجودمان است. در آن صورت نمي شود كه خداي واحد مطلق از هيچ عامل بيروني و دروني اثري بپذيرد و اين اثر پذيري باعث اقدامي تازه در وجود او شود يا به عبارت ديگر يك باره خلقي بيافريند.

    4-    همانطور كه نوشتم اين مباحث وقتي در باورهاي ما وارد مي شود و ريشه مي دواند كه ما هر مبحثي را در مورد نه تنها خلقت، بلكه قيامت ، حشر، نشر، نفح صور …. همه را منوط به “زمان” بدانيم و بگوييم زماني قيامت برپا مي شود، حشر، نشر، نفح صور .. بوقوع مي پيوندد. يا در حقيقت هر كدام از اين مطالب را يك واقعه بدانيم. در حالي كه همانطور كه در كتاب رازهاي رستاخيز مفصلاً توضيح داده ام و آيات قرآني هم – اگر كمي با ذهني خالي در آنها تدبر نماييم – همگي بر اين حقيقت دلالت دارند كه اين ها همه هركدام يك واقعيتند كه در هر كجا و هر زمان تحقق يابند به يك واقعه تبديل مي شوند.

    آنچه ما به نام زمان از آن تعبير مي كنيم در حقيقت تصور ما از حركت كلي عالم هستي است كه تحت تربيت خداي رب العالمين با برنامه رحمانيت و رحيميت از قوه صرف بسوي قرب كمال مطلق او ره مي سپارند. در آن كتاب نوشته و مثال زده ام كه اگر در يك هواپيما بنشيند در حالي كه با سرعت هزار كيلومتر در ساعت در حال حركت است – اگر به بيرون نگاه نكنيم – هيچ چيزي از حركت هواپيما درك نمي كنيم. و چون ما و همه چيز در عالم هستي قرار داريم (مانند آن هواپيما) به همين دليل حركت كل عالم هستي را درك نمي كنيم و نمي دانيم كه دگرگونيهاي اتفاق افتاده در آن – مثل اينكه ما خود پير و پيرتر مي شويم و همه اجزاء عالم در حال تغييرند – را به “زمان” نسبت مي دهيم.

    اينكه شما زمان را چه بدانيد و آغاز آن را از كي تصور كنيد فرق نمي كند، به هر حال اگر عامل زمان در شكل گيري و اداره عالم هستي، اصلي مطلق باشد، در آن صورت ندانسته خود خداوند را هم محكوم به آن كرده ايم. چون وقتي مي گوئيم خداوند زماني خلق را آفريد يا روزي قيامت برپا خواهد شد، در حقيقت مي گوييم خداوند هم “زماني” منتظر وصول لحظه خلقت بود و يا الان منتظر وقوع قيامت است.

    5 – گذشته از اينها اگر زمان آنطور كه ما معتقديم حاكم بر هستي باشد كه سرنوشت هر واقعيت و واقعه را تعيين كند، در آن صورت ما بايد جاي پاي آن را در تك تك حوادث عالم هستي ببينيم. به عبارت ديگر اجزاء هستي در به وجود آمدن، توليد مثل، انتقال از عالمي به عالم ديگر و حالتي به حالت ديگر، بايد زمان را رعايت كنند. مثلاً همه گياهان يا حيوانات بايد در يك زمان معين روييدن را آغاز نمايند يا متولد شوند و همگي در لحظه خاص خشك شوند يا بميرند و مثلا خاك شوند. در حالي كه مي بينيم اصلاً اينطور نيست و هر موجودي نظامات خود را دارد.

    6 – مطلب ديگر اينكه اگر زمان حاكم بر عالم هستي بوده و خود حركتي داشته باشد، لا محاله بايد مبدائي و مقصدي هم داشته باشد.

    براي جلوگيري از اطاله كلام از ذكر آيات قرآني و استدلالات ديگر كه در آن كتاب مفصلاً توضيح داده ام خودداري نموده و خوانندگان را به آن كتاب رجوع مي دهم.

    7 – با اين شرح كه به اختصار بيان شد، عالم هستي در مجموع و كليت خود، مطلق است. به عبارت ديگر نمي توان گفت كه هستي، كجا هست و كجا نيست؟ كجا كمتر است و كجا بيشتر؟ از كي موجود بوده است و تا كي خواهد بود؟. بلكه ذات مقدس خداوندي چون كل يوم هو في شأن است پس هميشه، هستي هم بوده و خواهد بود پيش از ازل و بعد از ابد. اما نمي توان انكار كرد كه پديده هاي هستي مقيدند. بعضي كوچكند و بعضي بزرگ. بعضي زماني بوده اند و زماني نبوده اند. تعدادي در جايي هستند و در جايي ديگر نيستند.

    با اين حساب مي توان پذيرفت كه پديده هاي هستي همه در طول هم آفريده شده اند نه در عرض همديگر. چون اگر در عرض همديگر آفريده شده باشند، بايد براي هر پديده اي انگيزه اي و هدفي در خالق بوده باشد. چه، آفريدن يك پديده بدون هدف، كاري عبث است و داشتن اهدافي مختلف در پديد آوردن مجموعه اي از مخلوقات، مسلماً خلاف وحدانيت مطلق خداوند است. هدف هر هنرمندي از آفرينش يك پديدة هنري، بي ترديد نشان دادن هنر خود او، اول بخود، و ثانياً به ديگران است. خود اين هدف و تحقق آن، اصلي ثابت و لايتغير است و تحقق آن حتمي است، اگر هنرمند ناتوان و بخيل نباشد. البته اينكه مي گوييم در هنر آفريني همه هنرمندان اين قاعده حاكم است منظور اين نيست كه خواسته باشيم ذات مقدس خداوندي را هم در عرض انسانهاي مخلوق قرار دهيم، بلكه برعكس، چون عمل كرد آن ذات مقدس اين چنين است، عملكرد انسانها هم همين طور است، صورتي در زير دارد آنچه در بالاستي. حديث قدسي : كنت كنزا مخفيا فاحببت ان اعرف فخلقت الخلق لكي اعرف (من گنج نهاني بودم و دوست داشتم كه شناخته شوم پس خلق را آفريدم تا شناخه شوم) دليلي محكم نقلي بر اين حقيقت عقلي است.

    از اين قرار مي توان يقين كرد كه پديده هاي هستي كه در طول هم هستند، به مقتضاي حكمت خداوند عليم حكيم و برنامه كلي خلقت، از صورتي به صورتي ديگر درآيند و در هر صورت جلوه اي از آن خا لق متعال را نشان دهند تا برسد به انسان كه جلوه كل از كل جمال اوست. اين حركت در حقيقت از قوه صرف شروع مي شود و به فعليت تامه مي رسد. اگر هدف و خلقت هر مخلوقي جدا از ساير مخلوقات و مستقل – آن طور كه گفته ايد – صورت گرفته باشد ، ادامه آن خلقت و عمل كرد همه آنها در داخل يك مدار بسته، عملي بيهوده و عبث خواهد بود.

    توجه به اين موضوع مي تواند ديد ما را به نظام هستي و راز و رمزهاي آن بكلي دگرگون كند و بابهاي تازه اي از شناخت بروي ما بگشايد.

    مطلب بسيار مهم در اين مورد، اين است كه ما در خلقت و عملكرد عالم هستي و كاينات، فقط به “چگونه ها” توجه داريم و اصلاً به “چراها” نمي پردازيم. اين مبحث و اينكه انسانها از زماني كه تفكر آموخته اند پيوسته در چگونه ها – كه برايشان كاملاً محسوس و ملموس بوده – نقد و بررسي كرده اند و تا كنون وارد مرحله چراها كه دانش حقيقي است نشده اند، شرحي مبسوط مي طلبد كه در اينجا از آن صرف نظرمي كنيم. اما همين مطلب كه خداوند خلق دفعي دارد و همه چيز در عرض همديگر آفريده شده اند، معلول تفكر در “چگونه” هاست. چون اگر كمي توجه به چرايي خلقت نموده و علت و هدف خداوند را از خلقت يافته باشيم در آن صورت با برنامه كلي خلقت آشنا شده و به قول استيون هاوكينگ “فكر خدا” را خواهيم خواند. او در سطور پاياني كتاب “تاريخچه زمان” مي نويسد: اما اگر نظريه اي كامل كشف كنيم به موقع، خود، همگان، و نه معدودي از دانشمندان، خطوط اصلي آن را درك خواهند كرد آنگاه همگي ما، فلاسفه، دانشمندان و حتي مردمان عادي، قادر خواهيم بود در بحثي پيرامون اين سوال شركت جوييم كه “چرا” ما و جهان وجود داريم؟ اگر پاسخي به اين سؤال بيابيم همانا پيروزي فرجامين خرد انسان خواهد بود، چرا كه آنگاه بر “ذهن” خداوند آگاهي يافته ايم.

    در اين صورت بسيار عجب است از استاد مسلماني كه بر مبناي تعليمات و توحيد اسلامي در “خرد” خداوند احد واحد، موجوداتي ذي حيات و بي حيات متعددي تصور كرده اند كه پيش از خلقت موجود بوده و تك تك و يا يك باره در عالم هستي موجود شده اند. يا به عبارت ديگر تصور شده كه خداوند قبل از اينكه موجودات را بيافريند در ذهن خود از هر موجودي تصور و شكل متمثلي داشته است و براساس آن موجودات را هركدام با شكل و شمايل و مشخصات خاص خود كه بسيار متفاوت باهمند آفريده است. اين تصور ناشي از اين برداشت است كه خرد الهي (به برداشت آن استاد معظم) مانند صفحه اي پر از هزاران شكل و شمايل مختلف و متضاد بوده است. اگر كمي دقت شود اين باور مخالف وحدانيت مطلق و صمدي بودن آن ذات واحد است. چون تصور اينكه ذاتي واحد باشد و در عين حال در صفحه خرد يا ذهن او شكل و شمايلهاي متفاوت نقش بسته باشند، كاملاً مغاير و خلاف توحيد الهي است.

    اگر اين جانب هم جرأت و جسارت كند و همانند آن استاد براي خرد خداوندي توصيفي نمايد با هزار استغفار از آن ذات مقدس، مي گويم كه در خرد خداوند فقط يك چيز متمثل و آن خود ذات مقدس اوست، چون او صمد است و چيزي غير از خود در خود ندارد و بر قاعده هنر آفريني هر هنرمند، هميشه اراده مباركش بر ظهور خود در خود ذاتش، جاري است.

             آن گنج نهان خواست نمايد شأن را                           بر پاي نمود عالـم امكان را

             بنمود بخود جلوه در اسماء و صفات                  كرد آينة جمال خود انسان را

    اين شعر از عارف بزرگ مرحوم حاج شيخ عبدالرحيم صاحب الفصول است. هم چنين او در قطعه ديگري شامل 16 بيت شعر معروف كه براي پاسخگويي به 16 سؤال كتاب گلشن راز شيخ محمود شبستري سروده است. در جواب اين سوال كه:

           قديم و محدث از هم چون جدا شد                            كه اين عالم شد، آن ديگر خدا شد

    جواب مي دهد:

           تو در آئينه بنگر صورت خويش                       كه تا مقصود يابي بي كم و بيش

    همه عالم هستي با پديده هاي جورواجور، آينة جمال بي مثال اوست. هر صورتي جلوه ي خاصي را از او نشان مي دهد و مخلوقات گوناگون در طول همديگر تحت تربيت رب العالمين از صورتي به صورتي در مي آيند و چون برنامه كلي هستي حركت از نقص به كمال است پس همه در اين تغيير و تبديلهاي مكرر، رو به كمال دارند.

    در طول تاريخ بشري پيوسته اين سوال كه خلق چگونه آفريده شده مطرح بوده است. پاسخ دانشمندان در رشته هاي مختلف تجربي و مخصوصا فيزيك فضايي في الجمله يكي از دو جواب بوده است:

    الف – اگر خداوند، عالم را خلق كرده يا به عبارت ديگر، عالم خالقي داشته، پس حتماً زماني به اين كار اقدام نموده است.

    ب – اگر زماني وجود نداشته باشد، پس خلق هميشه بوده و در آن صورت خالقي نداشته است.

    اشكال و ترمز عمده در حل اين مشكل، همانطور كه كاملاً پيداست، وجود زمان است. اگر زمان را از ميان برداريم در آن صورت مي توانيم بگوييم:

    – خداوند متعال هست مطلق و كمال مطلق است

    – چون ذات مقدسش مطلق است، پس همه آثار و اسماء او هم مطلقند

    – از آن جمله خالقيت او هم مطلق است و هيچ به زمان، مكان، اندازه،‌ قوت و ضعف مقيد نيست. او هميشه و قبل از ازل خالق بوده است. و هميشه بعد از ابد هم خالق خواهد بود. او، اول قبل از اول و آخر بعد از آخر است. لذا هميشگي و جاودانگي عالم هستي چيزي است غير قابل انكار. اگر اولي هست، براي هر ذره هست كه قوه صرف است و در طول حركت خود بسوي كمال راه مي سپارد، نه براي كل عالم هستي.

    به علت عدم توجه به اين واقعيت هاست كه بزرگترين خردمندان دچار يك سرگرداني شده اند.

    در كتاب تاريخچه زمان نوشته استيون هاوينگ و ترجمه آقاي محمدرضا محجوب، طي يك مقاله در پايان كتاب كه دكتر فرنيزشفر در دانشگاه كلورادوي آمريكا ايراد كرده، مي خوانيم: انيشتن نهايتاً با  بي ميلي “ضرورت يك آغاز” و بالاخره “حضور يك نيروي خردمند” را پذيرفت، اما هرگز واقعيت يك آفرينشگر شخصي را نپذيرفت.

    به باور نگارنده، همه اين ترديدها و سرگرداني ها، معلول عدم شناخت درست از خداوند است كه او را در عمل، مطلق نمي دانيم، گرچه ما مسلمانان در لفظ او را به مطلق بودن مي ستاييم. نمي شود خداوند مطلق، داراي اسماء و آثار مطلق نباشد و نمي شود كه آثار و اسماء مطلق او به زمان مقيد شود و      نمي شود زماني يك يا همه اسماء او تعطيل بردار باشند.

    اگر اين اساسي ترين باور را بپذيريم، در آن صورت نمي توانيم قبول كنيم كه خداوند آفرينشي ذهني داشته و در خرد او پيش از خلقت، خلقي با صورتهاي متفاوت متمثل بوده است.

    نگارنده وارد بحث و جزئيات فرضيه داروين و اينكه اين فرضيه توسط چه كساني اثبات و چه كساني نفي شده است، نمي شود كه بسيار بيش از آنچه لازم بوده نوشته و گفته اند. اما دانستن دلايل نفي آن توسط آن استاد ، آنهم از رسوم و معارف اسلامي، را خلاف تعليمات توحيدي اسلام مي دانم. هركس مي تواند فرضيه اي در دنيا ارائه نمايد و هر كس هم مي تواند دلايل اثبات يا نقي آن را عرضه كند، ولي همه سنجشها بايد براساس مسلمات عالم باشد و مسلمترين مسلمات اينكه او خدايي “احد صمد” است. دقت در جملات سوره توحيد كمك خوبي براي درك اين مدعا است . قال هو الله احد، الله الصمد. تكرار اسم جلاله الله و تاكيد بر اينكه او در عين حالي كه احد است، صمد هم هست و اينكه اين سوره را يك سوم قرآن دانسته اند، معلوم مي شود از اساسي ترين باورهاي اسلامي است.

    اين را هم فراموش نمي كنيم كه در روايات از معصومين (ع) آمده است كه: كان الله و لم يكن معه شيئي و ترجمه مي كنيم كه: خداوند زماني بوده و لي هيچ خلقي با او نبوده است. اما همانطور كه در كتاب “رازهاي رستاخيز” توضيح داده ام معناي اين جمله اين نيست كه خداوند زماني بوده و خلقي نداشته است . بلكه به اين معناست كه او هست و هيچ چيزي با او نيست. چون همه مظاهر عالم هستي مقيدند و مقيد را با مطلق معيتي نمي باشد. اگر گفته شود كه فعل “كان” ماضي است، بايد دقت كنيم كه در قرآن فقط اسم غفور 19 بار با فعل كان آمده است. كان الله غفوراً رحيماً. و مي دانيم اين بدين معني نيست كه خداوند زماني غفور بوده و حالا ديگر نيست.

    اين اشكال هم مي تواند متبادر به ذهن شود كه اگر عالم در زماني خلق نشده باشد پس خالقيت او چه معنايي مي تواند داشته باشد يا به عبارت ديگر، عالم خالقي ندارد. چون اگر بگوييم كه خلق هميشه بوده است و خواهد بود، پس چه كسي آن را خلق نموده است؟ يا چه احتياجي به خالق است؟. در پاسخ بايد نظرها را به منطق قرآني جلب نمايم. وقتي در قرآن كريم دقت نماييم خواهيم ديد:

    اولا – در قرآن كريم، خلق به آن معنايي كه ما در ذهن داريم به كار برده نشده است. به عبارت ديگر ما برداشتمان از خلق اين است كه خالق، چيزي را دفعتا واحده در آني از نيست به هست بياورد. در حاليكه در آن همان كتاب لا ريب فيه در هيچ آيه اي، كلمه خلق به آن معنا بكار نرفته است. بلكه كلمه خلق به معناي بر گرداندن خلق از صورتي به صورت ديگر براي حصول جلوه و معناي ديگري بكار رفته است . من باب نمونه:

    –   هو الذي خلق لكم ما في الارض جميعا ( او همانست كه هرچه در زمين است برا ي شما آفريده است). 29/2 و مي دانيم كه همه آنچه در زمين است بتدريج بوجود آمده اند.

    –       هو الذي خلق من الماء بشرا فجعله نسبا و صهرا ( هم اوست كه از آب، بشري را از طريق نسبي يا دامادي آفريد.54/ 25 . از اين نمونه ها ده ها آيه مي توان يافت.

    گذشته از اينها در آيات ديگر كلمه خلق را با صيغه حال آورده است:

    –       لو اراد الله ان يتخذ ولدا لاصطفي مما يخلق ما يشاء ( اگر خداوند مي خواست براي خود فرزندي بگيرد هر آينه از آنچه مي آفريند ( زمان حال) كسي را انتخاب مي نمود.4/ 39

    –       لله ما في السموات والارض يخلق مايشاء ( آنچه در آسمانها و زمين است از آن خداست و هر آنچه را كه مي خواهد مي آفريند). 49/42

    از اين نوع آيات هم در قرآن فراوان و رساننده اين معنايند كه او علي الدوام مي آفريند و هميشه و بي تعطيلي آفرينندگي او در كار است .

    تصور اينكه زماني، همه چيز در فضاي عدم بوده و خالق متعال يك باره خلق را به وجود آورده خلاف نقل و عقل است .

    از ديگر الفاظ و كلماتي كه قرآن در اين مورد بكار گرفته است كلمه بدأ است كه به معناي آغاز كردن و آفريدن است . اين كلمه 9 بار در قرآن با تركيب : هو الذي يبدِيء الخلق ثم يعيده – (هم اوست كه خلق را آغاز مي كند و بر مي گرداند) بكار رفته است. همانطور كه ملاحظه مي شود، آغاز خلق عالم هستي، با صيغه “مضارع” يا “حال” آمده و گوياي اين حقيقت است كه كار خلق نه يك باره بلكه علي الدوام در كار و خالقيت آن ذات مقدس بي تعطيل و توقف، در آفرينش خلق بكار است. پس اين كه تصور كنيم خلق توسط خالق مطلق يك باره در زماني انجام شده است، برداشتي غير قرآني است. در سوره عنكبوت مي خوانيم : اولم يروا كيف يبديء الله الخلق ثم يعيده ان ذلك علي الله يسير – قل سيروا في الارض فانظروا كيف بدأ الخلق ثم الله ينشيء النشاه الاخره ان الله علي كل شيئي قديرا ( آيا نديده اند كه خداوند چگونه آفرينش را آغاز مي كند سپس آن را بر مي گرداند اينكار براي خداوند آسان است – به آنها بگو در زمين بگرديد و بنگريد كه چگونه آفرينش را آغاز كرد، پس او همان خداست كه آخرت را پديد مي آورد همانا كه خداوند بر هر چيز تواناست). اين آيات كاملا گوياي حقيقتي است كه بيان شد . براي توضيحات مفصل به كتاب راز هاي رستاخيز رجوع شود.

    8 – مطلبي در ارتباط مدرنيته و فرضيه تكاملي داروين نوشته و ضمن آن فرموده ايد: نظريه تكامل ستون خيمه مدرنيته است و اگر اين ستون سقوط كند كل خيمه بر سر مدرنيته فرو خواهد رخت. در اين باره عرض مي كنم دقيقا نمي دانم منظور حضرتعالي از مدرنيته چيست؟ اگر منظورتان از آن نوانديشي در عرضه سنت است، بايد عرض كنم كه دو تعبير از آن مي توان نمود:

    الف – يكي اينكه سنتها را به اين علت كه مايه عقب ماندگي فكري جوامع اند بكلي فراموش كنيم يا منكر سنتهاي دينيمان شويم. اين كار البته نه عملي است و نه ممكن. چون اگر اعتقاد ما بر اين باشد كه باور هاي سنتي ما ريشه در حقيقت عالم دارد، در آن صورت چگونه مي توان و چرا بترسيم از اين كه آن ها را از دست بدهيم . چون حافظ حقيقت با كليت آن، خداي هو الحق است. خدائي كه خود را ان الله هو الحق معرفي مي نمايد از حفظ و حمايت حقيقت دست بر نمي دارد. پس ما نبايد نگران آن باشيم للبيت رب ( اين خانه را صاحبي است).

    ب – تعبير ديگر از نو انديشي اين است كه ما برداشتهايمان را از سنتهاي دينيمان، اصلاح و نو كنيم. به عبارت ديگر اينكه سعي كنيم اگر حقايقي بنام معارف ديني، توسط پيامبر (ص) و بزرگان دين بيان شده و جامعه ديني هزار و اندي سال هيچ در تفهيم و تفاهم آن بازنگري ننموده و پيوسته آنها را به روش تقليدي گرفته و به روش تقليدي بيان نموده، باز نگري كنيم و در موازين شناخت خودمان، رفرمي ايجاد نماييم. مي بينيم كه اين برداشتها و عرضه آنها به جوامع مختلف، ثمره مثبتي نداشته و مورد قبول نسل امروز قرار نگرفته است. آن وقت هركس را كه اين باورهاي ما – يا در حقيقت برداشت ما را از معارف ديني – را قبول نمي كند، با چوب تكفير مي رانيم. و همانطور كه كتاب رازهاي رستاخيز نوشته ام اين حقايق هستي را به باورهاي درون گروهي بدل كرده ايم. از اين نوع نو انديشي نبايد ترسيد و در پي بر انداختن آن برآمد. چون باور اينكه برداشتهاي سنتي ما از معارف هستي مي تواند چاره ساز باشد اشتباهي فاحش است . از آن گذشته آيا مي توان جلو انديشه را گرفت؟ . آيا خداوند خود، پايداري دين و معارف هستي را كه در قرآن كريم تبيين شده، تضمين ننموده است؟ . آيا اين ما با برداشتهاي سنتي نتوانسته ايم آنها را طوري به دنيا عرضه كنيم كه قبول كنند درست است؟. آيا مي توان با تحميل عقيده يا متدولوژي و موازين شناخت، دين را به مردم آموخت و آن را خدمت به دين ناميد؟.

    سيل انديشة نو چيزي نيست كه بتوان جلوي آن را گرفت يا جريان نوانديشي را در اتاقي محبوس كرد. آگاهان ديني موظفند متدولوژي و موازين درست را عرضه نموده و مسيري درست براي سير انديشه در صراط مستقيم هموار نمايند. نگران دين خدا نباشيم سعي كنيم خود را از دست ندهيم، جريان انديشه را مسدود يا تكفير نكنيم ، خود را كل حقيقت ندانيم. دين و معارف آن را خدايي است كه حفظ آن را براي هميشه تاريخ تضمين نموده است .

    سلامت و موفق باشيد . و السلام علينا و علي عباد الله الصالحين

    تهران – مهر ماه 1387

    سعيد غفارزاده

شما برای پاسخ به این جستار باید وارد تارنما شوید.

support
با ما در تماس باشید
درخواست پشتیبانی
Please Wait
Please Wait